{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیکشن یائویی سانزو ریندو

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩-‌ - - - - - -‌ - - - - - - پارت بیست و یکم:


چند ثانیه توی سکوت وحشتناکی گذشت-ریندو طوری‌میلرزید که سانزو میخواست هرلحظه دست بندازه و اونو توی سینش بکشه-میخواست جواب هر اشک و هق‌هقشو‌ با بوسه بده اما‌ سکوت کرد و عقب کشید

چند دقیقه‌ بعد ریندو با همون حالت خنثی همیشگی بلند شد و سیفون رو کشید،بدون نگاه به سانزو صورتشو شست و موهاشو نمدار کرد و بعد،زمزمه وار گفت:از همراهیتون ممنون اما مهمونی تازه داره شروع میشه!

هیچکس نفهمید که ریندو،کنایه زد یا حقیقت رو گفت اما-در آخر لحظه ای که به خودشون اومدن ریندو بیرون رفته بود و سانزو و کوکو هنوز توی همون دستشویی به هم نگاه میکردن
و سانزو-بالاخره به سمت روشویی راه افتاد:چه مرگشه؟

با اعصاب خورد،طوری دستاش رو به هم میسابید که انگار خون ریندو روشون نشسته بود،و کوکو به دیوار دستشویی تکیه زد و سیگارشو روشن کرد:نمیدونم!

سانزو میدونست که کوکو راست میگه،
اصلا دلیلی نداشت که دروغ بگه،اما بازهم راضی نشد:نمیدونی یا نمیخوای بگی؟

روبه روش،توی فاصله‌ای که قد بلندشو به رخ کوکویی که‌ قد بلند تر از سانزو نبود،میکشید
به چشم‌هاش زل زده بود و کوکو-دود سیگارشو مثل کرم سرزمین عجایب،توی صورت سانزو خالی کرد

زمانی که سانزو تونست پلک بزنه،کوکو نزدیک در رسیده بود:طرف حساب تو من نیستم...اونه!

گفت و در رو کوبید
کوکو،فکر میکرد که جواب مناسبی به سانزو داده،
اون نمیخواست که ریندو رو بیشتر از این آزار بده و تحت فشار بزاره،خوب میدونست که عضوی از خونواده‌ی ال‌جی‌بی‌تی بودن چقدر سخته

از همه بیشتر،عضوی از خونه‌ای بودن که تنها عضو خونوادت،تورو نپذیره!

سانزو،توی توالت با خودش خلوت کرد
بوی عطر قلیض ریندو هنوز اونجا بود،
شیرینی وانیل-یاس و اسطوخودوس و یکم خاک و سرما...

و ریندو،وسط پیست بود
بدون توجه به سر گیجه‌ی کلافه کننده‌ش،تاب میخورد و بطری های مشروب رو یکی بعد از دیگری توی شکمش خالی میکرد

وقتی سانزو به سالن برگشت،
ریندو استریپر‌ نیمه برهنه‌ی برنزه رو توی بغلش نگه داشته بود و دستهاش،رون هاشو تا برجستگی باسنش‌ کنکاش میکردن

دیدن اون صحنه برای سانزو عذاب کامل بود
بوسیده شدن یه دختر رو از سمت ریندو نمیتونست تحمل کنه-سانزوی گذشته خوب میدونست که ریندو هیچ میلی نسبت به اون زن نداره و فقط،تاثیرات مشروب هایی که خورده اونو به این حال انداختن-اما سانزوی الان هیچی درمورد رین نمیدونست!

هاروچیو،الان انگار داشت که به پوسته‌ی تو خالی نگاه میکرد!

دیدنش قلبشو سوزوند-
یه حس مثل کشیده شدن آرنج روی زمین
برخورد مسواک با لثه و یا خاروندن پوست با ناخون شکسته توی دلش قل قل میکرد!

:رفقا بخاطر ریندو متاسفم-
فشار کاری زیادی روشه!

ران،بنظر شرمنده میومد-به نمایش ریندو اشاره کرده بود و مایکی،زودتر از بقیه پرسید-با همون چشمهایی که وجود آدمو مثل شیشه سست میکردن:حالش خوبه؟

هرکس دیگه ای که ریندو رو نمیشناخت،میتونست بگه که اون یه عیاش عوضی هست...اما ران نتونست اینو بگه،اون به وضوح میدید که ریندو،داره نابود میشه یا شده!

:من نمیدونم -
اون غیر قابل نفوذه!

سانزو شنید و پوزخند زد و صدای خنده‌هاش اعصاب ران رو خط خطی کرد-هاروچیو توی دلش گفت "خودت اینو خواستی-تو اینکارو باهاش کردی"

╭─────┈┈┈.°୭‌       
╰┈➤ 🌈
 .𝂅  ִ ◯⃘ 𝆬 .  𞥊ֹ   ׄ   𝇈⃝☁️𓂃
۫  ︩︪𔓕 🔥ৎ  Ɨɑց:: #سانزوxریندو  𝆺𝅥 ׅ𝆭   ࿚     ‌
دیدگاه ها (۰)

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - - - - - -...

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - - - - - -...

به امید ۳۰۰ تایی شدن❤

| ازتو تا ابدیت | فصل اول ~ بخش اول ~چپتر سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط