درخواستی
#درخواستی
#دوپارتی
وقتی فلیکس زیادی غذا خورده بود.....
Part 1
ویو هیونجین
با فلیکس رفته بودیم خونه ی چان و فلیکس برعکس بقیه ی وقت ها امشب یک عالمه غذا و خوراکی میخورد که حتی برای چان هم تعحب آور بود اینکه فلیکس بخواد اینهمه بخوره واقعاً جای تعجب داشت و اگر یکی نمیدونست اینو با قحطی زده ها اشتباه میگرفت
_فلیکس!
×هوم؟(با دهن پر از غذا)
_اممم امروز غذا چی خوردی؟
×من....امروز.....کیمپاب....خورشت.....کیمچی و.....(درحالی که داشت محتویات داخل دهنشو می جوید سعی میکرد به هیون بفهمونه که امروز چه چیزایی رو خورده)
_دیگه لازم نیست ادامه بدی فهمیدم(تاسف بار)
فلیکس لبخند شیرینی برای هیون زد و به غذا خوردنش ادامه داد
(پرش زمانی)
ویو فلیکس
امشب به اندازه ی یک سال غذا خوردم اصن چرا باید انقد غذای چان هیونگ خوشمزه باشه؟
×واییییی دارم میترکم
چان: خب دیگه نخور
×همش تقصیر توعه چان هیونگ
چان: منننن؟؟
×اره اگر تو انقدر آشپز خوبی نبودی من الان اینقد نمیخوردم
چان:(خنده ی ضایع) خجالتم نده
_لیکسی!
×هوم؟
_بریم؟
+باشه بریم
چان: بزار از اینا برات بزارم که همراهت ببری
_نه هیونگ لازم نیست چون فلیکس تا چند ماه نباید چیزی بخوره
×چرااااا
_چون اندازه گاو خوردی
×راست میگی ولی من از این شیرینیا میخوامم
چان رفت توی آشپزخونه و توی ظرف تعدادی شیرینی گذاشت و اونو داد دست فلیکس و هیون و فلیکس بعد از تشکر از چان رفتن و سوار ماشین شدن
(داخل ماشین)
_واقعا خسته نشدی ؟
×براچی خسته شم؟
_انقدر که تو غذا خوردی به خدا من توی عمرم نخوردم عزیزم شکم گاو داری مگه؟
×اره شکم گاو دارم ایشششش
_واقعا که
×اخخخخخخخخ
_چیشد؟
×ایییی دلممممم هیون دارم میمیرم انگاری یکی داره بهم چاقو میزنههههه وایییییی
_بریم بیمارستان؟
×نهههه
_باید بریم
×گفتم نههه
_خب چرا انقد میخوری ای بابا بیا الان مث چی دلدرد گرفتی میبرمت بیمارستان
×گفتم نهههههه
_خب براچیییی؟
×میترسم
_واقعا جای خجالت داره
×مرگ اخخخخخ
_چه بخوای چه نخوای من میبرمت
×نهههههههههههههه
_ببند دهنو
×نموخوا.. اخخخخخخخخخ
ای دلم دلم دلم دلممممممممم
_د ببند الان میرسیم
×چه زری زدی؟
_گفتم عشقم تحمل کن الان میرسیم
×ولی من یک چیزی دیگه شنیدم
_ای بابا مگه دلت درد نمیکنهههه؟
×چرا درد میکنه اخخخخخخخ
ادامه دارد......
#دوپارتی
وقتی فلیکس زیادی غذا خورده بود.....
Part 1
ویو هیونجین
با فلیکس رفته بودیم خونه ی چان و فلیکس برعکس بقیه ی وقت ها امشب یک عالمه غذا و خوراکی میخورد که حتی برای چان هم تعحب آور بود اینکه فلیکس بخواد اینهمه بخوره واقعاً جای تعجب داشت و اگر یکی نمیدونست اینو با قحطی زده ها اشتباه میگرفت
_فلیکس!
×هوم؟(با دهن پر از غذا)
_اممم امروز غذا چی خوردی؟
×من....امروز.....کیمپاب....خورشت.....کیمچی و.....(درحالی که داشت محتویات داخل دهنشو می جوید سعی میکرد به هیون بفهمونه که امروز چه چیزایی رو خورده)
_دیگه لازم نیست ادامه بدی فهمیدم(تاسف بار)
فلیکس لبخند شیرینی برای هیون زد و به غذا خوردنش ادامه داد
(پرش زمانی)
ویو فلیکس
امشب به اندازه ی یک سال غذا خوردم اصن چرا باید انقد غذای چان هیونگ خوشمزه باشه؟
×واییییی دارم میترکم
چان: خب دیگه نخور
×همش تقصیر توعه چان هیونگ
چان: منننن؟؟
×اره اگر تو انقدر آشپز خوبی نبودی من الان اینقد نمیخوردم
چان:(خنده ی ضایع) خجالتم نده
_لیکسی!
×هوم؟
_بریم؟
+باشه بریم
چان: بزار از اینا برات بزارم که همراهت ببری
_نه هیونگ لازم نیست چون فلیکس تا چند ماه نباید چیزی بخوره
×چرااااا
_چون اندازه گاو خوردی
×راست میگی ولی من از این شیرینیا میخوامم
چان رفت توی آشپزخونه و توی ظرف تعدادی شیرینی گذاشت و اونو داد دست فلیکس و هیون و فلیکس بعد از تشکر از چان رفتن و سوار ماشین شدن
(داخل ماشین)
_واقعا خسته نشدی ؟
×براچی خسته شم؟
_انقدر که تو غذا خوردی به خدا من توی عمرم نخوردم عزیزم شکم گاو داری مگه؟
×اره شکم گاو دارم ایشششش
_واقعا که
×اخخخخخخخخ
_چیشد؟
×ایییی دلممممم هیون دارم میمیرم انگاری یکی داره بهم چاقو میزنههههه وایییییی
_بریم بیمارستان؟
×نهههه
_باید بریم
×گفتم نههه
_خب چرا انقد میخوری ای بابا بیا الان مث چی دلدرد گرفتی میبرمت بیمارستان
×گفتم نهههههه
_خب براچیییی؟
×میترسم
_واقعا جای خجالت داره
×مرگ اخخخخخ
_چه بخوای چه نخوای من میبرمت
×نهههههههههههههه
_ببند دهنو
×نموخوا.. اخخخخخخخخخ
ای دلم دلم دلم دلممممممممم
_د ببند الان میرسیم
×چه زری زدی؟
_گفتم عشقم تحمل کن الان میرسیم
×ولی من یک چیزی دیگه شنیدم
_ای بابا مگه دلت درد نمیکنهههه؟
×چرا درد میکنه اخخخخخخخ
ادامه دارد......
- ۱۰.۴k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط