محاکمه

محاکمه
از عشق به عقل شکایت ها شد
عقل آمد و محکمه برپا شد
همه اعضا شاکی قلب شدند
که چرا اندرش عشق جا شد
قلب گفت یا حضرت القاضی
گویم که چرا وجودم همه تمنا شد
میپرسم سوالی از جمعی از حضار
شاید شود معلوم چرا راهم خطا شد
تورا میگویم ای چشم اول بار
نگاهت با نگاهی چرا غرق تماشا شد
مگر تو نبودی که می گفتی نگاهم
اسیر آن مه روی زیبا شد
تو را خوانم ای گوش این بار
اندرونت آن روز چه نجوا شد
که گفتی به از این طنین نخواهم شنید
کر بود و با صدایش شنوا شد
چه گویم که با دیدن و شنیدن چشم و گوش
پاها هم قدم با او پا به پا شد
دستها آخر شما را چه گویم دگر
که با لمس دستانش عشقتان هویدا شد
آغوشی به از این نخواهیم دگر
گفتید مرا و این دل دریا شد
حال از تو میپرسم ای عقل
آیا راهی دگر بود و این دل شیدا شد؟
جواب آمد ای قلب
سری بود که پیدا شد
همه اعضا محکوم شدند
و قلب از همه تهمت مبرا شد
دیدگاه ها (۲)

#حکایت_قدیمی خری که نه گوش داشت و نه دل!شیری بیمار شد و طبیب...

به نگاهی دل من غرق جمالت شده است بنده‌ی عشق تو آواره‌‌ی خالت...

تو ای آرام جان من ، مرا تو برتر از جانیچو خون بر رگ شدی جاری...

وقتی منطق دیوار می‌کشد و عشق پنجره را باز می‌کند...روان‌شناس...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 28یونگی که کنار دیوار ایستاده بو...

من چجوری میتونم باور کنم که انقد زود ۲۹ سالت شد؟؟ چجوری باور...

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

راز خون. این پارت ۱۳ نیست . ادامه ی ۱۲ عه

جهل مرکب وفاقیون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط