{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱

پارت ۱
این سوک:سلام من شین این سوک هستم ۳۱ سالمه و ژاپن زندگی میکنم بخاطر بدهی های پدرم مجبور شدیم از کره بریم و الان ۲۰ ساله که ما ژاپن زندگی میکنیم و امروز داریم وسایلمون رو جمع میکنیم که به کره برگردیم.
یونگی:سلام من یونگی ام ۳۰ سالمه تازه به کره اومدم و ی شرکت بزرگ دارم.
ویو این سوک:
داشتم وسایلم رو جمع میکردم که عکس خودم و یونگی رو پیدا کردم اخی
اون موقع اون ۶ سالش بود و من ۷ سالم بود،یعنی الان یونگی کجاست؟
اها بزارید بهتون بگم یونگی کیه
من و یونگی باهم هم بازی بودیم و خانواده هامون باهم دوست بودن یونگی خانواده شاد و خوشحالی داشت پدرش کشاورز بود و خیلی یونگی و خانم لی(مامان یونگی)رو دوست داشت راستش بهش حسودیم میشد چون بابای من ی معتاد بی خاصیت بود که مامان بیچاره من باید خونه مردم کار میکرد تا بابام همه دستمزد مامانم رو خرج مواد کنه،بابام اصلا از بابای یونگی خوشش نمیومد.
ی شب ساعت ۳ صبح با سر و صدای همسایه ها از خواب بیدار شدم رفتم بیرون و دیدم خونه ی آقای مین اتیش گرفته
پدر و مادر یونگی فوت کردن ولی خداروشکر خودش سالم بود.
کار بابام بود همیشه شبا میرفت بیرون بهش مشکوک بودم ولی خودش هیچی نمیگفت.
از اون روز به بعد یونگی با ما زندگی میکرد
بابام باهاش خوش رفتار بود اما...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲کم کم رفتارش باهاش سرد شد کتکش میزد نمیزاشت باهام بازی...

نام رمان: من میخوامت دختر عموژانر: ازدواج اجباری،دخترعمو و پ...

عشق و سرعت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط