{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲

پارت ۲
کم کم رفتارش باهاش سرد شد کتکش میزد نمیزاشت باهام بازی کنه مامانم که دید یونگی خونه ما خیلی اذیت از خونه فراریش داد و از اون روز به بعد ۲۴ ساله که من یونگی رو ندیدم.
ویو یونگی:
بعد از فوت پدر و مادرم آقای شین ازم نگهداری میکرد ولی بعد ها خیلی اذیتم میکرد ولی خداروشکر به لطف خانم پارک(مامان این سوک) فرار کردم و رفتم پیش مادربزرگم که رستوران داشت من رستوران رو تمیز میکردم و غذای مشتری رو می بردم و مادربزرگم بهم دستمزد می داد
من خیلی خیلی دلم می خواست برم مدرسه و درس بخونم ولی مادر بزرگم پول کافی نداشت اما مامان بزرگم با یکی از مشتری هاش که معلم بود صحبت کرده بود که به من خوندن و نوشتن یاد بده
بعد از اون من با آقای جانگ درس می خوندم تا دوسال بعدش که مادربزرگم فوت کرد و عموی ثروتمندم من رو به آمریکا برد از اونجا به بعد فکر میکردم دیگه همه بدبختی ها تموم شد و من دیگه زندگی خوبی دارم چون زن عموم که بچه دار نمی شد خیلی خیلی من رو دوست داشت و باهام مهربون بود و عموم هم دوستم داشت ولی ۸ سال قبل عموم بخاطر سرطان فوت کرد و زن عموم که خیلی دوسش داشت بخاطرش خودکشی کرد و من دوباره تنها شدم.
عموم وصیت کرده بود تمام اموالش به من برسه چون بچه نداشت
من هم تمام اموال عموم رو فروختم و به کره اومدم و الان ۸ ساله که ی شرکت دارم و اونجا کار میکنم.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱این سوک:سلام من شین این سوک هستم ۳۱ سالمه و ژاپن زندگی...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹² ات تازه بهوش اومد ج...

فیک جدید: معرفی افراد :یونگی: یونگی یه پسر جوان تقریباً ۳۵ س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط