{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦢 پارت ششم | اولین جرقه

🦢 پارت ششم | اولین جرقه

صبح روز بعد، خانه برخلاف شب عروسی ساکت بود.

لیانا با یک فنجان قهوه وارد آشپزخانه شد و همان لحظه جنگکوک را دید که کنار پنجره ایستاده بود.

چند ثانیه هر دو ساکت ماندند.

لیانا بالاخره گفت:

— دیشب چرا اون کارو کردی؟

جنگکوک برگشت.

— کدوم کار؟

— اینکه هر بار یکی باهام حرف می‌زد، دخالت می‌کردی.

— گفتم که... نمی‌دونم.

لیانا فنجانش را روی میز گذاشت.

— تو همیشه این‌قدر عجیب رفتار می‌کنی؟

جنگکوک لبخند کمرنگی زد.

— فقط وقتی تو اطرافمی.

لیانا برای لحظه‌ای ساکت شد.

— یعنی چی؟

— هیچی.

قبل از اینکه لیانا چیزی بگوید، گوشی جنگکوک زنگ خورد.

لبخند از صورتش محو شد.

— بله؟

چند ثانیه گوش داد.

— مطمئنی؟

صدای طرف مقابل جدی بود.

جنگکوک نگاهش را به پنجره دوخت.

— هیچ‌کس نباید بفهمه.

لیانا متوجه تغییر رفتارش شد.

— مشکلی پیش اومده؟

جنگکوک تماس را قطع کرد.

— نه.

— مطمئنی؟

— گفتم نه.

لحنش آن‌قدر سرد شد که لیانا دیگر چیزی نپرسید.

---

چند ساعت بعد، لیانا به مهدکودک رفت.

بچه‌ها با دیدنش دورش جمع شدند.

— خانم لیانااا!

لبخند زد و خم شد.

— سلام کوچولوها!

یکی از بچه‌ها دستش را گرفت.

— امروز نقاشی داریم؟

— معلومه که داریم.

لیانا عاشق این لحظه‌ها بود.

اینجا تنها جایی بود که احساس می‌کرد همه‌چیز ساده است.

اما بیرون از کلاس...

یک ماشین مشکی برای چند دقیقه جلوی ساختمان توقف کرد.

جنگکوک داخل ماشین نشسته بود.

قرار نبود اینجا بیاید.

اما وقتی فهمید یکی از افراد پدرش اطراف مهدکودک دیده شده، مجبور شد خودش مطمئن شود لیانا در امان است.

نگاهش از پنجره به لیانا افتاد که کنار بچه‌ها نشسته بود و می‌خندید.

برای اولین بار، آن دختر آرام را بدون هیچ مهمانی، لباس رسمی یا بحثی دید.

فقط لیانا.

جنگکوک زیر لب گفت:

— تو دقیقاً چرا انقدر متفاوتی؟

راننده از آینه نگاهش کرد.

— رئیس، بریم؟

جنگکوک چند ثانیه دیگر به پنجره نگاه کرد.

بعد جواب داد:

— آره.

ماشین حرکت کرد.

اما خودش نمی‌دانست...

از همان لحظه، لیانا دیگر فقط «دختر همسر پدرش» نبود.

داشت تبدیل می‌شد به کسی که جنگکوک نمی‌توانست به راحتی از ذهنش بیرون کند. 🦢

پآیآن پآرت ششم...📝⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای یه پارت بعدی:(برای هر سه پارت برسون ناناص😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟻📝࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶📝࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻📝࿐
دیدگاه ها (۴۳)

🦢 پارت پنجم | چیزی که نباید حس می‌کردمهمانی هنوز ادامه داشت....

🦢 پارت چهارم | عروسیبالاخره روز عروسی رسید.خانه پر از گل و م...

🦢 پارت سوم | ساقدوش‌هاسه روز تا عروسی مانده بود.خانه پر از ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط