{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

محاکمه

محاکمه
از عشق به عقل شکایت ها شد
عقل آمد و محکمه برپا شد
همه اعضا شاکی قلب شدند
که چرا اندرش عشق جا شد
قلب گفت یا حضرت القاضی
گویم که چرا وجودم همه تمنا شد
میپرسم سوالی از جمعی از حضار
شاید شود معلوم چرا راهم خطا شد
تورا میگویم ای چشم اول بار
نگاهت با نگاهی چرا غرق تماشا شد
مگر تو نبودی که می گفتی نگاهم
اسیر آن مه روی زیبا شد
تو را خوانم ای گوش این بار
اندرونت آن روز چه نجوا شد
که گفتی به از این طنین نخواهم شنید
کر بود و با صدایش شنوا شد
چه گویم که با دیدن و شنیدن چشم و گوش
پاها هم قدم با او پا به پا شد
دستها آخر شما را چه گویم دگر
که با لمس دستانش عشقتان هویدا شد
آغوشی به از این نخواهیم دگر
گفتید مرا و این دل دریا شد
حال از تو میپرسم ای عقل
آیا راهی دگر بود و این دل شیدا شد؟
جواب آمد ای قلب
سری بود که پیدا شد
همه اعضا محکوم شدند
و قلب از همه تهمت مبرا شد
دیدگاه ها (۲)

عشق کافی نیستگفتم او را شبی، میمانی کنارم در خوب و بدگفت گرب...

لعنتی را دوست دارم مثل یک استکان چای کمر باریک است نزدیکش که...

جان دلم...چند روزی میشود عکس پروفایلت را عوض کرده ای و مدام ...

به او بگویید دوستش دارم؛دقیقا مثل سابق!همانطور داغ و آتشین!ه...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

از تو چه پنهان عاشقت بودم

#عاشقانه_های_من#شعر #دکلمه_شعر #دکلمه_خاص #دلنوشت #تکست #است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط