{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهـــی احساس میڪنَمــ روی دَستـــــ خـدا مــانده اَمــ

گاهـــی احساس میڪنَمــ روی دَستـــــ خـدا مــانده اَمــ

خَســتہ اَش ڪَردمـــــ خــودَش هَــم نــمــیــدانـــــــد با مَن چــہ ڪــنَــد؟
دیدگاه ها (۱)

ﻣﻦ ﺳَـــــــــﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﻐـــــــــــﺮﻭﺭ ﭼــــﻮﻥ ﺩﻭﺳـــ...

اگر به خانه من آمدی برایم مداد بیاور مداد سیاه می خواهم روی ...

نذر کرده امیک روزی که خوشحال تر بودمبیایم و بنویسم که زندگی ...

در گودال زمان رسوب کرده ام …در توقف وقت های گراندر حاصل جمع ...

عاشقانه های شبنم

چشم مےبندم خودم را لحظہ‌اے گم مےڪنمدست و آغوش «تو» را عالے ت...

چشم مےبندم خودم را لحظہ‌اے گم مےڪنمدست و آغوش «تو» را عالے ت...

قطره های آب روی شیشه عینک...شفاف و لغزنده...درست شبیه دل آدم...

چه دلبرانه به من خندیدیو منچه غریبانه رفتنت را بغض ڪردمپشت س...

شبتون درپناه ایزد منان 🥹♥️🌹از زاهدی پرسیدند :“از این همه نیا...

حدود یک ساعت گذشته بود. من در کنار تخت دخترمان نشسته بودم و ...

جرعہ جرعہ عشق را سر ميڪشم  نقش عشقـم را بہ ساغـر ميڪشمخستہ ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط