♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 72・]ᕗ
جلوی کلبه اش روی نردهها نشسته بود
و سرش رو توی دستاش گرفته بود. اروم رفتم کنارش به نرده تکیه دادم و گفتم : دست پختم انقدر بد بود؟ سریع و کلافه سرش رو تکون داد و گفت : نه...نه.. واقعا عالی بود.
-پس چته؟
زل زد بهم و اروم دستم رو گرفت و منو سمت خودش کشید.
جلوش و نزدیکش وایستادم. با لبخند مهربونی گل سرم رو نوازش کرد.
پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و چشماش رو بست. زل زدم بهش و با بغض گفتم : چته جونگکوک؟ خودت میگی روزمون رو خراب نکنیم اونوقت...
محکم بغلم کرد و موهام رو بوسید و گفت : چشم ببخشی. یه دفعه نمیدونم چم شد. تمومه
از روی نردهها پایین پرید و خنده الکی تلخی کرد و گفت : بیا..بیا بریم غذا رو بخوریم..سرد شد.
و دستم رو گرفت و برگشت داخل بی میل و ناراحت بود ولی سعی میکرد بگه بخنده و شیطونی کنه و شادم کنه اما دیگه خوب شناخته بودمش..خیلی خوب
وسط شوخیش کاملا جدی زل زدم بهش و گفتم : میدونی مشکل چیه
..کاملا خودت رو بهم شناسوندی..گول این خنده ها و شیطنتهای ظاهری و الکیت رو نمیخورم..نمیفهمم چت شد که یه دفعه بهم ریختی و داغون شدی اما خر نمیشم که باور کنم خنده هات واقعیه..
خیره شد به ظرف روبروش نگاهش رنگ غم و کلافگی داشت.
بلند شدم و شنلم رو روی دوشم انداختم و گفتم : خداحافظ..
و رفتم. سمت در
جونگکوک : به قهر میری؟
برگشتم نگاش کردم. دستش رو روی میز مشت کرد و خیره به همون ظرف جدی گفت : حدسش سخت نیست که اگه به قهر بری چند روزی رو نمیبینمت..دلم برات تنگ میشه. به قهر نرو..بمون داد بزن،فوش بده اما به قهر نرو به قهر نرو که عین یه پسر بچه احمق و ساده اینجا به انتظارت بشینه..
زل زدم به قیافه کاملا جدي و مغرورش و اشکم اروم جاری شد.
اروم گفتم : به قهر نمیرم
نتونستم موندن رو دووم بیارم و زدم بیرون رفتم پیش مامان
براش درد دل کردم براش از ناراحتی و حرفهای جونگکوک گفتم.
در حالیکه شربتش رو بهم میزد گفت : واقعا نمیدونه تو بانوی قصری؟
-نه..
مامان مایا : و تو نمیخوای که بفهمه؟
به دستام زل زدم و گفتم : میترسم
مامان : از چی؟ از اینکه به خاطر پول پات بمونه؟
سریع گفتم : نه. اون اصلا اینطوری نیست. از خودم میترسم..میترسم از دستش بدم میترسم اگه بفهمه کی بودم و چه دروغی بهش گفتم از دستم ناراحت بشه.
ᕙ[・part 72・]ᕗ
جلوی کلبه اش روی نردهها نشسته بود
و سرش رو توی دستاش گرفته بود. اروم رفتم کنارش به نرده تکیه دادم و گفتم : دست پختم انقدر بد بود؟ سریع و کلافه سرش رو تکون داد و گفت : نه...نه.. واقعا عالی بود.
-پس چته؟
زل زد بهم و اروم دستم رو گرفت و منو سمت خودش کشید.
جلوش و نزدیکش وایستادم. با لبخند مهربونی گل سرم رو نوازش کرد.
پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و چشماش رو بست. زل زدم بهش و با بغض گفتم : چته جونگکوک؟ خودت میگی روزمون رو خراب نکنیم اونوقت...
محکم بغلم کرد و موهام رو بوسید و گفت : چشم ببخشی. یه دفعه نمیدونم چم شد. تمومه
از روی نردهها پایین پرید و خنده الکی تلخی کرد و گفت : بیا..بیا بریم غذا رو بخوریم..سرد شد.
و دستم رو گرفت و برگشت داخل بی میل و ناراحت بود ولی سعی میکرد بگه بخنده و شیطونی کنه و شادم کنه اما دیگه خوب شناخته بودمش..خیلی خوب
وسط شوخیش کاملا جدی زل زدم بهش و گفتم : میدونی مشکل چیه
..کاملا خودت رو بهم شناسوندی..گول این خنده ها و شیطنتهای ظاهری و الکیت رو نمیخورم..نمیفهمم چت شد که یه دفعه بهم ریختی و داغون شدی اما خر نمیشم که باور کنم خنده هات واقعیه..
خیره شد به ظرف روبروش نگاهش رنگ غم و کلافگی داشت.
بلند شدم و شنلم رو روی دوشم انداختم و گفتم : خداحافظ..
و رفتم. سمت در
جونگکوک : به قهر میری؟
برگشتم نگاش کردم. دستش رو روی میز مشت کرد و خیره به همون ظرف جدی گفت : حدسش سخت نیست که اگه به قهر بری چند روزی رو نمیبینمت..دلم برات تنگ میشه. به قهر نرو..بمون داد بزن،فوش بده اما به قهر نرو به قهر نرو که عین یه پسر بچه احمق و ساده اینجا به انتظارت بشینه..
زل زدم به قیافه کاملا جدي و مغرورش و اشکم اروم جاری شد.
اروم گفتم : به قهر نمیرم
نتونستم موندن رو دووم بیارم و زدم بیرون رفتم پیش مامان
براش درد دل کردم براش از ناراحتی و حرفهای جونگکوک گفتم.
در حالیکه شربتش رو بهم میزد گفت : واقعا نمیدونه تو بانوی قصری؟
-نه..
مامان مایا : و تو نمیخوای که بفهمه؟
به دستام زل زدم و گفتم : میترسم
مامان : از چی؟ از اینکه به خاطر پول پات بمونه؟
سریع گفتم : نه. اون اصلا اینطوری نیست. از خودم میترسم..میترسم از دستش بدم میترسم اگه بفهمه کی بودم و چه دروغی بهش گفتم از دستم ناراحت بشه.
- ۱۷۸
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط