بعضی شَب ها ؛

بعضی شَب ها ؛
آدم دلش می خواهَد افکارِ لعنتی اش را یک جوری بپیچانَد !
بیخیالِ قضاوت ها و اشتباهاتَش باشد ...
نه به گذشته اش فِکر کند ، نه آینده ...
بی هیچ فِکر و مَشغله ای ؛
در خَلوتی دِنج و شَبانه ؛
دراز بِکشد ...
با ذِهنی آرام و بی دَغدغه ...
نه حَسرتی داشته باشَد برایِ خوردَن ،
نه بُغ
ضی برایِ گریستَن ،
بَعضی شَب ها ؛
آدم دِلش می خواهَد فقط بخوابد...
دیدگاه ها (۲)

رها🦋 گاهی تنهایی نداشتن همدم نیستگاهی زنی هستی که همسر دارد،...

عاشقانه های شبنم

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❺_بخش اول_ساده‌لوح یا خوش‌باور نیستیم؛ آسمان چنا...

Season Two | 𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑴𝒂𝒔𝒌ᴘᴀʀᴛ ¹ 🖤همه‌ی آدم‌ها رازهایی دارن؛ ر...

007-پنهان در مه - پارت ۷۲

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش دوم_بشقابم را از جلوی دستم...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

Contract 🍷#contract𝑃𝑇15ویو هویج:صبح روز بعد، برخلاف شب گذشته...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 10#لینو #فیکشنساعت ۹:۴۵ شب ـ خانه‌ی...

انتطار داشت مرد دستاشو از وسط بشونه و تیکه تیکه کنه اما با و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط