رمان آنیا و چهار مدیر شد
رمان آنیا و چهار مدیر شد
قسمت ۲.
---
# 🌸 قسمت ۲: اولین روز همکاری 🤝
صبح روز بعد، آنیا با استرس از خواب بیدار شد. امروز اولین روزی بود که قرار بود با چهار مدیر جدید همکاری کنه. هنوز نمیدونست دقیقاً قراره چیکار کنه.
بکی دم در خونهش منتظرش بود:
— «سلام قهرمان! آمادهای؟»
آنیا نفس عمیقی کشید:
— «فکر کنم. ولی هنوز مطمئن نیستم این کار درستیه.»
بکی دستشو گرفت:
— «من کنارتم. اگه مشکلی پیش بیاد، من هستم.»
وقتی رسیدن به آکادمی، آیدن و بقیه جلوی در اصلی منتظر بودن. آیدن با دیدن آنیا لبخند زد:
— «صبح بخیر آنیا. آمادهای شروع کنیم؟»
آنیا گفت:
— «بستگی داره. اول بگید دقیقاً از من چی میخواید؟»
آیدن یه پوشه از جیبش درآورد و بهش داد:
— «اینها گزارشهایی هستن که از سالهای قبل جمع کردیم. میگن توی آکادمی، چندتا دانشآموز هستن که به صورت مخفیانه کارهای خلاف انجام میدن. دزدی، تقلب، حتی دعواهای پنهانی.»
آنیا پوشه رو باز کرد و نگاه کرد. چندتا اسم توش بود که میشناخت.
آنیا با تعجب گفت:
— «اینها رو میشناسم. ولی فکر نمیکردم اینقدر جدی باشه.»
آیدن گفت:
— «دقیقاً به همین خاطر به تو نیاز داریم. تو همه رو میشناسی. میتونی به ما کمک کنی این مشکلات رو حل کنیم.»
بکی با شک گفت:
— «ولی چرا شما چهار نفر مدیر شدید؟ آکادمی قبلاً مدیر خودش رو داشت.»
کیان که تا حالا ساکت بود، جلو اومد:
— «چون مدیر قبلی، خودش بخشی از این مشکلات بود. ما اومدیم که همهچیز رو درست کنیم.»
آنیا با تعجب گفت:
— «یعنی مدیر قبلی... خلافکار بود؟»
کیان گفت:
— «بذاریم فعلاً همینجا. به مرور همهچیز رو میفهمی.»
آنیا پوشه رو بست و گفت:
— «باشه. من کمکتون میکنم. ولی یادتون باشه شرطم: هیچکس رو اذیت نکنید.»
آیدن لبخند زد:
— «قول دادیم. حالا بریم اولین ماموریتمون.»
---
اولین ماموریت، پیدا کردن یه دانشآموز بود که به صورت مخفیانه توی امتحانها تقلب میکرد. آنیا میدونست کیه — یه پسر به اسم «سام» که همیشه نمرههاش عجیب بالا بود.
آنیا به آیدن گفت:
— «سام رو میشناسم. ولی اگه مستقیم باهاش حرف بزنیم، همهچیز رو انکار میکنه. باید یه راه دیگه پیدا کنیم.»
آیدن با کنجکاوی پرسید:
— «مثلاً چی؟»
آنیا لبخند زد:
— «بذار من باهاش حرف بزنم. تنهایی.»
بکی با نگرانی گفت:
— «آنیا، مطمئنی؟»
آنیا گفت:
— «آره. من ۱۰ ساله اینجا هستم. میدونم چطور با این بچهها حرف بزنم.»
آنیا رفت سراغ سام که توی حیاط نشسته بود. کنارش نشست و با آرامش گفت:
— «سلام سام. چطوری؟»
سام با تعجب گفت:
— «سلام آنیا. خوبم. تو چرا اومدی پیش من؟»
آنیا گفت:
— «راستش، یه چیزی شنیدم. میگن تو توی امتحانها تقلب میکنی. درسته؟»
سام رنگ پرید:
— «چی؟! نه! کی اینو گفته؟»
آنیا با آرامش گفت:
— «سام، من اینجا ۱۰ ساله هستم. میدونم کی راست میگه و کی دروغ. و میدونم تو مشکل داری. اگه بهم بگی چرا این کارو میکنی، شاید بتونم کمکت کنم.»
سام سکوت کرد. بعد با صدای لرزون گفت:
— «چون... پدرم همیشه میگه اگه نمرههات خوب نباشه، منو از مدرسه میبره بیرون. من نمیخوام برم. اینجا تنها جاییه که دوست دارم.»
آنیا با مهربونی گفت:
— «سام، تقلب راه حل نیست. اگه مشکلت رو به من بگی، میتونم بهت کمک کنم درس بخونی. من خودم میتونم بهت درس بدم.»
سام با تعجب گفت:
— «تو؟ به من درس میدی؟»
آنیا لبخند زد:
— «آره. چرا که نه؟ من توی ریاضی خیلی خوبم. میتونیم با هم تمرین کنیم.»
سام لبخند زد:
— «ممنون آنیا. واقعاً ممنون.»
---
وقتی آنیا برگشت، آیدن با تعجب بهش نگاه کرد:
— «چیکار کردی؟ قرار بود تقلبش رو لو بدیم، نه اینکه باهاش دوست بشیم!»
آنیا گفت:
— «آیدن، اگه میخوای واقعاً مشکلات رو حل کنی، باید ریشهشون رو پیدا کنی. سام تقلب نمیکنه چون بدجنسه. تقلب میکنه چون میترسه. من بهش کمک میکنم که دیگه نترسه.»
آیدن سکوت کرد. بعد لبخند زد:
— «حالا میفهمم چرا تو انتخاب شدی.»
آنیا با تعجب گفت:
— «منظورت چیه؟»
آیدن گفت:
— «چون تو فقط دنبال عدالت نیستی. دنبال کمک به آدمهایی. این چیزیه که ما چهار نفر بلد نیستیم.»
آنیا لبخند زد:
— «خب، پس من اینجا هستم که بهتون یاد بدم.»
و اینطوری، اولین روز همکاری آنیا با چهار مدیر جدید شروع شد. نه با دعوا و درگیری، بلکه با یه درس کوچیک درباره مهربونی.
**— پایان قسمت ۲ —**
قسمت ۲.
---
# 🌸 قسمت ۲: اولین روز همکاری 🤝
صبح روز بعد، آنیا با استرس از خواب بیدار شد. امروز اولین روزی بود که قرار بود با چهار مدیر جدید همکاری کنه. هنوز نمیدونست دقیقاً قراره چیکار کنه.
بکی دم در خونهش منتظرش بود:
— «سلام قهرمان! آمادهای؟»
آنیا نفس عمیقی کشید:
— «فکر کنم. ولی هنوز مطمئن نیستم این کار درستیه.»
بکی دستشو گرفت:
— «من کنارتم. اگه مشکلی پیش بیاد، من هستم.»
وقتی رسیدن به آکادمی، آیدن و بقیه جلوی در اصلی منتظر بودن. آیدن با دیدن آنیا لبخند زد:
— «صبح بخیر آنیا. آمادهای شروع کنیم؟»
آنیا گفت:
— «بستگی داره. اول بگید دقیقاً از من چی میخواید؟»
آیدن یه پوشه از جیبش درآورد و بهش داد:
— «اینها گزارشهایی هستن که از سالهای قبل جمع کردیم. میگن توی آکادمی، چندتا دانشآموز هستن که به صورت مخفیانه کارهای خلاف انجام میدن. دزدی، تقلب، حتی دعواهای پنهانی.»
آنیا پوشه رو باز کرد و نگاه کرد. چندتا اسم توش بود که میشناخت.
آنیا با تعجب گفت:
— «اینها رو میشناسم. ولی فکر نمیکردم اینقدر جدی باشه.»
آیدن گفت:
— «دقیقاً به همین خاطر به تو نیاز داریم. تو همه رو میشناسی. میتونی به ما کمک کنی این مشکلات رو حل کنیم.»
بکی با شک گفت:
— «ولی چرا شما چهار نفر مدیر شدید؟ آکادمی قبلاً مدیر خودش رو داشت.»
کیان که تا حالا ساکت بود، جلو اومد:
— «چون مدیر قبلی، خودش بخشی از این مشکلات بود. ما اومدیم که همهچیز رو درست کنیم.»
آنیا با تعجب گفت:
— «یعنی مدیر قبلی... خلافکار بود؟»
کیان گفت:
— «بذاریم فعلاً همینجا. به مرور همهچیز رو میفهمی.»
آنیا پوشه رو بست و گفت:
— «باشه. من کمکتون میکنم. ولی یادتون باشه شرطم: هیچکس رو اذیت نکنید.»
آیدن لبخند زد:
— «قول دادیم. حالا بریم اولین ماموریتمون.»
---
اولین ماموریت، پیدا کردن یه دانشآموز بود که به صورت مخفیانه توی امتحانها تقلب میکرد. آنیا میدونست کیه — یه پسر به اسم «سام» که همیشه نمرههاش عجیب بالا بود.
آنیا به آیدن گفت:
— «سام رو میشناسم. ولی اگه مستقیم باهاش حرف بزنیم، همهچیز رو انکار میکنه. باید یه راه دیگه پیدا کنیم.»
آیدن با کنجکاوی پرسید:
— «مثلاً چی؟»
آنیا لبخند زد:
— «بذار من باهاش حرف بزنم. تنهایی.»
بکی با نگرانی گفت:
— «آنیا، مطمئنی؟»
آنیا گفت:
— «آره. من ۱۰ ساله اینجا هستم. میدونم چطور با این بچهها حرف بزنم.»
آنیا رفت سراغ سام که توی حیاط نشسته بود. کنارش نشست و با آرامش گفت:
— «سلام سام. چطوری؟»
سام با تعجب گفت:
— «سلام آنیا. خوبم. تو چرا اومدی پیش من؟»
آنیا گفت:
— «راستش، یه چیزی شنیدم. میگن تو توی امتحانها تقلب میکنی. درسته؟»
سام رنگ پرید:
— «چی؟! نه! کی اینو گفته؟»
آنیا با آرامش گفت:
— «سام، من اینجا ۱۰ ساله هستم. میدونم کی راست میگه و کی دروغ. و میدونم تو مشکل داری. اگه بهم بگی چرا این کارو میکنی، شاید بتونم کمکت کنم.»
سام سکوت کرد. بعد با صدای لرزون گفت:
— «چون... پدرم همیشه میگه اگه نمرههات خوب نباشه، منو از مدرسه میبره بیرون. من نمیخوام برم. اینجا تنها جاییه که دوست دارم.»
آنیا با مهربونی گفت:
— «سام، تقلب راه حل نیست. اگه مشکلت رو به من بگی، میتونم بهت کمک کنم درس بخونی. من خودم میتونم بهت درس بدم.»
سام با تعجب گفت:
— «تو؟ به من درس میدی؟»
آنیا لبخند زد:
— «آره. چرا که نه؟ من توی ریاضی خیلی خوبم. میتونیم با هم تمرین کنیم.»
سام لبخند زد:
— «ممنون آنیا. واقعاً ممنون.»
---
وقتی آنیا برگشت، آیدن با تعجب بهش نگاه کرد:
— «چیکار کردی؟ قرار بود تقلبش رو لو بدیم، نه اینکه باهاش دوست بشیم!»
آنیا گفت:
— «آیدن، اگه میخوای واقعاً مشکلات رو حل کنی، باید ریشهشون رو پیدا کنی. سام تقلب نمیکنه چون بدجنسه. تقلب میکنه چون میترسه. من بهش کمک میکنم که دیگه نترسه.»
آیدن سکوت کرد. بعد لبخند زد:
— «حالا میفهمم چرا تو انتخاب شدی.»
آنیا با تعجب گفت:
— «منظورت چیه؟»
آیدن گفت:
— «چون تو فقط دنبال عدالت نیستی. دنبال کمک به آدمهایی. این چیزیه که ما چهار نفر بلد نیستیم.»
آنیا لبخند زد:
— «خب، پس من اینجا هستم که بهتون یاد بدم.»
و اینطوری، اولین روز همکاری آنیا با چهار مدیر جدید شروع شد. نه با دعوا و درگیری، بلکه با یه درس کوچیک درباره مهربونی.
**— پایان قسمت ۲ —**
- ۱۰۴
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط