مافیا. Part:3
فردا صبح
ات از خواب بیدار شد موهاش رو شونه کرد و کارهای لازم رو انجام داد و رفت پایین
_چرا انقدر دیر کردی (با عصبانیت)
+ب..ببخشید
_ من نگفتم عذرخواهی کن گفتم چرا دیر کردی ( با داد و عصبانیت)
+ب...بخشید دیر شده خواب موندم(با بغض لرزش بدن)
_خفه شو ( باداد)
یونگی بازوی ات رو گرفت و برد زیرزمین و با شلاق زدش ات هم مثل بید میلرزید
_کل روز رو اینجا میمونی فهمیدی (با داد)
+(با زمزمه و گریه) ب... ب.. بله..ارباب
_نشنیدم
+ب.بله ارباب(با صدای بلندتر)
یونگی رفت و ات شروع به گریه کرد و افتاد زمین و بعد از چند دقیقه شروع به سرفه کرد... آنقدر سرفه کرد که خون بالا آورد و بیهوش شد...
ویو 12 شب
یونگی بعد از چند دقیقه رفت زیر زمین دید ات افتاده زمین و زیرش پر خونه استرس گرفت اما سعی کرد نشون نده
_بلند شو ادا د نیاز (با صدای بلند)
+...
_بهت گفتم بلند شو من هنوز با تو کار دارم
+.....
رفت و ات رو براید استایل بغل کرد و برد به اتاق خودش و گذاشت رو تخت وقتی بازوش رو دید زخم بود و به خاطر همین بازوش رو پانسمان کرد و کنارش خوابید
ادامه پارت بعد 👋
ببخشید کوتاه بود یا بد شد🙏
👋👋👋👋👋👋
ات از خواب بیدار شد موهاش رو شونه کرد و کارهای لازم رو انجام داد و رفت پایین
_چرا انقدر دیر کردی (با عصبانیت)
+ب..ببخشید
_ من نگفتم عذرخواهی کن گفتم چرا دیر کردی ( با داد و عصبانیت)
+ب...بخشید دیر شده خواب موندم(با بغض لرزش بدن)
_خفه شو ( باداد)
یونگی بازوی ات رو گرفت و برد زیرزمین و با شلاق زدش ات هم مثل بید میلرزید
_کل روز رو اینجا میمونی فهمیدی (با داد)
+(با زمزمه و گریه) ب... ب.. بله..ارباب
_نشنیدم
+ب.بله ارباب(با صدای بلندتر)
یونگی رفت و ات شروع به گریه کرد و افتاد زمین و بعد از چند دقیقه شروع به سرفه کرد... آنقدر سرفه کرد که خون بالا آورد و بیهوش شد...
ویو 12 شب
یونگی بعد از چند دقیقه رفت زیر زمین دید ات افتاده زمین و زیرش پر خونه استرس گرفت اما سعی کرد نشون نده
_بلند شو ادا د نیاز (با صدای بلند)
+...
_بهت گفتم بلند شو من هنوز با تو کار دارم
+.....
رفت و ات رو براید استایل بغل کرد و برد به اتاق خودش و گذاشت رو تخت وقتی بازوش رو دید زخم بود و به خاطر همین بازوش رو پانسمان کرد و کنارش خوابید
ادامه پارت بعد 👋
ببخشید کوتاه بود یا بد شد🙏
👋👋👋👋👋👋
- ۱.۹k
- ۰۳ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط