{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ص ۴۴

ص ۴۴
به خواهرم حق میدادم  روزهایی را به خاطر اوردم‌که در مقابل شلاق پدر من تنها پناهش بودم . یا اگر میخواست جاییی برود من تنها همراهش بودم چون حق تنها بیرون رفتن نداشت ...
چاقوی سه سانتی را از خواهرم گرفتم و به سمت امام زاده حرکت کردم  در لحظات  تنهایی  مزار مادرم  تنها پناهم بود

کاش پریسا بود تا در اغوشش غرق شوم و تمام گذشته ام را فراموش کنم باید کاری میکردم ولی خانواده و جامعه و تورم  دستانم را کوتاه کرده بودند  وگرنه در کشوری به این وسعت یک اپارتمان نود متری برای دو نفر نباید یک کالای دست نیافتنی می شد ...

سعی کردم با بی تفاوتی به مشکلات  به پریسا اعتماد کنم
خوشحال بودم که درین بی پناهی  پریسا هست ...

وقتی به خانه برگشتم خواهرم گفت  فردا صبح پدر را به اتاق عمل میبرند . صبح به بیمارستان رفتم از پشت در به پدرم نگاه میکردم و این سوال ازارم می داد مردی که اینکونه با عجز تمام  جرات ندارد یک‌کلمه بر خلاف میل پرستار و دکتر عمل کند و با چشمان پر از التماسش از دکترش تمنای سلامتی دارد چگونه مادرم را  خواهرم را به اسارت گرفته بود و به چشم‌کنیز نگاه میکرد و حالا نوبت من بود و دختر عمویم ... اگر از عمل بر نمیگشت یک مصیبت داشتم نبود پدر ولی اگر بر میگشت ده ها مصیبت
ولی یک لحظه از این فکر خودم ترسیدم. هرچه بود پدرم بود. اما نمی‌توانستم انکار کنم که از آینده‌ای که میخواست برای من و خواهرم بسازد تا حد مرگ و نابود وحشت داشتم

دختر عمویم هم اسیر جبر خانواده بود ما از حیوان کمتر بودیم حق انتخاب همسر نداشتیم .

این شعر ایرج میرزا  هنوز برای زندگی من کاربرد داشت

((به غیر ملت ایران کدام جانور است که جفت خود را ندیده انتخاب کند ؟؟))

من با دختر عمویم حتی سلام و علیک هم نداشتیم .

دخترهای ورودی امسال دانشگاه را بیشتر و بهتر از دختر عمو خاله و عمه می شناختم ... مرده شویی این تعصبات مزخرف را ببرد ...

دلم پیش پریسا بود و دانشگاه ... دلم تنگ شد لحظه هایی که دزدکی نگاهش میکردم  صندلیی را انتخاب میکردم که بتوانم نیم رخش را ببینم و گاهی رو بر میگرداند و ارام لبخندی میزد ...
یاد آوری عشق پریسا و  دعوا ها یی که به خاطر پریسا داشتم  تنها ارام بخش زندگیم بود

در افکارم بودم که عمو ها و پسر عموها امدند
عمه هم همراهشان بود دایی هم امد و کم  کم شلوغ شد

همه از دیدنم تعجب کردند  موهایم مدل خاصی داشت لباسم لباس معمول نبود  حتی دیگر ان لحجه هم رفته بود
با اعتماد به نفس حرف میزدم  و  مثل گذشته چشم نمیگفتم .  عمه گفت  سیاوش نشناختم اب و هوای تهرون بهت ساخته خیلی تغییر کردی ! شوهر عمه که مثل من دلش از برادر زن هایش خون بود گفت افرین سیاوش حان بهت تبریک میگم باید از یک نقطه تغییر را شروع میکردی از من میشنوی همان تهران حتی اگر نشد در رباط کریم و شهر ری و اسلام شهر بمان و برنگرد . ی مادمازل تهرونی انتخاب کن تا  بهت زندگی کردن را یاد بده ابنجا مثل مرده متحرک  نه حق زندگی داری نه حق لذت بردن  نگاه عموها پر از کینه بود ولی سکوت کردند میدانستند اگر باز حرفی بزنند شوهر عمه عقده‌ هایش را بر سر خواهرشان خالی میکند ...

برای اولین حس کردم شوهر عمه ام را درک میکنم  همیشه دلم برای عمه ام میسوخت ولی اینبار دلم برای شوهر عمه ام سوخت ...
دیدگاه ها (۶)

پدر  از اتاق عمل بعد از ساعتها انتظار بیرون آمد و  با دکترش ...

همه با تعجب نگاهم میکردند و من فقط به پریسا فکر میکردم . حس ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

امدم خانه سر راه  پسرخاله را دیدم و دعوا و کتک کاری حاضر نبو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط