« قلدر عاشق »

« قلدر عاشق »
« پارت بیست » « پارت آخر »
« صبح »
ته یونگ بیدار شد و نگاهی به کوک کرد که مثل فرشته ها خوابیده بود ، لبخندی زد و بلند شد و از اتاق رفت بیرون
به طرف آشپزخونه رفت و برای خودش و کوک صبحونه درست کرد ، بعد هم از پله ها بالا رفت و به اتاق کوکی کوچولوش رسید
ته یونگ : کوک ، کوک ( آروم چون میخواد بیدارش کنه )
کوک : اوممم بله چیشده ؟ ( خواب آلود و کیوت)
ته یونگ : بیب نمی‌خوای بیدار بشی؟ ( لبخند )
کوک : الان بلند میشم ( خواب آلود )
کوک از روی تخت بلند شد و به طرف دستشویی و رفت کار های لازم رو انجام داد و از اتاقش بیرون اومد و رفت به سمت میز غذاخوری نشست روی یکی از صندلی ها و شروع به خوردن و تهیونگ هم شروع کرد به خوردن صبحونه ، همه جای خونه سکوت بود تا اینکه جونگوکوک سکوت رو شکست
کوک : ته امروز میریم پارک یا شب ؟
ته یونگ : روز بریم بهتره
کوک : اوکی پس یک ساعت دیگه بریم ( خوشحال )
ته یونگ : اوکی ( خنده )
کوک سریع صبحونش رو خورد و رفت به جیمین زنگ زد و جیمین هم قبول کرد
« فلش به وقتی که رفتن پارک »
وقتی از ماشین پیاده شدن کوک خوشحال و ذوق زده بود
کوک : ته بریم سوار ترن هوایی بشیم ؟ ( ذوق )
جیمین : اره منم دلم میخواد بریم ، یونگی بریم ؟ ( خوشحال ) تهیونگ : اوکی بریم ( لبخند )
یونگی : بریم ( لبخند )
همه رفتن سوار ترن هوایی شدن و بعد سه ساعت بازی کردن نشستن روی یکی از نیمکت های شهربازی و آبمیوه و پشمک خوردن
کوک : جیمی پشمکه خیلی خوشمزس ( در حال خوردن پشمک )
جیمین : اره خیلی ( در حال خوردن پشمک)
یونگی : ته نظرت چیه بریم دوتا لیوان قهوه بخریم ؟
ته یونگ : موافقم هیونگ بیا بریم
کوک : هی منم می‌خوام ، برای منم بخرید ( اخم )
جیمین : راست میگه منم می‌خوام این نامردیه که برای خودتون فقط بخرید ( اخم )
یونگی : باشه بابا برای شما هم می‌خریم
ته یونگ : کوک تو پشمکت رو بخور بعد بگو که قهوه میخوای
کوک : بتوچه ( زبون درازی کرد )
ته یونگ : وایسا بریم خونه برات دارم
کوک : هیچ کاری نمیتونی کنی ( دوباره زبون درازی کرد )
یونگی : خب دیگه بسه دعوا نکنید ، اصلا ته یونگ تو هم نخور
ته یونگ : عه هیونگ ، من چرا ؟ ( تعجب )
یونگی : چون اگه تو بخوای کوک هم میخواد
جیمین : پس باید برای من بخری یونگی ( دست به سینه وایساده )
یونگی : اصلا هیچکس نمیخوره ، پشیمون شدم
جیمین : خب نمی‌خوای بخری همون اول میگفتی
یونگی : جوجه ، تو الان برای من زبون درآوردی
جیمین : دلم میخواد ( زبون درازی کرد )
کوک : جیمی جونم ول کن بیا بریم همه ی آلفاها مثل هم هستن
جیمین : اره کوکی بیا بریم
ته یونگ : خب دیگه بسه بیاین بریم ، کوک منم برای تو دارم به وقتش
یونگی : موافقم بیاین برگردیم
جیمین : آم اره برگردیم
کوک : ته من با تو هیچ جا نمیام
کوک این حرفش رو زد و می‌خواست فرار کنه که ته یونگ با یه حرکت گرفتش و انداختش روی شونه اش
ته یونگ : جنابعالی هیچ جایی نمیرید فقط میای پیش ددیت ( نیشخند )
کوک : ولم کن ، من کیسه برنج نیست که اینجوری بلندم می‌کنی ( جیغ ، داد و وول خوردن )
« فلش بک به خونه »
ته یونگ کوک رو برد داخل خونه و گذاشتش روی کاناپه و روش خیمه زد
ته یونگ : که اینطور پس به حرف من گوش نمیدی اره ؟
کوک : اره گوش نمی‌دم ( یکم عصبی و داد )
ته یونگ : خرگوش ، کنارتم چرا داد میزنی ، کر شدم ( درحال دست زدن به گوشش )
کوک : دلم میخواد ( دوباره زبون درازی کرد)
ته یونگ : کاری میکنم که دیگه این زبون صورتی رو میاری بیرون
ته یونگ لبش رو کوبید روی لب کوک و بدون فاصله ای می‌بوسید و مک میزد و زبون کوک رو به بازی گرفته بود بعد چندمین که کوک از کمبود تنفس کم آورده بود زد به شونه ته یونگ تا ازش جدا بشه و جدا هم شد
ته یونگ : حالا فهمیدی نباید با من اینجوری حرف بزنی بیبی بانی ؟
کوک : ن..نه هنوز ن...نفهمیدم ( نفس نفس زدن)
ته یونگ : باشه پس کاری میکنم بفهمی ( نیشخند ) .....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم خوشتون بیاد 🤗💜✨
بیاین کامنت ها ، اسمات یکم کوتاه هست 😁💜
امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌸☘️
عسلا فیک بعدی هم بگید از چی بنویسم 🤗💜
دیدگاه ها (۳۹)

شاگرد لوس من

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : ششم » بعد همه سوار ون ها شدن و راه ا...

«آرامش» پارت: 4«داستان: شروع شرط بندی و ماجرا ها»ته. تقصیر ت...

رمان :( تا وقتی که عاشقت شدم )

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

پارت یازدهیون: راست میگی( گریه )ته: دارم راستی میگم چرا گریه...

🖤 OBSESSION | وسواسپارت بیستم: خیانت از نزدیک‌ترین فاصلهصدای...

#میکاپ_آرتیست_من

پارت ششته: دورش رو خط بکش کوک یون: پس اسمت کوکهکوک: نیست اسم...

_۱ ساعت بعد_زینگ.....زینگته:فک کنم یونگی اومدکوک:اومدنته:اره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط