{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تصمیم گرفت خاطرات گذشته‌اش را بنگارد

تصمیم گرفت خاطرات گذشته‌اش را بنگارد
و به خدمت سرنوشت سازانش بگمارد...
عجبا دید که در کلبهٔ نگون بختش
حتی برای نمونه
یک مداد هم ندارد
از انبار یک تاجر لوازم التحریر
شبانه، یک میلیون مداد به سرقت برد
و تمامی یک میلیون مداد را تراشید
چرا که می‌خواست خاطرات گذشته را
بلاوقفه، بنگارد...
چرا که نمی‌خواست خاطرات گذشته را
ناتمام، بگذارد...
غرق در دریای پرواز تفکراتی فاقد فرودگاه
با سرکشیدن جرعه شرابی از آه
آغاز به نوشتن کرد...
"خاطرات گذشته" اش در یک جمله پایان یافت
و آن جمله این بود
تمامی عمرم را، تراشیدن مدادها به هدر دادند...
و سرنوشت سازان....
سرنوشت او را
با مایه گرفتن از سرگذشت او
بر پایه "هدر" نهادند...
دیدگاه ها (۱)

عشق دروغ ...

شاگردی از استادش پرسید : هوس چست ؟استاد در جواب گفت : به گند...

حکایتی از حضرت عزرائیلنقل شده که از عزرائیل پرسیدند؛ این قدر...

در شهری سه برادر بودند که یکی از آن ها مؤذن مسجد بود و در با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط