مادرگفت : نرو،بمان!

مادرگفت : نرو،بمان!
دلم میخواهد پسرم عصای دستم باشد.
گفت:هرچه تو بگویے فقط یڪ سوال!
میخواهی پسرت عصای این دنیایت باشد یا آن دنیا؟
مادرش چیزی نگفت و با اشڪ بدرقه اش ڪرد.
#شهید_عبد_الرضا_مجیری
دیدگاه ها (۱)

مادر گفت: نرو، بماندلم میخواهد پسرم عصای دستم باشدگفت:هرچه ت...

{محکوم به لمس } part ۲ 杂交种پسر سیزده ساله کوچیک با گریه دست ...

چند پارتی جونگ کوک | قرار قلابییک روز خیلی عادی رفتم تا نمای...

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

True Love②⑤تهیونگ: نه نرو من دو روز پیش درخواست پرستار دادم ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش دوم_بشقابم را از جلوی دستم...

پرنسس ناخواسته

پارت هفدهم《Custom kiss》 ×چیزی شده؟!+...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘part 2 سایه و وسوسهم.ل : لیویا چند سال ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط