رمان ملکه یخی و شاهزاده سوار بر اسب سفید
رمان ملکه یخی و شاهزاده سوار بر اسب سفید
پارت ۳۵
آراد
سرمو بالا آوردم وبه صاحب دست نگاه کردم بابای آدرینا بود آقا پاشا آروم دخترشو بغل کرد وگفت
پاشا:(من درست شنیدم بیبی بابا خسته شده مادمازل کوچولوی بابا خیلی قویی به این زودیا خسته نمیشه مگه نه؟ این داداش خلشم احمقه الانم نترس خودم همه مشکلات زندگیتو حل میکنم درباره همچیم بامن حرف بزن من تا ابد پشتتم قشنگ بابا) وبعد خودش جداش شد و به یکم به آرمیلا نگاه کرد وبا ایما واشاره از ساشا پرسید چی شده ساشا هم گفت صبر کن ورفت بالا فکرکنم رفت سرا غ اون جعبه مزخرف
پارت ۳۵
آراد
سرمو بالا آوردم وبه صاحب دست نگاه کردم بابای آدرینا بود آقا پاشا آروم دخترشو بغل کرد وگفت
پاشا:(من درست شنیدم بیبی بابا خسته شده مادمازل کوچولوی بابا خیلی قویی به این زودیا خسته نمیشه مگه نه؟ این داداش خلشم احمقه الانم نترس خودم همه مشکلات زندگیتو حل میکنم درباره همچیم بامن حرف بزن من تا ابد پشتتم قشنگ بابا) وبعد خودش جداش شد و به یکم به آرمیلا نگاه کرد وبا ایما واشاره از ساشا پرسید چی شده ساشا هم گفت صبر کن ورفت بالا فکرکنم رفت سرا غ اون جعبه مزخرف
- ۶۱
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط