Blue Butterfly
Blue Butterfly..
Julie and tehyung
Part 6
جونگ کوک خنده ای کرد که من را میترساند..
ترس..ترس...از زمان آشنایی ام با تهیونگ از او میترسیدم...او مرا میترساند.. دوستانش مرا میترسانند..هرچه به او ربط دارد مرا میترساند.
اما دوستش دارم..
کوک: کار تو نبود؟
جو سنگین شد.
خواستم زبان را تکان دهم تا حرفی بزنم که با دیدن جیمین که جونگ کوک را به بیرون از کلاس میکشد.
.سرم را به طرف تهیونگ حرکت دادم و به او خیره شدم..
فکش میلرزید و چشمانش خونی بود.
ولی لحظه بعد لبخند بزرگی زد و دستم را گرفت و فشرد.
چرا لبخند زد؟ نباید ناراحت میبود؟
با ورود استاد چیزی نگفتم و سره جایم...کناره تهیونگ نشستم.
استاد بعد از گذاشتن کیفش روی میز گفت:
_: همتون میدونید که دیشب چه اتفاقی افتاد.
لطفا مراقب خودتون باشید و به کسی اعتماد نکنین.
همه به صدای بلند چشم گفتند و آماده شروع درس شدند.
در همین حین گفتم..
جولی: تهیونگ
نگاهش به تخته بود ولی جواب داد.
_: جانم..
جولی: جونگ کوک و جیمین..
ته: باهم کار داشتن
تعجب کردم.
جولی: از کجا میدونی میخواستم سوال بپرسم؟
تهیونگ نگاهم کرد..لبخندی زد و جواب داد.
_:حدس زدم.
سرم را تکان دادم و هومی از دهانم خارج کردم.
سعی کردم به ادامه درس گوش کنم ولی فکرم پیش جونگ کوک و جیمین بود.
ادامه دارد...
Julie and tehyung
Part 6
جونگ کوک خنده ای کرد که من را میترساند..
ترس..ترس...از زمان آشنایی ام با تهیونگ از او میترسیدم...او مرا میترساند.. دوستانش مرا میترسانند..هرچه به او ربط دارد مرا میترساند.
اما دوستش دارم..
کوک: کار تو نبود؟
جو سنگین شد.
خواستم زبان را تکان دهم تا حرفی بزنم که با دیدن جیمین که جونگ کوک را به بیرون از کلاس میکشد.
.سرم را به طرف تهیونگ حرکت دادم و به او خیره شدم..
فکش میلرزید و چشمانش خونی بود.
ولی لحظه بعد لبخند بزرگی زد و دستم را گرفت و فشرد.
چرا لبخند زد؟ نباید ناراحت میبود؟
با ورود استاد چیزی نگفتم و سره جایم...کناره تهیونگ نشستم.
استاد بعد از گذاشتن کیفش روی میز گفت:
_: همتون میدونید که دیشب چه اتفاقی افتاد.
لطفا مراقب خودتون باشید و به کسی اعتماد نکنین.
همه به صدای بلند چشم گفتند و آماده شروع درس شدند.
در همین حین گفتم..
جولی: تهیونگ
نگاهش به تخته بود ولی جواب داد.
_: جانم..
جولی: جونگ کوک و جیمین..
ته: باهم کار داشتن
تعجب کردم.
جولی: از کجا میدونی میخواستم سوال بپرسم؟
تهیونگ نگاهم کرد..لبخندی زد و جواب داد.
_:حدس زدم.
سرم را تکان دادم و هومی از دهانم خارج کردم.
سعی کردم به ادامه درس گوش کنم ولی فکرم پیش جونگ کوک و جیمین بود.
ادامه دارد...
- ۴۶۵
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط