{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𓆩♡𓆪 «و این‌گونه، داستان ما به فصلِ هزارم رسید…» 𓆩♡𓆪

𓆩♡𓆪 «و این‌گونه، داستان ما به فصلِ هزارم رسید…» 𓆩♡𓆪
گاهی بعضی فصل‌ها رو خودمون نمی‌نویسیم؛
آدم‌هایی که وارد داستانمون میشن، اون‌ها رو می‌نویسن.
و امروز، شما هزار نفرید که یکی از زیباترین فصل‌های داستان منو ساختین. 🤍📖
یک روز، اینجا فقط یه صفحه‌ی کوچیک بود…
من بودم و چندتا ایده، چندتا شخصیت خیالی و کلی کلمه که دلم می‌خواست تبدیلشون کنم به داستان.
نمی‌دونستم قراره چند نفر بخوننشون.
نمی‌دونستم کسی برای پارت بعدی منتظر می‌مونه یا نه.
نمی‌دونستم شخصیت‌هایی که توی ذهن من زندگی می‌کنن، یه روز توی ذهن آدم‌های دیگه هم جایی پیدا می‌کنن یا نه.
اما کم‌کم شما اومدین…
یکی یکی، مثل خواننده‌هایی که وارد اولین صفحه‌ی یه رمان میشن و تصمیم می‌گیرن بمونن تا ببینن آخرش چه اتفاقی میفته. 🥹🫂
و حالا…
۱۰۰۰ نفر.
۱۰۰۰ نفر که هرکدومشون بخشی از این داستان شدن.
۱۰۰۰ نفر که شاید با یکی از شخصیت‌هام خندیدن،
برای یه جدایی ناراحت شدن،
با یه دیالوگ ذوق کردن،
برای پارت بعدی منتظر موندن
و شاید حتی یه شب، داستانی که من نوشتم، تبدیل شده به بخشی از شبشون. 🤍
برای یه نویسنده، این چیزها کوچیک نیست.
وقتی ساعت‌ها برای نوشتن یه پارت وقت می‌ذاری و بعد یه نفر میاد و میگه:
«منتظر پارت بعدیم!»
همون یه جمله می‌تونه تمام خستگی رو از بین ببره.
وقتی یه نفر میگه با شخصیت داستانت احساس همذات‌پنداری کرده…
وقتی یه نفر دیالوگی از رمانت رو دوست داره…
وقتی یه نفر میگه «این داستان رو نمی‌تونم ول کنم»…
اون لحظه می‌فهمی کلمه‌هایی که فقط روی صفحه بودن،
بالاخره تونستن به قلب یه نفر برسن. 🥹📖
و من می‌خوام از تمام آدم‌هایی که از روزهای اول کنارم بودن، تشکر کنم.
از اونایی که وقتی عدد فالوورها خیلی کمتر بود، موندن.
از اونایی که اولین پست‌ها و اولین داستان‌هامو خوندن.
از اونایی که با لایک و کامنت و پیام بهم انگیزه دادن.
از اونایی که برای پارت‌های جدید منتظر موندن.
و حتی از اونایی که بی‌صدا بودن، ولی همچنان کنارم موندن.
شاید هیچ‌وقت نتونم تک‌تکتون رو اسم ببرم،
اما بدونین که حضور هرکدومتون توی رسیدن به این عدد سهم داشته. 🫂🎀
و از اونایی که تازه به این داستان پیوستن هم ممنونم.
امیدوارم از اینجا به بعد، فصل‌های قشنگ‌تری باهم بنویسیم.
چون این پایان نیست…
این فقط پایان فصل اولِ داستان ماست. 📖✨
هنوز کلی داستان مونده که باید نوشته بشن.
کلی شخصیت که قراره متولد بشن.
کلی عشق که قراره شروع بشه.
کلی قلب که قراره شکسته و دوباره ترمیم بشه.
کلی پایان که هنوز خودمم نمی‌دونم چطور قراره رقم بخوره…
و شما قراره شاهد همه‌شون باشین. 🤍
شاید یه روز، خیلی دورتر، وقتی این پیج بزرگ‌تر شده، دوباره برگردیم به همین پست و بگیم:
«یادته؟ اون روز فقط ۱K بودیم…»
و امیدوارم اون روز، هنوز خیلی از شما کنارم باشین. 🥹🩷
پس به سلامتیِ اولین هزار نفرمون؛
به سلامتیِ تمام داستان‌هایی که نوشتیم،
تمام داستان‌هایی که قراره بنویسیم،
و تمام خاطراتی که بین این کلمه‌ها باهم ساختیم.
مرسی که فقط خواننده‌ی داستان‌هام نبودین؛
مرسی که بخشی از داستان من شدین. 🤍📖
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 1K FAMILY ִֶָ˖ ࣪𓂃
The story continues… ♡
حالا بریم سراغ فصل بعدی؟ 👀📖🎀
دیدگاه ها (۹)

🦢 پارت ششم | اولین جرقهصبح روز بعد، خانه برخلاف شب عروسی ساک...

🦢 پارت پنجم | چیزی که نباید حس می‌کردمهمانی هنوز ادامه داشت....

درود به دنیای کوچیک اِلـارا، خوش اومدی...جایی که بالاخره اون...

بعضی وقتا آدما وقتی چیزی رو از دست میدن، تازه قدرشو می‌فهمن....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط