دیشب با خدا دعوایم شد باهم قهر کردیم
دیشب با خدا دعوایم شد باهم قهر کردیم
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد
رفتم گوشه ای نشستم
چند قطره اشک ریختم و خوابم برد
صبح که بیدار شدم مادرم گفت
نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد
رفتم گوشه ای نشستم
چند قطره اشک ریختم و خوابم برد
صبح که بیدار شدم مادرم گفت
نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد
- ۳.۳k
- ۰۲ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط