{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

══❖پارت: اول ❖══

══❖پارت: اول ❖══
باد خنک شبانه از میان برج‌های سیاه آکادمی نکتاریا عبور می‌کرد.
آکادمی‌ای که مخصوص اشراف و خاندان سلطنتی خون‌آشام‌ها بود.

دانش‌آموزان جدید یکی پس از دیگری از کالسکه‌ها پیاده می‌شدند و وارد محوطه عظیم آکادمی می‌شدند.

در میان جمعیت، پسری با موهای قرمز آتشین و یونیفرم سلطنتی مشکی قدم برمی‌داشت.

کایل دراکونیا.
شاهزاده چهارم امپراتوری.

او دست‌هایش را پشت سرش گذاشته بود و با لبخند به ساختمان آکادمی نگاه می‌کرد و گفت:
«بالاخره برگشتیم...»
در همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد.
«باز هم دیر رسیدی.»
کایل خندید و برگشت.
پسری با موهای مشکی و چشمان سرخ روبه‌رویش ایستاده بود.
رین لوسیان.
پسر سوم خاندان دوک لوسیان.
کایل لبخند بزرگ‌تری زد.
«رین!»
سپس بدون هیچ تشریفاتی بازوی دوستش را گرفت.
«خیلی وقته ندیدمت.»
رین آهی کشید.
رین«سه هفته.»
کایل«برای من خیلی بود.»
رین سرش را تکان داد.
رین«هنوز هم همون شاهزاده عجیب هستی.»
کایل خندید.

چند دقیقه بعد هر دو وارد سالن اصلی شدند.
دانش‌آموزان بسیاری جمع شده بودند.
در گوشه‌ای چند نفر برایشان دست تکان دادند.
«اینجا!»
کایل و رین نزدیک شدند.
لئون هارت با هیجان گفت:
«فکر کردم نمیاین!»
کنار او آیدن بلک‌وود کتابی در دست داشت و حتی سرش را بالا نیاورده بود.
سلیا مونتروز لبخند زد.
«سلام.»
و نوآ استارفنگ مشغول خوردن شیرینی بود.
«سلام.»
کایل خندید.
«گروه همیشگی دوباره جمع شد.»

چند دقیقه بعد مدیر آکادمی روی سکو ظاهر شد.
مردی بلندقد با موهای سفید.
تمام سالن ساکت شد.
«به ترم جدید آکادمی نکتاریا خوش آمدید.»
صدایش در سالن پیچید.
«امسال دانش‌آموزان سال دوم و سوم در مأموریت‌های واقعی شرکت خواهند کرد.»
ناگهان همهمه‌ای در سالن پیچید.
مأموریت واقعی؟
این اتفاق معمولاً برای دانش‌آموزان ارشد بود.
مدیر ادامه داد:
«همچنین مسابقات بزرگ آکادمی نیز در پایان ترم برگزار خواهد شد.»
چشم‌های کایل برق زد.
او عاشق رقابت بود.

پس از پایان مراسم، گروه در حیاط قدم می‌زدند.
ناگهان چند دانش‌آموز سال بالایی راهشان را بستند.
یکی از آن‌ها با تمسخر گفت:
«شاهزاده چهارم.»
کایل آرام نگاهش کرد
«بله؟»
«شنیدم می‌خوای امسال هم قهرمان بشی.»
قبل از اینکه کایل چیزی بگوید، رین یک قدم جلو آمد.
نگاهش کاملاً سرد بود.
«مشکلی هست؟»
پسر فوراً ساکت شد.
شهرت رین در شمشیرزنی چیزی نبود که کسی بخواهد نادیده بگیرد.
آن‌ها خیلی زود عقب‌نشینی کردند.
وقتی رفتند، کایل خندید.
رین جواب داد:
«می‌تونستی جوابشون رو بدی.»
کایل«ولی وقتی تو هستی چرا زحمت بکشم؟»
رین چیزی نگفت اما لئون و سلیا خندیدند.

آن شب، زمانی که دانش‌آموزان به خوابگاه‌ها برگشته بودند، اتفاق عجیبی رخ داد.
در دورترین برج آکادمی...
سایه‌ای ناشناس روی پشت‌بام فرود آمد.
چشمانش در تاریکی می‌درخشید.
او به ساختمان اصلی خیره شد و آرام زمزمه کرد:
«شاهزاده چهارم... بالاخره پیدات کردم.»
و سپس در تاریکی ناپدید شد.

ادامه دارد... 🩸📖
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_وارثان_شب_سرخ #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دیدگاه ها (۰)

══❖پارت: دوم ❖══صبح روز بعد، زنگ آغاز کلاس‌ها در سراسر آکادم...

══❖پارت: سوم ❖══کایل چند ثانیه به یادداشت خیره ماند.باد شبان...

══❖پارت: ششم ❖══هفت سال گذشت.تسالیوس از همیشه قدرتمندتر شده ...

══❖پارت: پنجم ❖══صدایی از پشت سرش آمد.«شهر قشنگیه، نه؟»آیهان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط