{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p.1

p.1
(تهیونگ × ا.ت – ا.ت: مافیا/دشمن هم…)
هوا سنگین بود. اتاق نیمه‌تاریک، فقط با نور کمرنگ یه لامپ سقفی کوچیک روشن بود. دیوارا سیمانی، پنجره‌ای نبود. در قفل شده بود.
ا.ت محکم به در زد.
– «هی! هر کی اون بیرونه، قفل اینو باز کن!»
پشت سرش صدایی خونسرد و آشنا اومد.
– «داد بزنی در باز نمی‌شه. ولی خب... صدات خوب بود.»
برگشت. و اونجا، با تکیه به دیوار، کیم تهیونگ وایساده بود. سیاه‌پوش. یه لبخند بی‌روح روی لبش. نگاهش عمیق، سرد... و خیلی خیلی خطرناک.
– «تو اینجا چی کار می‌کنی؟!»
– «تو اینجا چیکار میکنی گیر افتادی در بسته شده روت درسته ؟منم مثل تو. یا شاید... گیرمون انداختن؟»
تهیونگ قدم‌به‌قدم نزدیک‌تر شد. صدای قدم‌هاش مثل تیک‌تاک ساعت تو سکوت اتاق پخش می‌شد.
ا.ت عقب رفت.
– «ازم فاصله بگیر تهیونگ.»
– «چرا؟ فکر می‌کنی من قاتلم؟» لبخند زد. «یا از این می‌ترسی که نزدیک من، قلبت دیگه آروم نمی‌زنه؟»
سکوت.
تهیونگ نزدیک‌تر اومد. حالا فقط چند سانتی‌متر فاصله بین‌شون بود. صدای نفس‌هاشون قاطی شده بود. نگاهش به چشمای ا.ت قفل شده بود.
آروم گفت:
– «شاید من مافیا باشم. شاید خطرناک‌ترین آدم این بازی. ولی بین همه
دیدگاه ها (۱)

p.2دختر با شنیدن این کلمات و حرف ها قلبش به تپش افتاد..دست و...

🌑 p.3تهیونگ حالا خیلی نزدیک‌تر از حد مجاز بود...نفس‌های سنگی...

چندشاتی جیهوپpart ۳-واسه چی خجالت کشیدی؟ مگه بار اول بود؟+چ...

چندشاتی جیهوپpart ۲دختر رو بغل کرد دختر از خجالت‌نمی‌دونست چ...

...

پارت آخر Pt⁵ : اعتراف آخر شب 🌙💜ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.فیل...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط