{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو وقتی یه شوخی میکنی که حسابی نگرانشون میکنه در ح

سناریو | وقتی یه شوخی میکنی که حسابی نگرانشون میکنه، در حدی که گریه‌شون میگیره…

هان:

تو:
"جیسونگ... باید یه چیزی رو بهت بگم."

جیسونگ:
"هوم؟ بگو عزیزم."

تو:
"من... فکر کنم هنوز عاشق اکسم باشم."

جیسونگ که داشت با لبخند بهت نگاه می‌کرد، یهو فریز شد. پلک نزد. انگار مغزش ری‌استارت شده.
جیسونگ:
"چی؟"

یه لحظه سکوت کرد و، یه خنده‌ی مصنوعی و لرزون از طرفش شنیدی.
جیسونگ:
"ها؟ شوخی میکنی؟ نه؟ بگو آره دیگه، بگو که شوخیه. خواهش میکنم..."

لبخندش محو شد. نفس‌هاش سنگین شد.

بعد از چند ثانیه، انگار یه چیزی تو وجودش شکست. چونه‌ش لرزید، چشم‌هاش برق زد.
جیسونگ:
"یعنی... یعنی من برات کافی نبودم؟"

و اون لحظه‌ بود که اولین قطره‌ی اشک از چشماش ریخت پایین.

تو:
"جیسونگ! نه، نه، نه! شوخی بود، بخدا شوخی بود! من فقط داشتم مسخره‌بازی درمی‌آوردم!"

ولی اون فقط اشک‌هاش رو پاک کرد، یه لبخند فیک زد:
جیسونگ:
"بهم دروغ نگو، لطفاً..."

دیگه نتونستی تحمل کنی. محکم پریدی بغلش، موهاش رو نوازش کردی.
تو:
"من عاشق توئم، فقط عاشق تو. ببخشید... شوخی خیلی بدی بود، منو ببخش لطفاً..."

اونم محکم‌تر بغلت کرد و سرشو توی گردنت فرو برد، هق‌هق‌ش رو قایم کرد، ولی حسش کردی.

فلیکس:

تو:
"فلیکس، عزیزم... من... باید یه چیزی رو بهت بگم."

اون که داشت خوشحال باهات حرف می‌زد، با شنیدن لحن جدیت، چشماش گرد شد.
فلیکس:
"هوم؟ چیزی شده؟"

تو:
"من فکر میکنم بهتره که برای یه مدت از هم فاصله بگیریم."

فلیکس:
"…هاه؟"
ابروهاش رفت بالا، یه لبخند کوچیک زد.

فلیکی:
"چی داری میگی؟"

ولی تو باز هم نگاهت رو ازش دزدیدی، سرت رو پایین انداختی.

لبخندش رفت. دستاش سرد شدن. انگشت‌هاش رو توی هم قفل کرد.
فلیکس:
"یعنی... یعنی دیگه منو نمیخوای؟"

اون برق توی چشم‌هاش رو دیدی. برق از اشک.
فلیکس:
"ولی... من که همه کار کردم... که... که تو خوشحال باشی..."

یه قطره اشک چکید رو لباسش. صدای لرزونش باعث شد قلبت خرد بشه.

سریع رفتی طرفش، دست‌هاش رو توی دست‌هات گرفتی‌.
تو:
"فلیکس! گریه نکن! شوخی بود، بخدا شوخی بود، ببخشید!"

ولی اون فقط بهت زل زده. چشمای قشنگش که همیشه پر از گرما بودن، پر از اشک شده بودن.
فلیکس:
"چرا اینو گفتی؟"

دیگه تموم شد. طاقت نیاوردی. کشیدیش تو بغلت، دست کشیدی روی موهاش، قربون‌صدقه‌اش رفتی.
تو:
"من دیوونه‌ام که اینو گفتم! لطفاً گریه نکن، قسم میخورم فقط یه شوخی بود، هیچوقت نمیخوام ازت دور بشم!"

بالاخره بغلتو محکم‌تر کرد، صورتشو توی گردنت قایم کرد.
فلیکس:
"قول بده دیگه از این شوخیا نکنی..."

تو:
"قول میدم، قول میدم..."
دیگه حتی فکرشم نکردی که باهاش همچین شوخی ای بکنی.


#استری_کیدز #بنگ‌چان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
دیدگاه ها (۴)

سناریو | وقتی یه شوخی میکنی که حسابی نگرانشون میکنه، در حدی ...

سناریو | وقتی وسط دعوا یهو می‌بوسنت 'ورژن چان'بحث داغ شده بو...

سناریو | وقتی یه شوخی میکنی که حسابی نگرانشون میکنه، در حدی ...

سلام دردونکای رینوای، بالاخره این اتفاق افتادفقط خواستم بگم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط