{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق خونین🩸

عشق خونین🩸

قسمت ۲۴

شب بود. بعد از یک روز شلوغ و عملیات‌هایی که انگار هیچ‌وقت تموم نمی‌شدن، لونا و کوک سوار بر موتورهای مشکی خفن‌شون به سمت عمارت خانوادگی کوک حرکت کردن. باد موهای لونا رو به عقب می‌برد و نگاهش ثابت مونده بود روی جاده، ولی ذهنش پر از افکار مختلف بود. درباره‌ی جنگ‌ها، درباره‌ی زخمی شدن کوک… و درباره‌ی حرف‌هایی که خانواده‌ها احتمالا باز هم قراره بزنن.
وقتی به عمارت رسیدن، درهای آهنی عظیم با صدای خاصی باز شدن. خدمتکارها با احترام سر خم کردن. مادر و پدر کوک لبخند به لب، توی سالن اصلی منتظرشون بودن. پدربزرگ کوک هم با اون عصای نقره‌ای معروفش، سرجاش نشسته بود.
لونا با احترام سر تکون داد و نشست. کوک هم کنار اون نشست. همه مشغول احوال‌پرسی بودن که پدربزرگ کوک ناگهان با لحن جدی گفت:
پدربزرگ:
«خب، دیگه وقتشه بچه‌ها. ما نمی‌تونیم این قضیه رو بیشتر از این به تعویق بندازیم.»
لونا سعی کرد حالت چهره‌ش رو حفظ کنه، ولی لبخند زورکی‌اش خیلی مصنوعی به نظر می‌رسید.
مادر کوک:
«ما دیدیم توی جنگ‌ها و حتی وقتی کوک زخمی بود، تو لونا، واقعا کنارش بودی. ازت ممنونیم. ولی این فقط یه همکاری ساده نیست. این یه شراکته. یه تعهده. یه اتحاد قوی بین دو خانواده.»
پدر کوک:
«و بهترین راه برای محکم کردن این اتحاد، ازدواج شما دو نفره.»
سکوتی سنگین فضا رو گرفت. کوک یکم جابه‌جا شد. نگاهش به لونا افتاد و سریع ازش دزدید. لونا آروم لیوانش رو توی دست چرخوند و سعی کرد چیزی نگه.
پدربزرگ:
«یه ماه دیگه. می‌خوایم مجلس رسمی بگیریم. البته اگه خودتونم موافق باشین.»
کوک (با صدای آروم):
«ما... ما هنوز خیلی چیزا باید دربارش تصمیم بگیریم. درگیری‌ها هنوز تموم نشده.»
لونا (با حالت سرد ولی کنترل‌شده):
«و ما هنوز برنامه‌هایی داریم که باید جلو ببریم. ازدواج، الان... ممکنه تمرکز رو از مسائل اصلی بگیره.»
پدر کوک:
«ولی شما همین الانم مثل یه زن و شوهر واقعی کنار هم جنگیدین. وقتشه یه اسم رسمی هم بهش بدیم.»
لونا آروم ایستاد. نگاهش هنوز به زمین بود.
لونا:
«با اجازه، من باید برگردم مقر. کار دارم.»
و بدون اینکه منتظر واکنش کسی باشه، سالن رو ترک کرد. کوک هم بعد از چند ثانیه بلند شد و به سمت در رفت. مادرش خواست چیزی بگه، ولی پدربزرگش فقط دستش رو بلند کرد و گفت:
«بذارشون. اینا با جنگ آشنا شدن، نه عشق. ولی عشق وقتی آروم‌آروم بجوشه، قوی‌تر میشه.»
هم‌زمان با شب، لونا توی حیاط بزرگ عمارت ایستاده بود و به ستاره‌ها نگاه می‌کرد. صدای پاهای کوک رو پشت سرش شنید.

ادامه دارد...............
دیدگاه ها (۰)

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁵یهو با گرمایی که روی زانوم احساس کردم...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۹: چای داغ و دل داغ‌ترجونگ‌کوک انگار فقط ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هوا بارونی بود و صدای بارون ...

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:3📱 صبح روز بعد، ات با چشم...

☆‌عشق اجباری من✧P6ویو نویسندهچراغ‌های عمارت خاموش شده بود و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط