عشق خونین
عشق خونین🩸
ادامه ی قسمت ۲۴
صدای پاهای کوک رو پشت سرش شنید.
کوک:
«تو از ازدواج میترسی؟»
لونا (آروم و بیاحساس):
«من از هیچچیز نمیترسم. فقط از دست دادن تمرکز توی وقت اشتباه، میتونه مرگبار باشه.»
کوک:
«اگه روزی مجبور بشیم، فقط به خاطر باندها نه... تو میخوایش؟»
لونا مکثی کرد. بعد برگشت، مستقیم به چشمهای کوک نگاه کرد.
لونا:
«اگه بخوام، مطمئن باش دیگه برای هیچکس جا نمیمونه.»
و رفت.
کوک هم با لبخندی گوشهدار ایستاد، دستی به گردنش کشید و زمزمه کرد:
«وایسا ببینیم، ملکهی تاریکی... کی این بازی رو میبری.»
پایان 🎉
ادامه ی قسمت ۲۴
صدای پاهای کوک رو پشت سرش شنید.
کوک:
«تو از ازدواج میترسی؟»
لونا (آروم و بیاحساس):
«من از هیچچیز نمیترسم. فقط از دست دادن تمرکز توی وقت اشتباه، میتونه مرگبار باشه.»
کوک:
«اگه روزی مجبور بشیم، فقط به خاطر باندها نه... تو میخوایش؟»
لونا مکثی کرد. بعد برگشت، مستقیم به چشمهای کوک نگاه کرد.
لونا:
«اگه بخوام، مطمئن باش دیگه برای هیچکس جا نمیمونه.»
و رفت.
کوک هم با لبخندی گوشهدار ایستاد، دستی به گردنش کشید و زمزمه کرد:
«وایسا ببینیم، ملکهی تاریکی... کی این بازی رو میبری.»
پایان 🎉
- ۷۳۵
- ۳۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط