{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در فولکلور آلمان، قصه ای هست که این چنین بیان می شود:

در فولکلور آلمان، قصه ای هست که این چنین بیان می شود:
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین، تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه می رود، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند، آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند، نزد قاضی برود و شکایت کند.

اما همین که وارد خانه شد، تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود، حرف می زند، و رفتار می کند!

همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که
ما انسان ها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم ‌...!
دیدگاه ها (۴)

اورسولا گفت: ما از اینجا نمی‌رویم، همینجا می‌مانیم، چون در ا...

" دوستت دارم " از مقدس ترین، کلام هاست اما برای شوم ترین اهد...

24 آبان ماه، روز کتاب، کتاب‌خوانی و کتابدار را به تمام دوست‌...

کاترین: از حرفهای من ناراحت نشو ما هردو یکی هستیم نباید عمدا...

حکم قاضی آمریکایی که جهان را تکان داد.

مرد مورچه ای

📖 یک درس آموز (و غافلگیرکننده!)موتور شخصی دزدیده شد، اما فرد...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۳‌آنیا حس کرد که زمی...

آخرین بحث پارت ۱۵

یک قسمت کادویی

سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (۳)

خدمتکار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط