{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق کافی نیست

عشق کافی نیست
گفتم او را شبی، میمانی کنارم در خوب و بد
گفت گرباشم نیستم ور نباشم هستم تا ابد
گفتم در بدو وصال دم از جدایی میزنی
گفت به از این که فقط باشد کنارت جسد
گفتم تو دانی که بی تو نتوانم
میمیرد این دل گر به عشقت نرسد
گفت: تنها عشق کافی نیست
کم کن سخن عشق و گیر رای از خرد
گفتمش خرد را با عشق چه منافاتیست؟
آخر زندگی بی عشق ره بجایی نبرد
گفت جایی که عشق باشد
حرف عقل را دل نخرد
گفتم این که میگویی عشق است نه گرگ
که ترس آن داری گله ات را بدرد
گفت دانم چیزی که تو ندانی
این ره بپوی تا که عقل از سرت ببرد
دیدگاه ها (۱۰)

لعنتی را دوست دارم مثل یک استکان چای کمر باریک است نزدیکش که...

ای کاش از کودکی بجای آن همه لالایی بی سر و ته یک نفر در گوشم...

محاکمه از عشق به عقل شکایت ها شد عقل آمد و محکمه برپا شد همه...

جان دلم...چند روزی میشود عکس پروفایلت را عوض کرده ای و مدام ...

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفتآمدم نعره مزن جامه مدر هیچ ...

بعضی عشق‌ها از جایی شروع می‌شوند که عقل عقب می‌کشد و دل جلو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط