chapter 2
chapter 2
p16
چند ساعتی گذشت. ساعت از هفت صبح هم گذشته بود. نورِ کمجونِ صبح، از پنجرهی اتاق میزد تو. ا.ت همونجوری کنارِ تختِ تهیونگ نشسته بود. اونقدر خسته بود که چشمهاش به زور باز میموند. آخرش همونجوری که نشسته بود، یه چرتِ کوتاه زد. انگار خوابش برده بود.
تهیونگ آروم چشمهاشو باز کرد. اولش یه کم گیج بود. یادش نمیومد کجاست. بعد که چشماش به اطراف عادت کرد، دید که تو یه اتاقِ ناشناختهس. نورِ صبح میزنه تو چشمش. یه نفسِ عمیق کشید. حس کرد حالش بهتره. آروم سرشو چرخوند سمتِ تخت.
یهو چشماش افتاد به ا.ت که همونجوری کنارِ تختش نشسته بود و انگار خوابش برده بود. یه لبخندِ خیلی کوچیک رو لباش اومد. چقدر این دختر نگرانش بود! چقدر دوستش داشت! تو دلش گفت:
تهیونگ : «قربونِ الهه ی ماه برم من ، ا.ت. چقدر دوستت دارم لعنتی!»
ولی یهو اخمش رفت تو هم. یادش اومد که نباید اینجا باشه. نباید اینقدر بهش نزدیک باشه. این عشق و علاقهاش، گاهی کار دستشون میداد. از طرفی دلش میخواست بغلش کنه و ببوسه، از طرف دیگه هم از این نزدیکیش ناراحت بود. انگار تو یه دو راهی گیر کرده بود.
خواست صداش کنه، ولی یهو یادش افتاد که جونگکوک اون بیرون مراقبه. پس آروم صداشو برد بالا، ولی نه اونقدر که ا.ت بیدار شه.
ته:«کوک… کوک، کجایی؟»
چند لحظه بعد، صدایِ پاشنهی کفشِ جونگکوک رو شنید که داشت میاومد سمتِ اتاق. در باز شد و جونگکوک اومد تو. وقتی تهیونگ رو بیدار دید، یه لبخندِ ریز رو لباش نشست.
کوک:«بالاخره بیدار شدی، . چطوری؟»
تهیونگ یه لبخندِ کمجون زد.
ته: «خوبم، حالا که اینجا میبینمش خوبم تو چی؟؟؟؟.»
کوک:«منم خوبم. تو فقط خوب باش.»
جونگکوک همینطور که داشت با تهیونگ حرف میزد، نگاهش رفت سمتِ ا.ت که هنوز خواب بود. یه نگاهِ سریع بهش انداخت، ولی چیزی نگفت. فقط سرشو تکون داد.
«نگران نباش، همه چی تحت کنترله.» جونگکوک با لحنی قاطع گفت.
.....
حمایت کنین
p16
چند ساعتی گذشت. ساعت از هفت صبح هم گذشته بود. نورِ کمجونِ صبح، از پنجرهی اتاق میزد تو. ا.ت همونجوری کنارِ تختِ تهیونگ نشسته بود. اونقدر خسته بود که چشمهاش به زور باز میموند. آخرش همونجوری که نشسته بود، یه چرتِ کوتاه زد. انگار خوابش برده بود.
تهیونگ آروم چشمهاشو باز کرد. اولش یه کم گیج بود. یادش نمیومد کجاست. بعد که چشماش به اطراف عادت کرد، دید که تو یه اتاقِ ناشناختهس. نورِ صبح میزنه تو چشمش. یه نفسِ عمیق کشید. حس کرد حالش بهتره. آروم سرشو چرخوند سمتِ تخت.
یهو چشماش افتاد به ا.ت که همونجوری کنارِ تختش نشسته بود و انگار خوابش برده بود. یه لبخندِ خیلی کوچیک رو لباش اومد. چقدر این دختر نگرانش بود! چقدر دوستش داشت! تو دلش گفت:
تهیونگ : «قربونِ الهه ی ماه برم من ، ا.ت. چقدر دوستت دارم لعنتی!»
ولی یهو اخمش رفت تو هم. یادش اومد که نباید اینجا باشه. نباید اینقدر بهش نزدیک باشه. این عشق و علاقهاش، گاهی کار دستشون میداد. از طرفی دلش میخواست بغلش کنه و ببوسه، از طرف دیگه هم از این نزدیکیش ناراحت بود. انگار تو یه دو راهی گیر کرده بود.
خواست صداش کنه، ولی یهو یادش افتاد که جونگکوک اون بیرون مراقبه. پس آروم صداشو برد بالا، ولی نه اونقدر که ا.ت بیدار شه.
ته:«کوک… کوک، کجایی؟»
چند لحظه بعد، صدایِ پاشنهی کفشِ جونگکوک رو شنید که داشت میاومد سمتِ اتاق. در باز شد و جونگکوک اومد تو. وقتی تهیونگ رو بیدار دید، یه لبخندِ ریز رو لباش نشست.
کوک:«بالاخره بیدار شدی، . چطوری؟»
تهیونگ یه لبخندِ کمجون زد.
ته: «خوبم، حالا که اینجا میبینمش خوبم تو چی؟؟؟؟.»
کوک:«منم خوبم. تو فقط خوب باش.»
جونگکوک همینطور که داشت با تهیونگ حرف میزد، نگاهش رفت سمتِ ا.ت که هنوز خواب بود. یه نگاهِ سریع بهش انداخت، ولی چیزی نگفت. فقط سرشو تکون داد.
«نگران نباش، همه چی تحت کنترله.» جونگکوک با لحنی قاطع گفت.
.....
حمایت کنین
- ۲۳۲
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط