ساعت 11 شب بود.
ساعت 11 شب بود.
مرد کوچک اما نه مشقهایش را نوشته بود؛
نه مدرسه اش را رفته بود؛ نه شامش را خورده بود و نه قصه شبش را شنیده بود تا بشنود که "گنجیشک لالا، ماهی لالا...."
کسی هم دست محبت بر سرش نکشیده و رختخوابی برایش پهن نکرده!
مرد کوچک از شدت خستگی در اتوبوس بیهوش شده بود و فالهایش نقش بر زمین!
خواستم پولی در جیبش بگذارم و پیاده شوم؛
از خواب پرید و گفت نه عمو پول نمیگیرم!
خواستی ازم فال بخر.
گفتم همه فالهایت مال من و فالهایش را از کف اتوبوس جمع کردم!
همه فالهایش را به قیمت ده هزار تومان به من فروخت.
سر نیایش از اتوبوس پیاده شدم در حالیکه نعره میزدم و به خود میپیچیدم از مردانگی این مرد کوچک.
فالهایش را یک به یک خواندم و گریستم آن شب!
به راستی چرا "کودکان کار و خیابان" هنوز به دغدغه جدی جامعه مدنی ما بدل نگشته است؟!
یکی از شهروندان تهرانی
مرد کوچک اما نه مشقهایش را نوشته بود؛
نه مدرسه اش را رفته بود؛ نه شامش را خورده بود و نه قصه شبش را شنیده بود تا بشنود که "گنجیشک لالا، ماهی لالا...."
کسی هم دست محبت بر سرش نکشیده و رختخوابی برایش پهن نکرده!
مرد کوچک از شدت خستگی در اتوبوس بیهوش شده بود و فالهایش نقش بر زمین!
خواستم پولی در جیبش بگذارم و پیاده شوم؛
از خواب پرید و گفت نه عمو پول نمیگیرم!
خواستی ازم فال بخر.
گفتم همه فالهایت مال من و فالهایش را از کف اتوبوس جمع کردم!
همه فالهایش را به قیمت ده هزار تومان به من فروخت.
سر نیایش از اتوبوس پیاده شدم در حالیکه نعره میزدم و به خود میپیچیدم از مردانگی این مرد کوچک.
فالهایش را یک به یک خواندم و گریستم آن شب!
به راستی چرا "کودکان کار و خیابان" هنوز به دغدغه جدی جامعه مدنی ما بدل نگشته است؟!
یکی از شهروندان تهرانی
- ۱۷۸
- ۱۹ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط