مافیا. Part:4

ویو فردا صبح (ات)
صبح که بیدار شدم احساس کردم یه نفر بغلم کرده چشمامو با کردم دیدم یونگی بغلم کرده نگاهم به چهره اش افتاد خیلی خوشگله وایسا نه من دارم چی میگم ولی تو نگاه
_به چی فکر میکنی؟
+ت..تو کی بیدار شدی؟
یونگی بلند شد ات هم خواست بلند بشه که یونگی حلش داد رو تخت
+آههه چه کار میکنی؟
_باید استراحت کنی
+(تو ذهنش) این کی آنقدر مهربون شده دیروز که عین چی منو زد اونوقت الان...
_به چی فکر میکنی؟
+ه..هیچی(چون داشت به دیروز فکر می‌کرد ترسید)
_تو ازمن می‌ترسی؟ (با کمی عصبانیت)
+چی نه (با لبخند ضایع)
_ چرا دیروز بیهوش شدی
+چی؟ هیچی.. یعنی مهم نیست
_یعنی چی که مهم نیست اگه مهم نبود که نمی‌پرسیدم
+ راستش من یه بیماری دارم
+من مشکل تنفسی دارم وقتی گرمم میشه و خیلی سرفه میکنم و دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم و خون بالا میارم
_اونوقت تو موضوع به این مهمی رو به من نگفتی؟ اگر اتفاقی برات می‌افتاد چیی؟ (با داد و عصبانیت)
+ب..ببخشید من..
حرفش نصفه موند و یونگی بهش سیلی زد ات با گریه بلند شد و رفت اتاق خودش و، خودش رو پرت کرد رو تخت و شروع به گریه کرد بعد از نیم ساعت که تو اتاقی که درش قفل بود گریه میکرد آروم شد و رفت حمام و بعد از چهل دقیقه دراومد خواست از آجوما لباس های کارش رو بگیره که در رو باز کرد و با حوله جلو حموم وایساد و...
+آجوما(با صدای بلند)
/بله
+ میشه لباسای کارمو بیاری
/آره عزیزم الان میارم
از اونطرف وقتی آجوما خواست لباسا رو ببره بالا که یونگی اومد
_آجوما وایسا
/بله ارباب
_تو واسه‌ی یک هفته باید بری مرخصی
/بله ارباب فقط من این لباسا و بدم به ات
_خودم میبرم تو همین الان برو
/چشم وبعد از دو دقیقه رفت
ات در اتاق رو قفل نکرده بود و نشسته بود رو تخت منتظر آجوما تا بیاد اما وقتی در باز شد یونگی وارد شد ات یهو (با خجالت و صدای کمی بلند)
+چه کار میکنی؟
_هیچی آجوما رو مرخص کردم
یونگی هی میرفت نزدیک ات اون هم میرفت عقب
+ داری چی کار میکنی؟ (با ترس
_هیچی لباساتو بگیر (با پوزخند)
+آ.. آها ممنون(با خجالت)
یونگی رفت بیرون از اتاق و ات لباسش رو پوشید



ادامه پارت بعد😄🙂🙂
👋👋👋👋👋👋👋👋
دیدگاه ها (۰)

به نظرتون قشنگه

لباسی که ات به عنوان لباس کار پوشید

مافیا. Part:3

جیمین

دوست پسر دمدمی مزاج

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط