{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هرازگاهی روبروی آیینه می ایستم...

هرازگاهی روبروی آیینه می ایستم...
و به اتفاق های گذشته می اندیشم،
و دختری که در آیینه به من نگاه می کند،
و روزگارش دست خوش حوادثی بوده است ک خودش هم فکرش را نمیکرد!
گاهی هم از دستش عصبانی میشوم،
گاهی خنده ام می گیرد و گاهی برایش ناراحت می شوم!
تنها با نگاه کردن به چهره اش نمیتوان به راز های درونش پی برد،
حتی خودش هم نمیدانست که تحمل همچین بار سنگینی را دارد...
با دقت به اون نگاه می کنم،
چقدر برایم آشناست...
چقدر شبیه من است!!!
دیدگاه ها (۱)

بیا یکــــ شب جاهایمــــان را عــــوض کنیمــــمــــن معشــــ...

گــاهــی مــجــبــوری بــرای راحــت کــردن خــیــال دیــگـرا...

هی کافه چی !میزهایت را تک نفره کن …نمیبینی همــــــه تنهاییـ...

هم اتاقی قدمی - پارت - ۱۲

راز قلدر مدرسهپارت : ۲ صبح روز بعد، مثل همیشه مدرسه پر از سر...

وقتی سکوت بلندتر تر از فریاد هاست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط