سناریو وقتی یه شوخی میکنی که حسابی نگرانشون میکنه در ح
سناریو | وقتی یه شوخی میکنی که حسابی نگرانشون میکنه، در حدی که گریهشون میگیره…
چان:
نشسته بودین کنار هم، یه نگاه شیطونی انداختی.
تو:
"کریس، فکر کنم دیگه این رابطه رو ادامه ندیم بهتر باشه.."
اول خندید، انگار منتظر جملهی بعدی از طرفت بود، ولی وقتی چیزی نگفتی، چهرهاش جدی شد.
چان:
"داری شوخی میکنی، درسته؟"
لبخندت رو جمع کردی و نگاهت رو دزدیدی. دیدی که صورتش از اضطراب قرمز شده.
چان:
"صبر کن... تو... واقعاً داری میگی؟"
چشماش از اشک برق میزد. پلک زد و بعد دستشو توی موهاش فرو برد.
چان:
"اما... اما من..."
قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه، قطرهی اشک آروم از گوشهی چشمش افتاد. قلبت مچاله شد. فوری بغلش کردی.
تو:
"وای، نه، چان! شوخی بود! بخدا شوخی بود، ببخشید، گریه نکن لطفاً!"
نفس عمیقی کشید، بعد دستاشو دور کمرت حلقه کرد و سرشو توی گردنت فشار داد.
چان:
"دفعهی بعد شوخی بهتری انتخاب کن، باشه؟"
صدای لرزونش باعث شد از خودت بیشتر خودتو سرزنش کنی.
لینو:
مینهو با بیخیالی رو تخت دراز کشیده بود که یهو گفتی:
تو:
"مینهو... یه چیزی باید بهت بگم."
لینو بدون اینکه از جاش تکون بخوره، یه ابروشو بالا انداخت.
لینو:
"چی شده؟"
آه کشیدی.
تو:
"فکر کنم... عاشق یکی دیگه شدم."
لینو سرشو چرخوند و خندهی عصبی کرد.
لینو:
"چی گفتی؟"
نگاهت رو دوختی به زمین.
تو:
"نمیدونم چی شد، ولی حس میکنم... این عشق دیگه مثل قبل نیست."
لینو نخندید. چشماش خشک شد، لبخندش محو شد.
لینو:
"اون عوضی کیه؟"
تپش قلبت رفت بالا.
تو:
"این مهم نیست، مینهو... فقط اینکه—"
یهو با یه حرکت از جاش بلند شد، بازوت رو گرفت.
لینو:
"کیه؟! بگو! کی تونسته تو رو از من بگیره؟!"
چشماش قرمز شد. اولین باری بود که لینو رو با همچین حالتی دیدی.
تو:
"وای نه، نه نه نه، شوخی بود!"
اما دیگه اشکهاش آروم از گوشهی چشمهاش سر خورد پایین.
تو:
"مینهو، تو میدونی چقدر دوستت دارم؟ میدونی؟"
قلبت ترک برداشت. سریع پریدی تو بغلش و موهاش رو نوازش کردی.
تو:
"آروم باش، عزیزم. فقط شوخی بود، ببخشید، قسم میخورم شوخی بود!"
اما دیگه نمیتونست جلوی اشکهاشو بگیره و فقط خودش رو بهت فشار داد.
چانگبین:
تو:
"چانگبین، یه چیزی هست که باید بهت بگم..."
چانگبین:
"چی شده عزیزم؟"
یکم دستهات رو به هم پیچیدی و یه نفس عمیق کشیدی.
تو:
"فکر کنم دیگه این رابطه به درد نمیخوره..."
چانگبین اول یه ابرویی بالا انداخت، اما وقتی دید لبخند نزدی، نفسش توی سینه حبس شد.
چانگبین:
"چی؟"
صورتش جدی شد، فکش قفل کرد. انگار مغزش نمیتونست این حرف از تورو هضم کنه.
چانگبین:
"چرا؟ من کاری کردم؟ بگو..."
چشماش کم کم برق زد و نفسعاش نامنظم شد.
وای نه، نه، دیگه زیاده روی کردی.
تو:
"ببین، ببین! شوخی بود! فقط یه شوخیِ مزخرف بود، ببخشید!"
ولی اون هنوز داشت تو چشمت نگاه میکرد، قطرهی اشکی که پشت پلکش جمع شده بود، لغزید پایین.
دیگه نتونستی تحمل کنی. پریدی تو بغلش و دستهات رو محکم دورش حلقه کردی.
تو:
"من هیچوقت ترکت نمیکنم، احمق، فقط شوخی بود! بخدا فقط یه شوخی بود!"
هیونجین:
تو:
"هیونجین، یه چیزی هست که باید بهت بگم..."
هیونجین:
"چی عشقم؟"
تو:
"من... فکر کنم دیگه این رابطه درست نیست."
یه تای ابروش رفت بالا، توی چشمهاش حالت سوالی بود.
هیونجین:
"منظورت چیه؟"
تو:
"فقط حس میکنم... شاید بهتر باشه جدا بشیم."
لبخندش محو شد. یه لحظه چیزی نگفت.
بعد، لبش رو به آرومی گاز گرفت، انگار داشت تلاش میکرد که ریکشناش طبیعی باشه.
هیونجین:
"چرا؟"
تو:
"نمیدونم، فقط... انگار دیگه مثل قبل نیست..."
هیونجین:
"پس... تو دیگه منو دوست نداری؟"
توی چشمهاش ترس موج میزد.
آروم پلک زد، بعد یه نفس عمیق کشید.
هیونجین:
"باشه، اگه این چیزیه که میخوای، من..."
با لرزش صداش دیگه نتونست ادامه بده.
دیگه کشش ندادی. سریع پریدی سمتش، دستهاشو توی دستهات قفل کردی.
تو:
"نه، نه، نه! شوخی بود! شوخی بود، ببخشید، بخدا فقط داشتم سر به سرت میذاشتم!"
ولی اون فقط بهت زل زد. لبهاش از توی هم باز شدن، انگار که داشت حرفی میزد ولی بعدش قورتش داد.
بعد، چشمهاش رو بست، نفس عمیقی کشید، و یه قطره اشک بیصدا از گوشهی چشمش چکید.
محکمتر بغلش کردی، قربونصدقهش رفتی، دست کشیدی روی موهاش.
تو:
"هیون، بخدا فقط یه شوخی مسخره بود، من هیچوقت ترکت نمیکنم، قول میدم!"
اونم بالاخره دستهاش رو دورت حلقه کرد، صورتشو توی گردنت فرو برد.
هیونجین:
"اگه یه بار دیگه اینو بگی، دیگه باهات حرف نمیزنم..."
تو:
"قول میدم! بخدا قول میدم!"
#استری_کیدز #بنگچان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
چان:
نشسته بودین کنار هم، یه نگاه شیطونی انداختی.
تو:
"کریس، فکر کنم دیگه این رابطه رو ادامه ندیم بهتر باشه.."
اول خندید، انگار منتظر جملهی بعدی از طرفت بود، ولی وقتی چیزی نگفتی، چهرهاش جدی شد.
چان:
"داری شوخی میکنی، درسته؟"
لبخندت رو جمع کردی و نگاهت رو دزدیدی. دیدی که صورتش از اضطراب قرمز شده.
چان:
"صبر کن... تو... واقعاً داری میگی؟"
چشماش از اشک برق میزد. پلک زد و بعد دستشو توی موهاش فرو برد.
چان:
"اما... اما من..."
قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه، قطرهی اشک آروم از گوشهی چشمش افتاد. قلبت مچاله شد. فوری بغلش کردی.
تو:
"وای، نه، چان! شوخی بود! بخدا شوخی بود، ببخشید، گریه نکن لطفاً!"
نفس عمیقی کشید، بعد دستاشو دور کمرت حلقه کرد و سرشو توی گردنت فشار داد.
چان:
"دفعهی بعد شوخی بهتری انتخاب کن، باشه؟"
صدای لرزونش باعث شد از خودت بیشتر خودتو سرزنش کنی.
لینو:
مینهو با بیخیالی رو تخت دراز کشیده بود که یهو گفتی:
تو:
"مینهو... یه چیزی باید بهت بگم."
لینو بدون اینکه از جاش تکون بخوره، یه ابروشو بالا انداخت.
لینو:
"چی شده؟"
آه کشیدی.
تو:
"فکر کنم... عاشق یکی دیگه شدم."
لینو سرشو چرخوند و خندهی عصبی کرد.
لینو:
"چی گفتی؟"
نگاهت رو دوختی به زمین.
تو:
"نمیدونم چی شد، ولی حس میکنم... این عشق دیگه مثل قبل نیست."
لینو نخندید. چشماش خشک شد، لبخندش محو شد.
لینو:
"اون عوضی کیه؟"
تپش قلبت رفت بالا.
تو:
"این مهم نیست، مینهو... فقط اینکه—"
یهو با یه حرکت از جاش بلند شد، بازوت رو گرفت.
لینو:
"کیه؟! بگو! کی تونسته تو رو از من بگیره؟!"
چشماش قرمز شد. اولین باری بود که لینو رو با همچین حالتی دیدی.
تو:
"وای نه، نه نه نه، شوخی بود!"
اما دیگه اشکهاش آروم از گوشهی چشمهاش سر خورد پایین.
تو:
"مینهو، تو میدونی چقدر دوستت دارم؟ میدونی؟"
قلبت ترک برداشت. سریع پریدی تو بغلش و موهاش رو نوازش کردی.
تو:
"آروم باش، عزیزم. فقط شوخی بود، ببخشید، قسم میخورم شوخی بود!"
اما دیگه نمیتونست جلوی اشکهاشو بگیره و فقط خودش رو بهت فشار داد.
چانگبین:
تو:
"چانگبین، یه چیزی هست که باید بهت بگم..."
چانگبین:
"چی شده عزیزم؟"
یکم دستهات رو به هم پیچیدی و یه نفس عمیق کشیدی.
تو:
"فکر کنم دیگه این رابطه به درد نمیخوره..."
چانگبین اول یه ابرویی بالا انداخت، اما وقتی دید لبخند نزدی، نفسش توی سینه حبس شد.
چانگبین:
"چی؟"
صورتش جدی شد، فکش قفل کرد. انگار مغزش نمیتونست این حرف از تورو هضم کنه.
چانگبین:
"چرا؟ من کاری کردم؟ بگو..."
چشماش کم کم برق زد و نفسعاش نامنظم شد.
وای نه، نه، دیگه زیاده روی کردی.
تو:
"ببین، ببین! شوخی بود! فقط یه شوخیِ مزخرف بود، ببخشید!"
ولی اون هنوز داشت تو چشمت نگاه میکرد، قطرهی اشکی که پشت پلکش جمع شده بود، لغزید پایین.
دیگه نتونستی تحمل کنی. پریدی تو بغلش و دستهات رو محکم دورش حلقه کردی.
تو:
"من هیچوقت ترکت نمیکنم، احمق، فقط شوخی بود! بخدا فقط یه شوخی بود!"
هیونجین:
تو:
"هیونجین، یه چیزی هست که باید بهت بگم..."
هیونجین:
"چی عشقم؟"
تو:
"من... فکر کنم دیگه این رابطه درست نیست."
یه تای ابروش رفت بالا، توی چشمهاش حالت سوالی بود.
هیونجین:
"منظورت چیه؟"
تو:
"فقط حس میکنم... شاید بهتر باشه جدا بشیم."
لبخندش محو شد. یه لحظه چیزی نگفت.
بعد، لبش رو به آرومی گاز گرفت، انگار داشت تلاش میکرد که ریکشناش طبیعی باشه.
هیونجین:
"چرا؟"
تو:
"نمیدونم، فقط... انگار دیگه مثل قبل نیست..."
هیونجین:
"پس... تو دیگه منو دوست نداری؟"
توی چشمهاش ترس موج میزد.
آروم پلک زد، بعد یه نفس عمیق کشید.
هیونجین:
"باشه، اگه این چیزیه که میخوای، من..."
با لرزش صداش دیگه نتونست ادامه بده.
دیگه کشش ندادی. سریع پریدی سمتش، دستهاشو توی دستهات قفل کردی.
تو:
"نه، نه، نه! شوخی بود! شوخی بود، ببخشید، بخدا فقط داشتم سر به سرت میذاشتم!"
ولی اون فقط بهت زل زد. لبهاش از توی هم باز شدن، انگار که داشت حرفی میزد ولی بعدش قورتش داد.
بعد، چشمهاش رو بست، نفس عمیقی کشید، و یه قطره اشک بیصدا از گوشهی چشمش چکید.
محکمتر بغلش کردی، قربونصدقهش رفتی، دست کشیدی روی موهاش.
تو:
"هیون، بخدا فقط یه شوخی مسخره بود، من هیچوقت ترکت نمیکنم، قول میدم!"
اونم بالاخره دستهاش رو دورت حلقه کرد، صورتشو توی گردنت فرو برد.
هیونجین:
"اگه یه بار دیگه اینو بگی، دیگه باهات حرف نمیزنم..."
تو:
"قول میدم! بخدا قول میدم!"
#استری_کیدز #بنگچان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
- ۲۷.۷k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط