آروزی باران

#آروزی باران
یه داستان از خودم
دوشنبه هوا خیلی خاکی بود و همه جا خاک بود...شدید مریض شده بودم..تو کربلا نمیتونستیم درمانگاه پیدا کنیم..بالاخره بعد دو نیم ساعت یه درمانگاه پیدا کردیم...موقع برگشتن دیگ نمی تونستم نفس بکشم...با هزار زحمت رسیدیم دم هتل...یه نگاهی به آسمون کردم و دعا کردم که بارون بیاد...اخه باورش سخته باروووون اونم تو کربلا که یه جای خشک و تقریبا بیابانی...صب واس اذان که مامانم بیدار کرد گفت:«ثنا پاشو ببین چه بارونی داره می باره..دیگ کم بود سیل بیاد اینطوری رفتم حرم انقد گریه کردم ......اینم هدیه ی امام حسین و حضرت عباس تو کربلا به منღღღღ
دیدگاه ها (۷)

مطالعات....عزیییییییز دلمی.....فدای تووووو بشم....خخخخخخخخ ا...

میلاد گل و بهار جان آمدبرخیز که عید می کشان آمدخاموش مباش زی...

گلای پشت باممون.....عاشششششششق گل و گیاااااااااه

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۶۳ برش داشتم.. خيلي ازش خوشم ...

🦋 Wounded butterfly 🦋part 11ویو جونگ‌کوک 🌕 بعد یک ماه و خورد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط