{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم به دل عاشق مشوجایی برای عشق نیست

گفتم به دل عاشق مشو،جایی برای عشق نیست
خندید دل گفتابمن،پس کاراین دل چیست چیست؟

گفتم مگردیوانه ای،با عشق دریک خانه ای
رنجید دل ازدست من،گفت درگمانت،عاقلی

گفتم که دل راباختی،خودرا به چاه انداختی
بیچاره دل گفتا به من،تو عشق را نشناختی

گفتم سراپاسوختی، چون شمع عشق افروختی
درمانده دل گفتا بمن،توچشم بردر دوختی

گفتم که چون عاشق شدی،درکوی یاران گم شدی
فریادزد دل برسرم،تو کمترازمجنون شدی

گفتم به هجران ساختی،تیری به سینه کاشتی
گفت درمیان عاشقان،فرهاد رانشناختی

گفتم مگر این عشق چیست؟ جز درد و رنجی بیش نیست!
گفتا بمن
ای بی خِرد،خودکرده را تدبیر چیست
دیدگاه ها (۱)

در کنجِ قفس میکُشَدَم حسرتِ پروازبا بال و پرِ سوخته پرواز چه...

من تو را در تپش قلب خودم یافته امروح احساس تو را در نفسم یاف...

ای غصه مرا دار زدی خسته نباشیآتش به شب تار زدی خسته نباشیای ...

زندگے صحنہ رنگین ریاستهـمه مشتاق به آن مینگریمعاقبت از پس تق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط