رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید
رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید
پارت ۳۶
آراد
بعد چند دقیقه ساشا با اون جعبه کذایی اومد ما توی پذیرایی نشسته بودیم
ساشا:(بیا پاشا پاشو ببین پسره شروین از تک تک لحظات عکس داره انگاره نقش داره) باباش باخونسردی پاشد وجعبه رو از دستش گرفت یکم به اونا نگاه کرد وبا خونسردی مثل آرمیلا به سمت شومینه حرکت کرد آرمیلا این خونسردی رو از پدر وآقاجونش به ارث برده بود ولی ساشا برعکس این سه نفر ولی سوشا بر عکس این سه نفر خیلی عجول و بیصبر است عین نازنین خانم خدابیامرز نازنین خانم هم آدم بسیار عجولی بودن کاری میکردن که بابتش حتی الانم بچههاشم دعرن تقاص پس میدن شاید بگین این چیزا رو از کجا میدونم از دفتری میدونم که داخلش رازهای زیادی دفن شده ولی اگه اون رازها فاش بشه حال این خانواده از این بدتر میشه حتی دیگه خانواده ایی نمیمونه ساشا تلاش زیادی کرد تا اون راز فاش نشه منم هرگز اون دفترو فاش نمیکنم تا اون رازام فاش نشن، بابای ساشا به آرومی با اون جعبه نزدیک شومینه شد زغالهای رو برداشت چوبهای جدید گذاشت و اونها رو روشن کرد آتش خوبی روشن شده بود بابای ساشا روی صندلی نشست آروم دست برد به داخل جعبه عکسها را برداشت و یکی یکی بعد از نگاه کردن مینداخت توی شومینه ولی از آخرین عکس نگذشت توی اون عکس فقط آرمیلا بود و پشتش کسی بود که من چهرشو به خوبی نمیدیم ولی شروین نبود چون دلیل نگه داشتن اون عکس نبود شیرین بود بابای آرمیلا برگشت و منظور دار بهم نگاه کرد و اون عکسو روی میز کنار من و ساشا گذاشت گفت
پاشا:( واسه این عکسهای بیارزش اعصاب دختر منو به هم ریختین) به عکس خیره شدم مرد پشت سر آرمیلا من بودم یادم اومد اومد وقتی رفته بودیم جنگل موهای آرمیلا را بادبخش کرد و من به او خیره شدم، چشمامو محکم به هم فشار دادم آقای پاشا از علاقه من به آرمیلا خبر داشت قول داده بود کمکم کنه عقیده داشت میتونم آرمیلا رو خوشبخت کنم همین جورم بود حتماً خوشبختش میکردم آرمیلا از جاش بلند شد و عکس رو برداشت و به سمت اتاقش رفت ساش:( پاشو بریم داداش ساعت ۳ کلاس داریم با همین خانم اخمو پاشو دیر کنیم میکشتمون) بی چون و چرا پا شدن و باهاش رفتم
نویسنده:(جای چون چرایی هم نبود 😂)
پارت ۳۶
آراد
بعد چند دقیقه ساشا با اون جعبه کذایی اومد ما توی پذیرایی نشسته بودیم
ساشا:(بیا پاشا پاشو ببین پسره شروین از تک تک لحظات عکس داره انگاره نقش داره) باباش باخونسردی پاشد وجعبه رو از دستش گرفت یکم به اونا نگاه کرد وبا خونسردی مثل آرمیلا به سمت شومینه حرکت کرد آرمیلا این خونسردی رو از پدر وآقاجونش به ارث برده بود ولی ساشا برعکس این سه نفر ولی سوشا بر عکس این سه نفر خیلی عجول و بیصبر است عین نازنین خانم خدابیامرز نازنین خانم هم آدم بسیار عجولی بودن کاری میکردن که بابتش حتی الانم بچههاشم دعرن تقاص پس میدن شاید بگین این چیزا رو از کجا میدونم از دفتری میدونم که داخلش رازهای زیادی دفن شده ولی اگه اون رازها فاش بشه حال این خانواده از این بدتر میشه حتی دیگه خانواده ایی نمیمونه ساشا تلاش زیادی کرد تا اون راز فاش نشه منم هرگز اون دفترو فاش نمیکنم تا اون رازام فاش نشن، بابای ساشا به آرومی با اون جعبه نزدیک شومینه شد زغالهای رو برداشت چوبهای جدید گذاشت و اونها رو روشن کرد آتش خوبی روشن شده بود بابای ساشا روی صندلی نشست آروم دست برد به داخل جعبه عکسها را برداشت و یکی یکی بعد از نگاه کردن مینداخت توی شومینه ولی از آخرین عکس نگذشت توی اون عکس فقط آرمیلا بود و پشتش کسی بود که من چهرشو به خوبی نمیدیم ولی شروین نبود چون دلیل نگه داشتن اون عکس نبود شیرین بود بابای آرمیلا برگشت و منظور دار بهم نگاه کرد و اون عکسو روی میز کنار من و ساشا گذاشت گفت
پاشا:( واسه این عکسهای بیارزش اعصاب دختر منو به هم ریختین) به عکس خیره شدم مرد پشت سر آرمیلا من بودم یادم اومد اومد وقتی رفته بودیم جنگل موهای آرمیلا را بادبخش کرد و من به او خیره شدم، چشمامو محکم به هم فشار دادم آقای پاشا از علاقه من به آرمیلا خبر داشت قول داده بود کمکم کنه عقیده داشت میتونم آرمیلا رو خوشبخت کنم همین جورم بود حتماً خوشبختش میکردم آرمیلا از جاش بلند شد و عکس رو برداشت و به سمت اتاقش رفت ساش:( پاشو بریم داداش ساعت ۳ کلاس داریم با همین خانم اخمو پاشو دیر کنیم میکشتمون) بی چون و چرا پا شدن و باهاش رفتم
نویسنده:(جای چون چرایی هم نبود 😂)
- ۱۱۳
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط