{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودیم ...

بچه که بودیم ...
ثانیه به ثانیه ...
لحظه ها را زندگی می کردیم ...
خوشی تنها هدفمان بود ...
انگار خدا سفت در آغوشمان گرفته بود...
تنها زمانی از آغوشش بیرون بودیم ...
و سخت می گذشت ...
که مشق شبمان ...
از دو خط به ده خط می رسید...
لذت هایمان را ...
با تغییر فصل ها منطبق می کردیم...
بزرگتر که شدیم ...
لحظه ها و ثانیه ها و ساعت ها ...
همانقدر بی ارزش شدن ...
که زندگی کردن ...
یادمان رفت ...
دست هایمان بلندتر شدند ...
تا آغوشمان بزرگتر باشد!
یادمان رفت آغوش مادر...
عطری نایاب دارد ...
که ریه هایمان را تازه می کند...
یادمان رفت روزی می رسد ...
که دست هایمان ...
بهانه ی دست های پینه بسته ی ...
مردی را می گیرند ...
که جوانیش را سختی ها دزدیدند...
یادمان رفت خیس شدن زیر باران ...
همان لذت بچگی را دارد ...
یادمان رفت هیچ چیز و هیچ کس...روزهای رفته را برایمان هدیه نمی آورد...

🌹❤️
دیدگاه ها (۰)

‹ من یک مهاجرم؛« از رویایی به رویای دیگر. ›_______

برادر که داشته باشی ؛برایت مهم نیست که دیگران کنارت هستند یا...

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز به جز فک...

" شب "می تواند آغاز یک آرامش و یک خوابِ جانانه باشد ؛حتی با ...

پارت ۲

تک پارتیآخرین تولد...آن روز؟روزی که بعد از آن دیگر هیچ لبخند...

ص ۴۴به خواهرم حق میدادم  روزهایی را به خاطر اوردم‌که در مقاب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط