{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LIKE THE DAY THAT I MET HIM

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~

Part ۲۱


*ادامه*


- گاهی به این فکر میکنم شاید فرار از دست مامان بابایی مثل شما که از مادر پدر شدن فقط اسمشو میشه روتون گذاشت، بهترین هدیه ی هفده سالگی ای بود که به خودم دادم...
نمیگم امیدوارم هرجا که هستین زندگیِ خوبیُ سپری کنین چون شما ها نه گذاشتین من از بچگیم چیزی بفهمم، نه از نو جوونیم... پس تصمیم گرفتم از اونجا فرار کنمُ به کره پناه بیارم...دقیقا یه کشور دیگه که ردی ازتون نتونه جوونیمم از بین ببره که... سرو کله ی جونگ کوک پیدا شد. جوونیم داره تو این قفس که صاحبش اونه هدر میشه...


"صدای در زدن، او را جلب خودش کرد..."


-(سرش را برگرداند و به اجوما که وارد اتاق شد خیره شد)


؛ (با سینیِ صبحانه ای که در دستش بود، وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست‌‌. به سمت ات امد و سینی را روی تخت گذاشت)


-(همانطور که به سینی غذا خیره شده بود به ارامی لب زد)
من گشنم نیس‌ اجوما...


؛ (روی تخت کنار ات نشست)
دوباره گریه کردی... مطمئنا این دفه ام بخاطر جونگ کوک.


-(سرش را برگرداند به سمت پنجره)
دیگه اصلا برام اهمیتی نداره... خسته شدم.


؛ (به پایین خیره شد)
میدونم شاید الان گفتن این حرف، بی فکری باشه اما...باید بدونی.
جونگ کوکم دقیقا عین تو تنهاس...مادرش هم همینطور بود. زن بیچاره از همون هیفده سالگی انقدری عذاب کشید. اون مَرد عذابش میداد. پدر جونگ کوک. کسی که وقتی جونگ کوک چهار سالش بود، توی قما*رخونه ها قما*ر میکرد...


-(به اجوما خیره شده بود)
پدرش؟


؛ اره پدرش..‌ هر چیزی که توی اون خونه ی کوچیک واسه زندگی داشتنو، در اخر هم خوده خونه‌...با قمار دوده هوا کرد. اون حتی چندین بار به مادر جونگ کوک تج**اوز کرده بود و حتی وقتی دید دیگه چیزی واسه قمار نمونده، مادر جونگ کوک که تازه هفده سالش شده بود رو فروخت. اون موقع یه گنگ بزرگ از مافیا های کثیفی بودن که هیچکاری از دستشون بعید نبود...هیچکاری. چون پدر جونگ کوک بهشون بدهکار بود، فرار کردُ اونُ مادرشو به امون خدا بدون خونه ول کردُ رفت...
(به ات خیره شد)
حدود سیزده سال بعد، دوباره سروکلش پیدا شد. جونگ کوکم توی هیفده سالگی وقتی دید اون مافیاهایی که باباش بهشون بدهکار بود دارن مادرش رو اذیت میکنن، پدرشو با دستای خودش ک*شت...
بعدم تحویل اونا داد. اونا ام که از خدا خواسته، با خودشون گفتن کسی که پدر خودشو می*کشه از پس خیلی کارا برمیاد پس جونگ کوکُ قاطی خودشون کردن.‌‌.. الانم که خوب ...به اینجا رسیده‌.


-(ماتُ مبهوت به اجوما خیره مانده بود)


؛ اما خوب... تا جایی که میدونم کم کم از شر همشون خلاص شد و الان بزرگترین مافیای زیر زمینی کره به حساب میاد. مادرشم که بعدا متوجه شد دوباره حا*ملس. بچرو بزور به تنهایی به دنیا اورد.
ولی ات...
(به ات خیره شد)
اون واقعا تو رو خیلی دوست داره‌... جدا از گذشته ای که جفتتون دارین، شاید بهتره یکم بهش حق بدی...



لذت ببرین♤♡
دیدگاه ها (۱)

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

سلام به همگی♡♤دوستان از تک پارتیه دوست عزیزمون حمایت کنید. ب...

معرفی فیکاسم: عشق پنهانکاپل ها: جونگ کوک و اتشخصیت های فرعی:...

اسم فیک:my dadyتعداد پارت ها: نامعلومژانر: عاشقانه ، اسمات ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط