{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول رمان عشق یا نفرت

از دید جیسو
امروز قرار بود پسر دشمن بابامو ببینم راستش اون بابای منو کشته بود و دلم میخواست بکشمش راستش یک نقشه ای هم تو ذهنم داشتم میخواستم نزدیکش بشم و بکشمش ایده ی جالبی بود امروز قرار بود توی یک مهمونی ببینمش سعی میکنیم مخشو بزنیم که نزدیکش بشیم و بکشیمش لباس بازی پوشیدم موهامو حالت دادم و سوار ماشین ام شدم و رفتم سمت مهمونی برام سوال بود چرا تو عمارت باند پارک بود (دشمن باند جئون و کیم) اصلا باورم نمیشه به این مهمونی دعوت شدم توی کیفم اسلحه بزارم حتما یک برنامه ای دارن که همینجوری مارو دعوت کردن ‌رسیدم و دیدم باند جئون اونجا نشسته تمام باند ها اونجا بودن منو گذاشتن رو به رو ی آقای جئون مشروب آوردن من حواسم نبود و خوردم ولی آقای جئون کلا یک لیوان خورد ولب من زیاد خوردم یک ذره مست بودم و گفتم بازم بیار و خوردم که یهو دیدم به مراسم حمله کردن همه داشتن باهم می‌جنگیدند من تعجب کرده بودم که دیدم بغل آقای جئونم اصلا نفهمیدم چی شد ولی وقتی بیدار شدم تو ماشین یکی بودم فکر کردم دزدیدنم که دیدم آقای جئون بغلمه و داره با اسلحه بازی میکنه گفتم میخوای منو بکشی گفت نه دوست پسرت از دستم ناراحت میشه گفتم ولی من دوست پسر ندارم گفت اها خیلی باهام سرد بود گفتم پس من میرم ماشین خودم گفت نه وایستا هنوز دارن باهم میجنگن نرو الان گفتم باش و نشستم دلم میخواست الان بکشمش از کیفم اسلحه ام رو برداشتم و گداشتم رو سرش و گفتم وقته انتقامه دستمو گرفت و اسلحه رو گذاشت روی سرم و گفت منم الان میتونم بکشمت از پیرهنش گرفتم و کشیدم و گفتم برش دار گفت نه انقدر باهم دعوا کردیم که رئیس پارک ها اومد که مارو بکشه که یهو تیر خورد به سر رئیس پارک ها من ترسیدم که به من تیر زده باشه و یا به خودش پریدم بغلش و شروع کردم به گشتنش که ببینم به خودش زده یا نه گفت بسه دیگه به من نخورده خجالت کشیدم و کمر بندمو باز کردم که برم یهو دستمو گرفت و گفت وایستا ببینم تو نگران من شدی با اون یکی دستم زدم تو گوشش و گفتم نه و رفتم از دید جونگکوک
دیدمداره شروع میکنه به گشتن من که بهش گفتم بسه به من نخورده سعی کرد فرار کنه که دستمشو گرفتم و گفتم تو نگران من شدی زد تو گوشم و گفت نه جدی درد داشت ولی دختر جالبی بود شبیه باباش نیست راه افتادم سمت خونه که دیدم جیسو خانم از من جلو زده و خیلی داره تند میره خنده ام گرفت و منم تند رفتم ته رسیدم بهش و گفتم تند نرو خانومی تصادف میکنی ها خندید و تند تر رفت بعد از چند دقیقه رسیدم خونه لباسامو عوض کردم و رفتم اتاقم که بخوابم لباسامو در آوردم و رفتم تو تخت کع یهو صدای در اومد دیدم دختری با جیسو اومده انقد خوابم می اومد که یادم رفت لباسامو گفت جیسو مست کرده میگه نمیخوام برم خونمون میشه تو نگهش داری گفتم باش و از دستاش گرفتم که دیدم افتاد زمین بلندش کردم بردم تو سالن و گذاشتمش رو مبل خوابش برد منم با خودم گفتم خداروشکر مسته وگرنه الان از خجالت آب میشدم دیدم بیدار شد و بلند شد نگام کرد که دید لختم شروع کرد به جیغ و داد زدن رفتم نزدیکش و دستمو گرفتم جلو دهنش و گفتم ساکت شو هم عصبانی بود هم ترسیده بود که یهو رعد و برق زد و پرید بغل من و بهش گفتم آخه مافیا هم از رعد و برق می‌ترسه دوباره زد تو گوشم و گفت یاد بگیر با خانوما درست صحبت کنی گفتم باش و گفت من دیگه برم گفتم نه امکان نداره الان بزارم بری گفت پس کجا بخوابم ها گفتم رو کاناپه گفت باش و گرفت خوابید شب بود دلم نیومد بزارم رو کاناپه بخوابه رفتم و بلندش کردم و گداشتمش رو تخت و خودم رو کاناپه ی اتاقم خوابیدم صبح شد
از دید جیسو دیدم رو تختم و جونگکوک رو کاناپه تا خواب بود میخواستم بکشمش چاقو برداشتم و رفتم سمتش ولی وقتی چاقو رو بردم سمتش نتونستم یک حسی بهش داشتم سعی کردم دوباره تلاش کنم ولی بازم نشد چاقو رو گذاشتم کنار و سریع کیفمو برداشتم و رفتم خونه ام و لباسامو عوض کردم و به دوستم تینا زد زدم و گفتم بیا خونمون گفت باش

پارت بعدی با چهارتا لایک
دیدگاه ها (۰)

رمان عشق یا نفرت

رمان عشق یا نفرت

اقای جئون p:1ویو لیا: ساعت ۹ بود مامانم با صدای بلند صدام زد...

پارت چهاردهم - قاتل عاشق من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط