{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

══❖پارت: دوم ❖══

══❖پارت: دوم ❖══
صبح روز بعد، زنگ آغاز کلاس‌ها در سراسر آکادمی نکتاریا به صدا درآمد.

دانش‌آموزان با عجله به سمت ساختمان آموزشی می‌رفتند.
کایل مثل همیشه با آرامش قدم می‌زد.
رین کنار او راه می‌رفت و گفت:
«اگر دیر برسیم، استاد دوباره بیرونمون می‌کنه.»
کایل خمیازه‌ای کشید.
کایل«هنوز پنج دقیقه وقت داریم.»
رین«سه دقیقه.»
کاین«جزئیات مهم نیست.»
رین فقط آه کشید.

اولین کلاس، کلاس مبارزه بود.
استاد دارکون ولر، یکی از مشهورترین شمشیرزنان امپراتوری، مقابل دانش‌آموزان ایستاد.
او گفت:
«امسال کسی قرار نیست با آموزش‌های ساده وقتش را تلف کند.»
سپس به حیاط تمرین اشاره کرد.
«دوئل‌های تمرینی. همین الان.»
همهمه‌ای در میان دانش‌آموزان پیچید.
چند نفر هیجان‌زده شدند و چند نفر هم رنگشان پرید.

نام‌ها یکی یکی خوانده شدند.
در نهایت استاد گفت:
«کایل دراکونیا...»
کایل بلند شد.
«و... لئون هارت.»
لئون با لبخندی عصبی جلو آمد.
«امیدوارم زیاد کتکم نزنی.»
کایل خندید گفت:
«سعی می‌کنم.»
با اعلام شروع مبارزه، لئون حمله کرد.
اما تنها چند ثانیه طول کشید تا کایل با حرکتی سریع شمشیر چوبی او را کنار بزند.
شمشیر لئون روی زمین افتاد.
استاد گفت:
«برنده، کایل دراکونیا.»

تمام.
مبارزه کمتر از یک دقیقه طول کشیده بود.
سپس نوبت رین رسید.
حریف او یکی از دانش‌آموزان سال بالایی بود.
مبارزه حتی از مبارزه کایل هم کوتاه‌تر بود.
چند حرکت سریع.
و بعد شمشیر حریف روی زمین افتاد.
همه با تعجب نگاه می‌کردند.
استاد لبخند کم‌رنگی زد و زمزمه کرد:
«همان‌طور که انتظار داشتم.»

بعد از کلاس، گروه زیر یکی از درختان بزرگ محوطه جمع شدند.
نوآ با هیجان گفت:
«شما دو نفر اصلاً طبیعی نیستین!»
سلیا خندید.
«من از قبل می‌دونستم نتیجه همین میشه.»
آیدن که کتابش را می‌خواند، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
«از نظر آماری احتمال برد آن‌ها نود و هشت درصد بود.»
نوآ به او خیره شد.
«تو حتی مبارزه رو نگاه نکردی!»

در همین لحظه زنگ هشدار آکادمی به صدا درآمد.
ووووووم!
همه دانش‌آموزان متوقف شدند.
صدای زنگ دوباره تکرار شد.
ووووووم!
برای چند ثانیه سکوت سنگینی حاکم شد.
بعد یکی از استادان با عجله از ساختمان بیرون آمد.
«همه دانش‌آموزان داخل سالن اصلی جمع شوند!»
چهره‌اش جدی بود.
خیلی جدی.

چند دقیقه بعد، تمام دانش‌آموزان در سالن جمع شده بودند.
مدیر آکادمی روی سکو ایستاد.
نگاهش از همیشه سردتر بود.
«چند ساعت پیش... فردی ناشناس وارد محدوده آکادمی شده است.»
همهمه‌ای در سالن پیچید.
نگهبانان آکادمی یکی از قوی‌ترین نیروهای امپراتوری بودند.
نفوذ به اینجا تقریباً غیرممکن بود.
مدیر ادامه داد:
«هنوز هویت او مشخص نشده.»
چشم‌های کایل باریک شد.
ناگهان یاد حرف‌های شب گذشته افتاد؛ البته او از آن صحنه خبر نداشت، اما حس عجیبی در دلش ایجاد شده بود.
مدیر گفت:
«تا زمان پیدا شدن فرد نفوذی، هیچ دانش‌آموزی اجازه خروج از محوطه آکادمی را ندارد.»

آن شب...
کایل در اتاق خوابگاهش کنار پنجره ایستاده بود.
ماه سرخ‌رنگ در آسمان می‌درخشید.
همین موقع صدایی از بیرون شنید.
تق...
تق...
تق...
کایل اخم کرد.
صدا از سمت بالکن می‌آمد.
آرام به سمت در بالکن رفت.
وقتی آن را باز کرد...
هیچ‌کس آنجا نبود.
اما روی نرده سنگی بالکن، یک گل رز سیاه قرار داشت.
و زیر آن، یادداشتی کوچک دیده می‌شد.
کایل کاغذ را برداشت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«به زودی دوباره همدیگر را می‌بینیم، شاهزاده چهارم.»
کایل برای اولین بار در آن روز، احساس خطر کرد.

ادامه دارد... 🩸📖
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_وارثان_شب_سرخ #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دیدگاه ها (۰)

══❖پارت: سوم ❖══کایل چند ثانیه به یادداشت خیره ماند.باد شبان...

══❖پارت: اول ❖══باد خنک شبانه از میان برج‌های سیاه آکادمی نک...

══❖پارت: ششم ❖══هفت سال گذشت.تسالیوس از همیشه قدرتمندتر شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط