{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹⁰

نور چراغ‌ قوه لحظه‌ به‌ لحظه به آن‌ها نزدیک‌تر می‌شد. جونگکوک دستش را محکم دور مچ تهیونگ حلقه کرد
جونگکوک : تکون نخور...
صدایش آن‌قدر آرام بود که بیشتر شبیه نفس کشیدن به گوش می‌رسید. قدم‌های نگهبان‌ها روی کف فلزی تونل می‌پیچید.
ـ مطمئنی صدا از این پایین بود؟
ـ قسم می‌خورم شنیدمش
نور چراغ‌ قوه از لابه‌لای لوله‌ها عبور کرد. فاصله‌شان...کمتر از چند متر بود. تهیونگ ناخودآگاه نفسش را حبس کرد. ضربان قلبش آن‌قدر تند بود که حس می‌کرد نگهبان‌ها هم صدایش را می‌شنوند. یکی از نگهبان‌ها چند قدم جلوتر آمد. چراغ‌ قوه را بالا آورد و اطراف را بررسی کرد . بعد چند ثانیه...که برای هر دویشان شبیه چند ساعت گذشت. نگهبان با بی‌حوصلگی گفت
ـ این لوله‌های لعنتی هر شب یه صدا درمیارن
همکارش شانه بالا انداخت
ـ بریم... وقت تلف نکن
صدای قدم‌ هایشان آرام‌آرام دور شد. جونگکوک تا وقتی صدای بسته شدن در فلزی را نشنید، از جایش تکان نخورد.
بنگ !
در فلزی محکم بسته شد. چند لحظه بعد، هر دو هم‌زمان نفس راحتی کشیدند و به مسیرشان ادامه دادند. تونل باریک‌تر می‌شد و مجبور بودند خمیده راه بروند. چند دقیقه بعد، به انتهای راهرو رسیدند ، یک چاه عمودی با نردبانی زنگ‌زده مقابلشان قرار داشت. جونگکوک سرش را بالا گرفت.
جونگکوک : باید از این بالا بریم
تهیونگ به ارتفاع نردبان نگاه کرد
تهیونگ : مطمئنی تحمل وزنمون رو داره؟
جونگکوک : امیدوارم
اول خودش شروع به بالا رفتن کرد
هر پله با صدای ناله‌ی فلز زیر وزنش می‌لرزید . تهیونگ هم پشت سرش بالا آمد و هنوز چند پله بیشتر نرفته بودند که...
تق...!
یکی از پله‌های نردبان شکست و تهیونگ تعادلش را از دست داد
جونگکوک : جونگکوک...!
بدنش به عقب خم شد . در آخرین لحظه، جونگکوک خودش را پایین انداخت و مچ دست او را گرفت. وزن تهیونگ روی یک دست جونگکوک افتاده بود. رگ‌های گردن جونگکوک از فشار بیرون زده بود.
جونگکوک : دستمو ول نکن...
تهیونگ با دست آزادش به دیوار چنگ زد اما چیزی برای گرفتن پیدا نکرد.
تهیونگ: نمی‌تونم خودمو بالا بکشم...
جونگکوک دندان‌هایش را روی هم فشرد
جونگکوک : می‌تونی...فقط به من اعتماد کن
تهیونگ به چشم‌های او نگاه کرد . بعد بدون هیچ تردیدی، تمام وزنش را به دست جونگکوک سپرد. جونگکوک با آخرین توانش او را بالا کشید. هر دو نفس‌نفس‌زنان روی سکوی فلزی افتادند و چند لحظه فقط صدای نفس‌هایشان شنیده می‌شد.
تهیونگ هنوز شوکه بود.
تهیونگ : ممنون...
و به جونگکوک نگاه کرد . برای اولین بار...نه به چشم یک هم‌سلولی ، و نه به عنوان مردی که فقط برای ماموریتش به او نزدیک شده بود ، بلکه به چشم کسی که جانش را به او مدیون بود. جونگکوک از جایش بلند شد و دستش را به سمت او دراز کرد.
جونگکوک : پاشو هنوز تموم نشده
تهیونگ دستش را گرفت و از جا بلند شد . آن‌ها نمی‌دانستند چند متر دیگر تا آزادی فاصله دارند...اما حالا هر دو مطمئن بودند که اگر قرار باشد از این زندان بیرون بروند...فقط باید به هم تکیه کنند

....ادامه دارد
دیدگاه ها (۶)

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁹ شب بعد...هیچ‌کدام حتی یک...

فالوشه؟:)@jeon_rosha1

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁷همه چراغ ها خاموش بود و ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط