اسم فیک: عشق اجباری من
اسم فیک: عشق اجباری من
پارت: نوزدهم
مین جی:
چند ثانیه فقط به رفتن ماشینش نگاه کردم.
چرا حرفاش انقدر ذهنمو درگیر کرده بود؟
"اگر الان بهت بگم دلیلی برای ادامه دادن ازدواج نیست..."
یعنی چه حقیقتی؟
هوفی کشیدم و وارد عمارت شدم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که.
لیا: مین جیییییی!
مین جی: چیه؟ (بیحوصله)
لیا: چرا رنگت پریده؟
مین جی: هیچی فقط خستهام.
لیا: مطمئنی؟ اون پسره چیزی بهت گفت؟
مین جی:
چند ثانیه سکوت کردم.
دلم میخواست همه چی رو تعریف کنم
ولی خودمم نمیدونستم چی شده.
مین جی: نه فقط اعصابمو خورد کرد.
لیا: معلومه. از قیافت مشخصه.
(همون موقع)
پدربزرگ مین جی: مین جی دخترم.
مین جی: بله؟
پدربزرگ: بیا، یه لحظه کارت دارم.
جونگکوک:
تمام مسیر فقط رانندگی کردم.
اما ذهنم پیش همون حرفی بود که زده بود
"منم مثل برادرتون به کشتن میدین
هوف
فرمان رو محکمتر گرفتم.
جونگکوک: لعنتی.
(چند دقیقه بعد)
رسیدم شرکت.
تا خواستم از ماشین پیاده بشم گوشیم زنگ خورد.
بوری:داداش
تو امروز دوباره عصبانی شدی، نه؟
جونگکوک: از کجا فهمیدی؟
بوری: چون هر وقت اسمش میاد
همین میشی.
(سکوت)
جونگکوک: دیگه راجع بهش حرف نزن.
بوری: تا کی میخوای از همه فرار کنی؟
جونگکوک:
بدون جواب تماس رو قطع کردم.
مین جی:
وارد اتاق پدربزرگ شدم.
پدربزرگ: بشین دخترم.
نشستم.
پدربزرگ چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد یه پاکت سفید از کشوی میزش بیرون آورد.
پدربزرگ: این بعد از ازدواج مال توئه.
مین جی: این چیه؟
پدربزرگ: وقتی وقتش برسه میفهمی.
پاکت رو گرفتم.
خواستم بازش کنم
پدربزرگ دستمو گرفت.
پدربزرگ: نه... الان نه
مین جی:
پاکت توی دستم بود
ولی بیشتر از هر چیزی
حرف جونگکوک توی ذهنم تکرار میشد.
"اگر حقیقت رو بدونی
یعنی
همه داشتن از من چی رو پنهان میکردن؟
پایان پارت ۱۹
شرط: 18 لایک❤️ 16 کامنت💬 7بازنشر🔄
پارت: نوزدهم
مین جی:
چند ثانیه فقط به رفتن ماشینش نگاه کردم.
چرا حرفاش انقدر ذهنمو درگیر کرده بود؟
"اگر الان بهت بگم دلیلی برای ادامه دادن ازدواج نیست..."
یعنی چه حقیقتی؟
هوفی کشیدم و وارد عمارت شدم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که.
لیا: مین جیییییی!
مین جی: چیه؟ (بیحوصله)
لیا: چرا رنگت پریده؟
مین جی: هیچی فقط خستهام.
لیا: مطمئنی؟ اون پسره چیزی بهت گفت؟
مین جی:
چند ثانیه سکوت کردم.
دلم میخواست همه چی رو تعریف کنم
ولی خودمم نمیدونستم چی شده.
مین جی: نه فقط اعصابمو خورد کرد.
لیا: معلومه. از قیافت مشخصه.
(همون موقع)
پدربزرگ مین جی: مین جی دخترم.
مین جی: بله؟
پدربزرگ: بیا، یه لحظه کارت دارم.
جونگکوک:
تمام مسیر فقط رانندگی کردم.
اما ذهنم پیش همون حرفی بود که زده بود
"منم مثل برادرتون به کشتن میدین
هوف
فرمان رو محکمتر گرفتم.
جونگکوک: لعنتی.
(چند دقیقه بعد)
رسیدم شرکت.
تا خواستم از ماشین پیاده بشم گوشیم زنگ خورد.
بوری:داداش
تو امروز دوباره عصبانی شدی، نه؟
جونگکوک: از کجا فهمیدی؟
بوری: چون هر وقت اسمش میاد
همین میشی.
(سکوت)
جونگکوک: دیگه راجع بهش حرف نزن.
بوری: تا کی میخوای از همه فرار کنی؟
جونگکوک:
بدون جواب تماس رو قطع کردم.
مین جی:
وارد اتاق پدربزرگ شدم.
پدربزرگ: بشین دخترم.
نشستم.
پدربزرگ چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد یه پاکت سفید از کشوی میزش بیرون آورد.
پدربزرگ: این بعد از ازدواج مال توئه.
مین جی: این چیه؟
پدربزرگ: وقتی وقتش برسه میفهمی.
پاکت رو گرفتم.
خواستم بازش کنم
پدربزرگ دستمو گرفت.
پدربزرگ: نه... الان نه
مین جی:
پاکت توی دستم بود
ولی بیشتر از هر چیزی
حرف جونگکوک توی ذهنم تکرار میشد.
"اگر حقیقت رو بدونی
یعنی
همه داشتن از من چی رو پنهان میکردن؟
پایان پارت ۱۹
شرط: 18 لایک❤️ 16 کامنت💬 7بازنشر🔄
- ۴۲۴
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط