به پشت سر برگشتم.

به پشت سر برگشتم.
چند درخت خشک پیدا بود و بر بالای پله‌ها یک در بزرگ چوبی بی‌رنگ و رو، زوزه‌ی باد را می‌کشید.
گفت:
مرا یادت هست؟
دویدم و در راه فکر کردم من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه‌ی تاریخ است؟
و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچ کس نیستم!




@zaneh_emroozi
دیدگاه ها (۱)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p87شاخه‌های سرو در باد آروم تکون می‌خورد...

### 👁️ پارت سوم: تالار سایه‌هاماشین رو خاموش کردم. سکوتِ سنگ...

My professorChapter:2Part:104"فلش بک"سئول| بیمارستان سورنسسه...

پارت ۷

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۱۱:به...

پارت: 26 (بخش1) **زاویه دید: زین**صدای برخورد قاشق نقره با ک...

پارت اول: پشت‌بام، ساعت صفرباران ریز و تیزی روی آسفالت خیس ح...

کنیچیوا اوتاکووووو ✨🎀خببب، اینم معرفی یکی دیگه از شخصیت‌هام:...

Cruel Love پارت ۷#:باشه حالا خانم کوچولو قهر نکن بیا بازی +:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط