{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فردا

فردا
کوک: از میکروفن های مدرسه اعلام کرد کسی حق نداره با کیم ات حرف بزنه حتی معلم ها.... اگر ببینم سرپیچی میکنید خودم حسابتونو میزارم کف دستتون.... تمام.

ات رسید مدرسه...هیچ کس سمت ات نمیرفت
ات رفت توی کلاس نشست و سرشو روی میز گذاشت و چشماشو بست....
کوک: هنوزم تصمیمت رو نگرفتی؟
ات همانطور که سرش رو روی میز گذاشته بود گفت:تصمیم رو روز اول بهت گفتم... هیچوقت.
کوک سطل آب یخ رو ریخت روی ات
همه انتظار حرکت هیجانی رو داشتن ولی ات هیچ واکنشی نشون نداد و فقط گفت:
مطمئن باش هیچوقت نوچه ی تو نمیشم
کوک: دارم برات
ات رفت سالن ورزشی و توی رختکن لباسی ورزشی شو پوشید و وقتی برگشت کلاس و معلم لباسشو دید گفت : کیم ات ۱۰ دور باید دور زمین والیبال رو بدویی
ات: باشه
ات رفت دور دهم رو زد و خیلی خسته بود...برگشت سر کلاس
نشست روی صندلی خودش و همه گفتش موش کثیف و کوک میخندید
ات سرش رو با دستاش گرفت و گفت: س.سرم**اروم**
ات خواست سرش روی از روی میز برداره ولی خون دماغ شد و سریع دستشو کزد توی جیبش تا دستمال در بیاره ولی چیزی نداشت و از هم کلاسی هاش درخواست کرد ولی هیچ کس جرعت دادن دستمال کاغذی به ات رو نداشتن...سریع بلند شد و رفت از کمدش دستمال کاغذی بیرون آورد و خون رو پاک کرد.
کوک: میبینم که حالت خوب نیست.
ات: گ...گمشو عوضی
کوک: تا این حد برات کافی نبود تا قبول کنی؟
ات: من... هیچوقت...*از هوش رفت*
کوک: هی...آشغال بلند شو
همه ی بچه ها اومده بودن بیرون تا ببینن صدای چیه و بعضیا فیلم میگرفتن
کوک: برید گمشید...
کوک از رو بلند کرد و برد سمت ماشینش تا ببره بیمارستان..
خلاصه بعد از چندین ساعت
دکتر: اون بخاطر حرص، استرس، ناراحتی اینطوری شده و همچنین ضعف کرده بود که ما براش یه سروم غذایی زدم..
کوک: باشه ممنون
دکتر: الان بیهوشه ولی یه نیم ساعت بعد میتونید اونو ملاقات کنید
کوک توی اون نیم ساعت رفت و خرت و پرت های زیادی گرفت (خوردنی)
ات: من کجام؟
پرستار: بیمارستان هستید
ات: چرا یهویی سر از اینجا در آوردم؟
پرستار: شما بیهوش بودید و آوردنتون اینجا....
ات: کی آورد
پرستار: پسر رئیس بیمارستان.
ات: باشه....(نشناخت)
پرستار رفت بیرون و کوک اومد داخل
کوک: سلام....خانم ات
ات: اینجا چیکار میکنی
کوک: ببین برات چیا خریدم.....
ات: چرا اومدی اینجا؟
کوک: یعنی حق ندارم توی بیمارستان پدرم قدم بزارم....واقعا؟
ات سروم رو از دستش در میاره..کوک سریع میاد سمت ات من مانع میشه.
کوک: چیکار میکنی احمق
ات: برو کنار ببینم...
ات از تخت اومد پایین و رفتم سمت خروجی
کوک: پرستاررر
دو تا پرستار اومدن و به ات خواب آور زدن و ات دوباره خوابید
دیدگاه ها (۲)

ساعت۹ شبه ات بیدار میشه ولی انگار بدنش خیلی ضعیفه.ات: جونگ ک...

نگهبان: بله بفرمایید ات: مدرسه .... کجاست؟نگهبان: از بیمارست...

وقتی قلدرت بود....

تک پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط