چرا نمی کُشد مرا ، خدایِ چشمهایِ تو
چرا نمی کُشد مرا ، خدایِ چشمهایِ تو
میان ِ آب و آتشم برایِ چشمهایِ تو
*قسم به ساحت ِ غزل ، دقیقه ای هزار بار
دلم عجیب می کند هوایِ چشمهایِ تو
چقدر با ستاره ها به لحن ِ آب و آینه
شبانه حرف می زنم به جایِ چشمهایِ تو
*از آن شبی که دیدمت ، همان یکی دو قرن ِ پیش
نشسته ام کنار ِ دل ، به پایِ چشمهایِ تو
*سکوت ِ گاه گاه ِ تو ، مرا شکنجه می دهد
خدا کند که بشنوم صدایِ چشمهایِ تو
*اگر چه شرم می کنم بگویمت که شاعرم*
*ولی تمام ِ این غزل ، فدایِ چشمهای تو
میان ِ آب و آتشم برایِ چشمهایِ تو
*قسم به ساحت ِ غزل ، دقیقه ای هزار بار
دلم عجیب می کند هوایِ چشمهایِ تو
چقدر با ستاره ها به لحن ِ آب و آینه
شبانه حرف می زنم به جایِ چشمهایِ تو
*از آن شبی که دیدمت ، همان یکی دو قرن ِ پیش
نشسته ام کنار ِ دل ، به پایِ چشمهایِ تو
*سکوت ِ گاه گاه ِ تو ، مرا شکنجه می دهد
خدا کند که بشنوم صدایِ چشمهایِ تو
*اگر چه شرم می کنم بگویمت که شاعرم*
*ولی تمام ِ این غزل ، فدایِ چشمهای تو
- ۱.۸k
- ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط