LIKE THE DAY THAT I MET HIM
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۲۰
*یک روز بعد*
[ویو جونگ کوک]
"هوا گرم تر شده بود، بوی عودی که توی عمارت پیچیده بود، هم خوش بو بود و هم موقع بوییدن ان، بینی را خنک میکرد.
همیشه سوال بود که چرا بوی عود در هر اتاق با اتاق دیگر متفاوت است...گویا به کسی که در ان میماند، بستگی داشت.
از ماجرای میا به آنور، ات، حتی یکبار هم از اتاق بیرون نیامد؛ دوست نداشت جونگ کوک را ببیند، حتی برای یک ثانیه؛ جونگ کوک از این بابت ناراحت نبود؛ حقیقت چیزی بود که الان، در حال رخ دادن بود. "
+(همانطور که روی شاهنشین مبل نوشته بود، جایی که همیشه برای او بود؛ یک جرعه ی دیگری از قهوه اش نوشید.)
؛ (برای اوردن کت جونگ کوک امده بود، اما حرف دیگری برای گفتن داشت...خم شد و کت را کنار او گذاشت)
فکر نمیکنین ات از دست شما عصبانیه؟
+(با شنیدن صدای اجوما نگاهش را به او داد؛ کمی بعد سرش را به سمت کت برگرداند و بلند شد)
چیزی که خودش دو ماه پیش انتخاب کردُ داره زندگی میکنه.
؛ (به او خیره شده بود)
ات فقط نوزده سالشه، از شما ده سال کوچکتره. این چیزیه که باید بهش فکر کرد. هر کسی همسن اون تو این شرایط همینکارو میکنه. اینطور نیس؟
+(همانطور که یقه ی کتش را فیکس میکرد به اجوما خیره شده بود)
چیشده که شما از این حرفا میزنی اجوما؟
من خبر دارم رابطه ی شما با ات خوبه، اما این دلیل محکمی نیس من کاری که میخوامو باهاش نکنم.
؛ (وقتی دید صحبت کردن با او، بی فایدست، سرش را برگرداند و سینی روی میز را برداشت)
فقط خواستم بگم که اگه میخواین قلبش رو بدست بیارین این بهترین موقعس.
(به سمت اشپزخانه رفت)
+(با رفتن اجوما بدون نگاه کردن به او، به فیکس کردن کتش ادامه داد. کمی بعد به بالای پله ها نگاهی به در اتاق ات انداخت؛ چیزی که در تفکراتش بود، فراتر از چیزی بود که اجوما فک میکرد. خیلی فراتر.
به سمت حیاط عمارت رفتُ سوار یکی از ماشین ها شد)
[ویو ات]
"وقتی خیلی تنها باشی، انگار هیچوقت واقعا تنها نیستی. تنهایی میشه یک همراه همیشگی. یه موجود سنگین که همیشه کنارت نشسته. دوستی که در این چند سال گذشته باهاش خو گرفته بود. مخصوصا از وقتی که از ایران فرار کرده بود و به کره پناه اورده بود."
-(از پنجره به بیرون خیره شده بود. انگار نای هیچکاری را نداشت. به قدری دلش از همه چیزُ همه کس، حتی خودش، پر بود، که توانایی این را داشت هر لحظه که به گذشته اش فکر میکند، گریه کند؛ البته دست خودش نبود، به این گریه های بی اراده عادت کرده بود. همیشه میگویند خواب هایی که انسان ها میبینند، زود فراموششان میشود، اما صحنه هایی که او در ان خوابش دیده بود، هرگز یادش نمیرفت. ان دختر بچه ی مرده روی قالیچه ی کوچیک اشپزخانه، مردی که در ان خیابان مزاحم او شده بود و در نهایت له شدن زیر لاستیک یک ماشین نصیبش شد. و در اخر ... جونگ کوک؛ مردی که نمیشد فهمید که او را دوست دارد یا عذاب میدهد. در واقع باید گفت مرز بین دوست داشته شدن با عذاب کشیدن در کنار ادمی مثل او، خیلی نا چیز بود؛ حتی نازک تر از یک تار مو.)
*ادامه*
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۲۰
*یک روز بعد*
[ویو جونگ کوک]
"هوا گرم تر شده بود، بوی عودی که توی عمارت پیچیده بود، هم خوش بو بود و هم موقع بوییدن ان، بینی را خنک میکرد.
همیشه سوال بود که چرا بوی عود در هر اتاق با اتاق دیگر متفاوت است...گویا به کسی که در ان میماند، بستگی داشت.
از ماجرای میا به آنور، ات، حتی یکبار هم از اتاق بیرون نیامد؛ دوست نداشت جونگ کوک را ببیند، حتی برای یک ثانیه؛ جونگ کوک از این بابت ناراحت نبود؛ حقیقت چیزی بود که الان، در حال رخ دادن بود. "
+(همانطور که روی شاهنشین مبل نوشته بود، جایی که همیشه برای او بود؛ یک جرعه ی دیگری از قهوه اش نوشید.)
؛ (برای اوردن کت جونگ کوک امده بود، اما حرف دیگری برای گفتن داشت...خم شد و کت را کنار او گذاشت)
فکر نمیکنین ات از دست شما عصبانیه؟
+(با شنیدن صدای اجوما نگاهش را به او داد؛ کمی بعد سرش را به سمت کت برگرداند و بلند شد)
چیزی که خودش دو ماه پیش انتخاب کردُ داره زندگی میکنه.
؛ (به او خیره شده بود)
ات فقط نوزده سالشه، از شما ده سال کوچکتره. این چیزیه که باید بهش فکر کرد. هر کسی همسن اون تو این شرایط همینکارو میکنه. اینطور نیس؟
+(همانطور که یقه ی کتش را فیکس میکرد به اجوما خیره شده بود)
چیشده که شما از این حرفا میزنی اجوما؟
من خبر دارم رابطه ی شما با ات خوبه، اما این دلیل محکمی نیس من کاری که میخوامو باهاش نکنم.
؛ (وقتی دید صحبت کردن با او، بی فایدست، سرش را برگرداند و سینی روی میز را برداشت)
فقط خواستم بگم که اگه میخواین قلبش رو بدست بیارین این بهترین موقعس.
(به سمت اشپزخانه رفت)
+(با رفتن اجوما بدون نگاه کردن به او، به فیکس کردن کتش ادامه داد. کمی بعد به بالای پله ها نگاهی به در اتاق ات انداخت؛ چیزی که در تفکراتش بود، فراتر از چیزی بود که اجوما فک میکرد. خیلی فراتر.
به سمت حیاط عمارت رفتُ سوار یکی از ماشین ها شد)
[ویو ات]
"وقتی خیلی تنها باشی، انگار هیچوقت واقعا تنها نیستی. تنهایی میشه یک همراه همیشگی. یه موجود سنگین که همیشه کنارت نشسته. دوستی که در این چند سال گذشته باهاش خو گرفته بود. مخصوصا از وقتی که از ایران فرار کرده بود و به کره پناه اورده بود."
-(از پنجره به بیرون خیره شده بود. انگار نای هیچکاری را نداشت. به قدری دلش از همه چیزُ همه کس، حتی خودش، پر بود، که توانایی این را داشت هر لحظه که به گذشته اش فکر میکند، گریه کند؛ البته دست خودش نبود، به این گریه های بی اراده عادت کرده بود. همیشه میگویند خواب هایی که انسان ها میبینند، زود فراموششان میشود، اما صحنه هایی که او در ان خوابش دیده بود، هرگز یادش نمیرفت. ان دختر بچه ی مرده روی قالیچه ی کوچیک اشپزخانه، مردی که در ان خیابان مزاحم او شده بود و در نهایت له شدن زیر لاستیک یک ماشین نصیبش شد. و در اخر ... جونگ کوک؛ مردی که نمیشد فهمید که او را دوست دارد یا عذاب میدهد. در واقع باید گفت مرز بین دوست داشته شدن با عذاب کشیدن در کنار ادمی مثل او، خیلی نا چیز بود؛ حتی نازک تر از یک تار مو.)
*ادامه*
لذت ببرین♡♤
- ۴.۳k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط