به قاب عکسی که دردستش بود خیره شده بود..
به قاب عکسی که دردستش بود خیره شده بود..
وقتی نگاهش را از قاب عکس برداشت متوجه تعجب من شد ،
گفت؛
پس از سالها تنهایی و بی کسی بازنی آشنا شدم که تمام تنهایی وبی کسی مرا میدانست،
خانم گل آمده بود ،
سروسامانی بدهدبه سالها تنهایی، بی سامانی ،دربدری وبیهودگیم..
کنارش که راه میرفتم ازسراپایم حس شعف وغرور موج میزد..
همیشه با کمی تاخیر سرقرار میامد ..
ازدور چادر مشکی وراه رفتن باصلابت وقشنگش،اورااز همه متمایز میکرد..
برعکس روزهای بی کسی گذشته، کسی آمده بود که حواسش به همه چیزم بود،
حتی به فکر غذا خوردنم ..
آرامشی راکه در حضورش حس میکردم حتی با آرامش حضور در کنار مادرم، هم قابل قیاس نبود..
برعکس همه،
حرفهایش معمولی نبود،کلامش از
عشق ومهربانی لبریز بود..
ودرسخنش صداقت موج میزد..
کم کم شد آرام جانم..
همه ی دار و ندارم..
همیشه با شور وشوق از ،علاقه اش
نسبت به من میگفت..
چنان که بعضی وقت ها فکر میکردم همه ی اینها رویایی بیش نیست..
واز این میترسیدم که یک روزکه از
خواب بیدارمیشوم ببینم،
همه را خواب دیده ام..
غمگین وناراحت که میشدم حتی از فرسنگها دورتر واز آن سوی سیم های تلفن هم، متوجه میشد..
همیشه به غرور وشخصیتش می بالیدم..
مغرور بود وبا جذبه اما بارها همین غرور قشنگش را برای دلجویی از من زیر پاگذاشت.. بله خانوم گل تمام هستیم بود.
ودرادامه گفت؛یک روز پائیز آنچه راکه ازش میترسیدم سرم آمدوخانوم گل برای همیشه رفت،
از آنوقتی که خانم گل رفت من هم مردم..
بله من مرده ام اگر میبینی هستم فقط بخاطر اینه که هرز گاهی خانوم گل به خوابم سر میزند..
سکوت مرا که دید ..
بلند شدهمینطور که قاب عکس دردست، از کنارم رد میشد نگاهی عاقل اندر سفیه از بلای عینکش به من کرد وادامه داد؛
تا حالا کسی را ندیدی که مرده باشد،حرف بزند و راه برود؟
وگفت تو اصلا....
چ میدانی من چ میگم.....
(ر__ش__ی__ک)
وقتی نگاهش را از قاب عکس برداشت متوجه تعجب من شد ،
گفت؛
پس از سالها تنهایی و بی کسی بازنی آشنا شدم که تمام تنهایی وبی کسی مرا میدانست،
خانم گل آمده بود ،
سروسامانی بدهدبه سالها تنهایی، بی سامانی ،دربدری وبیهودگیم..
کنارش که راه میرفتم ازسراپایم حس شعف وغرور موج میزد..
همیشه با کمی تاخیر سرقرار میامد ..
ازدور چادر مشکی وراه رفتن باصلابت وقشنگش،اورااز همه متمایز میکرد..
برعکس روزهای بی کسی گذشته، کسی آمده بود که حواسش به همه چیزم بود،
حتی به فکر غذا خوردنم ..
آرامشی راکه در حضورش حس میکردم حتی با آرامش حضور در کنار مادرم، هم قابل قیاس نبود..
برعکس همه،
حرفهایش معمولی نبود،کلامش از
عشق ومهربانی لبریز بود..
ودرسخنش صداقت موج میزد..
کم کم شد آرام جانم..
همه ی دار و ندارم..
همیشه با شور وشوق از ،علاقه اش
نسبت به من میگفت..
چنان که بعضی وقت ها فکر میکردم همه ی اینها رویایی بیش نیست..
واز این میترسیدم که یک روزکه از
خواب بیدارمیشوم ببینم،
همه را خواب دیده ام..
غمگین وناراحت که میشدم حتی از فرسنگها دورتر واز آن سوی سیم های تلفن هم، متوجه میشد..
همیشه به غرور وشخصیتش می بالیدم..
مغرور بود وبا جذبه اما بارها همین غرور قشنگش را برای دلجویی از من زیر پاگذاشت.. بله خانوم گل تمام هستیم بود.
ودرادامه گفت؛یک روز پائیز آنچه راکه ازش میترسیدم سرم آمدوخانوم گل برای همیشه رفت،
از آنوقتی که خانم گل رفت من هم مردم..
بله من مرده ام اگر میبینی هستم فقط بخاطر اینه که هرز گاهی خانوم گل به خوابم سر میزند..
سکوت مرا که دید ..
بلند شدهمینطور که قاب عکس دردست، از کنارم رد میشد نگاهی عاقل اندر سفیه از بلای عینکش به من کرد وادامه داد؛
تا حالا کسی را ندیدی که مرده باشد،حرف بزند و راه برود؟
وگفت تو اصلا....
چ میدانی من چ میگم.....
(ر__ش__ی__ک)
- ۱.۲k
- ۲۴ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط