{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

chapter2

chapter2
p14
صدای آرام‌بخشِ دکتر لی، که حالا کمی از آن حدتِ اولیه‌اش کاسته شده بود، در فضای نسبتاً ساکت اتاق پیچید. سوزنِ بلندِ آمپول، نرم و بی‌صدا به رگِ تهیونگ نشست و مایعِ شفافی شروع به تزریق کرد.

تهیونگ، که تمامِ تمرکزش را روی ا.ت گذاشته بود، پلک‌هایش سنگین شد. نگاهش هنوز به ا.ت بود، اما انگار داشت تار می‌شد. آن دستورِ کوتاه و خفه، “بمون”، هنوز در هوا معلق بود، اما توانِ ادامه‌ی حرف زدن یا حتی حفظِ نگاهِ ثابت از او گرفته شده بود.

نامجون، با درکِ وضعیت، جلوتر آمد و به آرامی دستش را روی شانه‌ی تهیونگ گذاشت.

نامی:وقتشه استراحت کنی.

تهیونگ سرش را کمی تکان داد، اما چشمانش هنوز روی ا.ت بود. آخرین تصویری که از او دید، صورتِ خیس از اشک و نگاهِ مرددش بود. بعد، پلک‌هایش افتاد و سنگینیِ آرام‌بخش، او را به دنیایِ بی‌خیالی کشاند.

نامجون نفسِ عمیقی کشید. به ا.ت نگاه کرد که همچنان کنار تخت ایستاده بود و انگار نمی‌دانست باید چه کار کند.

نامی: فعلاً باید همین‌جا بمونه. دکتر گفت بهتره تا وقتی کاملاً هوشیار نشده، کنارش باشه.

ا.ت فقط سر تکان داد، کلمات را در گلویش نگه داشت.

نامجون به ساعتِ روی مچش نگاه کرد.

کوک؛ من باید برم. چند دقیقه دیگه کوک میاد جاش رو بگیره. تو هم سعی کن کمی استراحت کنی. این وضعیت برای هیچ‌کس خوب نیست.

نامجون به آرامی گفت:
«تو برو جاشو بگیر. کسی لازم نیست بدونه ما عوض شدیم.»

جونگ‌کوک فقط سرش را تکان داد. می‌دانست نامجون چرا این کار را کرده. اگر کسی می‌فهمید که نگهبانیِ تهیونگ دست‌به‌دست شده، مخصوصاً ا.ت، ممکن بود اوضاع بدتر شود. برای همین، اسم‌ها عوض شد، ولی هیچ‌کس نباید می‌فهمید.

نامجون اتاق را ترک کرد و چند دقیقه بعد، صدای قدم‌های آشنایی از راهرو به گوش رسید. در باز شد و جونگ‌کوک وارد شد. نگاهش بلافاصله به سمتِ تختِ تهیونگ رفت. صورتش رنگ‌پریده بود و خطِ نگرانی روی پیشانی‌اش عمیق‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

او دکتر لی را کنار تخت دید که داشت وسایلش را جمع می‌کرد.

کوک:دکتر؟ حالش چطوره؟

دکتر لی برگشت و با لحنی که سعی می‌کرد آرامش را حفظ کند، گفت:

دکی: بهتر از قبل، ولی هنوز جایِ نگرانی داره. آرام‌بخش زدیم که استراحت کنه. پیشرفتِ خاصی توی وضعیتش نبود، فقط از اون حالتِ بحرانیِ اولیه خارج شده.

جونگ‌کوک آهِ خفه‌ای کشید و به سمتِ تهیونگ رفت. نگاهش روی صورتِ بی‌حرکتِ او ثابت ماند. کنارِ تخت ایستاد و برای لحظه‌ای ساکت ماند. ا.ت را که در گوشه‌ای ایستاده بود، دید. نگاهش کمی در او ماند، اما سعی کرد آن را نادیده بگیرد. می‌دانست که حضورِ ا.ت در این لحظه، فقط اوضاع را برای تهیونگ پیچیده‌تر می‌کند، هرچند که خودِ تهیونگ خواسته بود “بمون”.

جونگ‌کوک به ا.ت نگاه کرد، چشمانش کمی تنگ شد، انگار داشت چیزی را تحلیل می‌کرد. اما با یادآوریِ وضعیتِ تهیونگ، سریع دیدارش را برگرداند. صدایِ نفس‌هایِ منظمِ تهیونگ تنها صدایی بود که در اتاق شنیده می‌شد.

ا.ت، که حس کرده بود نگاهِ جونگ‌کوک روی او سنگینی می‌کند، سرش را پایین انداخت و کاملاً سکوت کرد.

جونگ‌کوک به دکتر لی گفت:

– کوک:هر وقت از خواب بیدار شد، حتماً خبرم کنید.

دکتر لی سری تکان داد و اتاق را ترک کرد.

فحش ازاد
دیدگاه ها (۰)

chapter 2p13بغض، اول مثل یه خراشِ ریز ته گلوش نشست.بعد سنگین...

chapter 2p12همون لحظه که نامجون داشت با حرفاش روحِ ا.ت رو خر...

پرنسس من ۱۳

پرنسس من ۲۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط