ابلیس
part 149
مدیر دستاشو باز کرد و با خنده گفت
" کل اینجا رو زیرو رو کن...اون زن مرده "
دازای اسلحه شو محکم به زمین انداخت و دستاشو رو سرش گذاشت و فریاد زد...از نفرت فریاد زد و اشک هاش گونه هاشو خیس کرد و چشماشو روی هم میفشرد
_ اون زنده ست...اون نفس های کثیفش رو به راحتی میکشه اون یه پسر داره...چرا؟ چرا من باید عذاب ببینم؟
چشماشو باز کرد و به مدیر خیره شد و با صدایی خوش خراش داد زد
_ منو کریس برادریم...چرا باید برای اون مادری کنه ولی منو ول کنه؟ چرا باید منو به دست یه حرو&مزاده ای مثل ریو بسپره که...
بلند شد و پیرهنشو تو مشتش فشرد
_ که این منی که الان هستمو بسازه...چرا اون پسر باید تو آرامش باشه و من عذاب بکشم؟؟؟؟؟؟؟
اشکاش جاری میشدن ولی قهقه هاش تو گوش مدیر میپیچید
_ چون کریس پسر توعه؟ اره؟
روی زمین نشست و زانو هاشو بغل کردو سرشو رو زانوش گذاشت و مثل بچه ای که مادرشو گم کرده مظلومانه گریه کرد و مدیر فقط در سکوت نگاهش میکرد.
دازای آروم زمزمه کرد
_ چرا من؟ چرا کسی نیست به سوالاتم جواب بده؟ من اونموقع فقط چند ماه بود پا به این دنیا گذاشته بودم...چرا منو ول کردی...مگه من پسرت نبودم؟
مدیر بلند و رسا گفت
" با ما میاد! "
آروم با خودش حرف میزد و هق هق هاش توی اون زیرزمین سرد میپیچید و لوکا سرشو پایین انداخت و بغض گلوشو چنگ مینداخت...رفیقش با فهمیدن اینکه مادرش زنده ست از درون فروپاش شد و وقتی فهمید برادر ناتنی اش پیش مادرش بزرگ شده و با محبت به این سن رسیده...یه چی فراتر از کینه و نفرت درونش شعله ور شده بود اما تنها سوال این بود...جفتشونو بدنیا آورده بود پس این همه فرق برای چی بود؟
لوکا سمت دازای رفت که دازای عقب کشید
_ لوکا...
اشک هاشو پاک کرد و بلند شد و با چشمای خیس و خسته اش به لوکا نگاه کرد که دو نفر گرفتنش
_ مراقب چویا باش! اون تنها کسیه که برام مونده
با صدایی که از ته چاه شنیده میشد گفت و لوکا اخم کرد
" چی داری میگی؟ یادت رفته که قراره بابای یه بچه بشی؟ انتظار داری بهش بگم دازای تسلیم مدیر شد؟ "
دازای لبخند زد و سرشو رو شونه لوکا گذاشت و کنار گوشش آروم گفت
_ پسرمو به تو میسپارم
و بعد از کنارش رد شد و از زیر زمین خارج شد...لوکا چشماشو روی هم فشرد و بعد زیر زمین کاملا خلوت شد...
......................................................
شکمش کمی برآمده شده بود و چویا روی مبل خوابش برده بود و گین نگران این بود که چویا توی این وضعیت بدن درد نگیره...
" چویا سان...لطفا بیدار شید "
چویا به آرومی چشماشو باز کرد و به گین نگاه کرد
+ چیشده؟
" رو مبل خوابتون برده "
چویا خمیازه ای کشید و صاف نشست و روی شکمش رو نوازش کرد
+ چرا زودتر بیدارم نکردی؟
" منم الان دیدمتون "
چویا نگاهی به اطرافش انداخت و گفت
+ دازای کجاست؟ اون اینجا بود!
" کار واجبی براش پیش اومد و رفتن "
+ بی خبر؟
از جاش بلند شد و از اتاق مافیا بیرون اومد و نگاهی به اطراف انداخت و سمت گین برگشت و با بغض گفت
+ نکنه همینطوری گذاشته رفته؟
گین دستشو گرفت و کمکش کرد روی مبل بشینه
" نه گفتم که کار مهمی پیش اومد گفتش که میره "
+ ولی قرار بود پیشم باشه
از وقتی وارد ماه پنجم شده بود حساسیت های بیشتری داشت...مثل دوری از دازای و یا یه جا موندن و خیلی زود ناراحت میشد و سریع گریه اش میگرفت...
گین آبمیوه رو دستش داد و چویا لیوانو رو میز گذاشت
+ مزه خیلی بدی میده!
" شما که آب پرتقال دوست داشتید "
تلفن زنگ خورد و گین جواب داد.
" ' گین؟ ' "
" ' چیشده لوکا سان؟ ' "
" ' یه چی بهت میگم اما اگه چویا پیشته به روت نیار ' "
" ' چیشده بگو ' "
" ' دازای تسلیم مدیر شد ' "
گین اخم کرد و سعی کرد عادی برخورد کنه
" ' یعنی دیگه برای مدیر کار میکنه؟ پس مافیا چی؟ ' "
" ' مدیریت با موری سانه ' "
" ' اون فعلا نباید تو صحنه باشه ' "
" ' همه چی عوض شده...دازای رو برمیگردونم ' "
تلفن رو قطع کرد و چویا با برق تو چشماش گفت
+ دازای بود؟
" نه گزارش دادن "
چویا اخم کرد و لب هاشو آویزون کرد و دستشو رو شکمش گذاشت
+ گین...بنظر تو دازای میره بیرون چیکار میکنه؟
دوباره بغض کرد و گفت
+ اگه با دخترا وقت بگذرونه!...
تلفن خودشو برداشت و شمارشو گرفت اما خاموش بود
+ قطعا داره یه کاری میکنه
خطاب به بچه ی تو شکمش گفت
+ تو مثل بابات نشیا...تو باید مراقب زنت باشی هیچوقت هم ولش نکنی
گین لبخندی به چویا زد و گفت
" جنسیتش رو متوجه شدید؟ "
+ امروز متوجه شدیم پسره!
با لبخند و ذوق گفت که گین لبخند چشم بسته ای زد و چویا سریع بلند شد و سمت سرویس رفت که گین دم در با نگرانی ایستاد...دوباره حالش بهم خورد!!!
________________________________________________________
ادامه دارد...
مدیر دستاشو باز کرد و با خنده گفت
" کل اینجا رو زیرو رو کن...اون زن مرده "
دازای اسلحه شو محکم به زمین انداخت و دستاشو رو سرش گذاشت و فریاد زد...از نفرت فریاد زد و اشک هاش گونه هاشو خیس کرد و چشماشو روی هم میفشرد
_ اون زنده ست...اون نفس های کثیفش رو به راحتی میکشه اون یه پسر داره...چرا؟ چرا من باید عذاب ببینم؟
چشماشو باز کرد و به مدیر خیره شد و با صدایی خوش خراش داد زد
_ منو کریس برادریم...چرا باید برای اون مادری کنه ولی منو ول کنه؟ چرا باید منو به دست یه حرو&مزاده ای مثل ریو بسپره که...
بلند شد و پیرهنشو تو مشتش فشرد
_ که این منی که الان هستمو بسازه...چرا اون پسر باید تو آرامش باشه و من عذاب بکشم؟؟؟؟؟؟؟
اشکاش جاری میشدن ولی قهقه هاش تو گوش مدیر میپیچید
_ چون کریس پسر توعه؟ اره؟
روی زمین نشست و زانو هاشو بغل کردو سرشو رو زانوش گذاشت و مثل بچه ای که مادرشو گم کرده مظلومانه گریه کرد و مدیر فقط در سکوت نگاهش میکرد.
دازای آروم زمزمه کرد
_ چرا من؟ چرا کسی نیست به سوالاتم جواب بده؟ من اونموقع فقط چند ماه بود پا به این دنیا گذاشته بودم...چرا منو ول کردی...مگه من پسرت نبودم؟
مدیر بلند و رسا گفت
" با ما میاد! "
آروم با خودش حرف میزد و هق هق هاش توی اون زیرزمین سرد میپیچید و لوکا سرشو پایین انداخت و بغض گلوشو چنگ مینداخت...رفیقش با فهمیدن اینکه مادرش زنده ست از درون فروپاش شد و وقتی فهمید برادر ناتنی اش پیش مادرش بزرگ شده و با محبت به این سن رسیده...یه چی فراتر از کینه و نفرت درونش شعله ور شده بود اما تنها سوال این بود...جفتشونو بدنیا آورده بود پس این همه فرق برای چی بود؟
لوکا سمت دازای رفت که دازای عقب کشید
_ لوکا...
اشک هاشو پاک کرد و بلند شد و با چشمای خیس و خسته اش به لوکا نگاه کرد که دو نفر گرفتنش
_ مراقب چویا باش! اون تنها کسیه که برام مونده
با صدایی که از ته چاه شنیده میشد گفت و لوکا اخم کرد
" چی داری میگی؟ یادت رفته که قراره بابای یه بچه بشی؟ انتظار داری بهش بگم دازای تسلیم مدیر شد؟ "
دازای لبخند زد و سرشو رو شونه لوکا گذاشت و کنار گوشش آروم گفت
_ پسرمو به تو میسپارم
و بعد از کنارش رد شد و از زیر زمین خارج شد...لوکا چشماشو روی هم فشرد و بعد زیر زمین کاملا خلوت شد...
......................................................
شکمش کمی برآمده شده بود و چویا روی مبل خوابش برده بود و گین نگران این بود که چویا توی این وضعیت بدن درد نگیره...
" چویا سان...لطفا بیدار شید "
چویا به آرومی چشماشو باز کرد و به گین نگاه کرد
+ چیشده؟
" رو مبل خوابتون برده "
چویا خمیازه ای کشید و صاف نشست و روی شکمش رو نوازش کرد
+ چرا زودتر بیدارم نکردی؟
" منم الان دیدمتون "
چویا نگاهی به اطرافش انداخت و گفت
+ دازای کجاست؟ اون اینجا بود!
" کار واجبی براش پیش اومد و رفتن "
+ بی خبر؟
از جاش بلند شد و از اتاق مافیا بیرون اومد و نگاهی به اطراف انداخت و سمت گین برگشت و با بغض گفت
+ نکنه همینطوری گذاشته رفته؟
گین دستشو گرفت و کمکش کرد روی مبل بشینه
" نه گفتم که کار مهمی پیش اومد گفتش که میره "
+ ولی قرار بود پیشم باشه
از وقتی وارد ماه پنجم شده بود حساسیت های بیشتری داشت...مثل دوری از دازای و یا یه جا موندن و خیلی زود ناراحت میشد و سریع گریه اش میگرفت...
گین آبمیوه رو دستش داد و چویا لیوانو رو میز گذاشت
+ مزه خیلی بدی میده!
" شما که آب پرتقال دوست داشتید "
تلفن زنگ خورد و گین جواب داد.
" ' گین؟ ' "
" ' چیشده لوکا سان؟ ' "
" ' یه چی بهت میگم اما اگه چویا پیشته به روت نیار ' "
" ' چیشده بگو ' "
" ' دازای تسلیم مدیر شد ' "
گین اخم کرد و سعی کرد عادی برخورد کنه
" ' یعنی دیگه برای مدیر کار میکنه؟ پس مافیا چی؟ ' "
" ' مدیریت با موری سانه ' "
" ' اون فعلا نباید تو صحنه باشه ' "
" ' همه چی عوض شده...دازای رو برمیگردونم ' "
تلفن رو قطع کرد و چویا با برق تو چشماش گفت
+ دازای بود؟
" نه گزارش دادن "
چویا اخم کرد و لب هاشو آویزون کرد و دستشو رو شکمش گذاشت
+ گین...بنظر تو دازای میره بیرون چیکار میکنه؟
دوباره بغض کرد و گفت
+ اگه با دخترا وقت بگذرونه!...
تلفن خودشو برداشت و شمارشو گرفت اما خاموش بود
+ قطعا داره یه کاری میکنه
خطاب به بچه ی تو شکمش گفت
+ تو مثل بابات نشیا...تو باید مراقب زنت باشی هیچوقت هم ولش نکنی
گین لبخندی به چویا زد و گفت
" جنسیتش رو متوجه شدید؟ "
+ امروز متوجه شدیم پسره!
با لبخند و ذوق گفت که گین لبخند چشم بسته ای زد و چویا سریع بلند شد و سمت سرویس رفت که گین دم در با نگرانی ایستاد...دوباره حالش بهم خورد!!!
________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱.۲k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط