نگهبان: بله بفرمایید
نگهبان: بله بفرمایید
ات: مدرسه .... کجاست؟
نگهبان: از بیمارستان تا مدرسه ای که گفتید حدود یه ساعت راهه
ات: یه ساعت
نگهبان: بله شایدم بیشتر
ات: باشه ممنونم
ات از پیاده رو رفت سمت مدرسه اش ....
بوق بوق
کوک: بیا سوار شو
ات: برو پی کارت
کوک: نمیای
ات: نه
کوک: باشه پس تنهایی برو
همونطور که ات از پیاده رو میرفت کوک هم با سرعت آروم با ماشین دنبالش میکرد و هر از گاهی میگفت: بیا بشین و ات میگفت نه
نیم ساعت بعد زمانی ات هنوز یک 6 راه رو پیاده طی کرده بود پاهاش درد میکرد
کوک: خسته شدی؟ بیا سوار شو
ات محل نمیزاره
کوک پیاره شد
کوک: مشکلت با من چیه؟ چرا عادی نیستی؟ چرا همیشه یه جوری رفتار میکنی که انگار من آدم بده هستم...
ات: واقعا میخوای بدونی؟
کوک: اره بگو
ات: ازت متنفرم.... جوری که اگه زمانم مرگ برسه و با چشم تو چشم شدن با تو بتونم زنده بودنم...مرگ رو ترجیح میدوم
کوک: اما چرا....همیشه همه ی دخترا....
ات: من مثل اونا دنبال پول و قدرت مسخره ی تو نمیشم
کوک: عجب....پس چشمت دنبال چیه
ات: جایی که آدمایی مثل تو نباشن
ات: مدرسه .... کجاست؟
نگهبان: از بیمارستان تا مدرسه ای که گفتید حدود یه ساعت راهه
ات: یه ساعت
نگهبان: بله شایدم بیشتر
ات: باشه ممنونم
ات از پیاده رو رفت سمت مدرسه اش ....
بوق بوق
کوک: بیا سوار شو
ات: برو پی کارت
کوک: نمیای
ات: نه
کوک: باشه پس تنهایی برو
همونطور که ات از پیاده رو میرفت کوک هم با سرعت آروم با ماشین دنبالش میکرد و هر از گاهی میگفت: بیا بشین و ات میگفت نه
نیم ساعت بعد زمانی ات هنوز یک 6 راه رو پیاده طی کرده بود پاهاش درد میکرد
کوک: خسته شدی؟ بیا سوار شو
ات محل نمیزاره
کوک پیاره شد
کوک: مشکلت با من چیه؟ چرا عادی نیستی؟ چرا همیشه یه جوری رفتار میکنی که انگار من آدم بده هستم...
ات: واقعا میخوای بدونی؟
کوک: اره بگو
ات: ازت متنفرم.... جوری که اگه زمانم مرگ برسه و با چشم تو چشم شدن با تو بتونم زنده بودنم...مرگ رو ترجیح میدوم
کوک: اما چرا....همیشه همه ی دخترا....
ات: من مثل اونا دنبال پول و قدرت مسخره ی تو نمیشم
کوک: عجب....پس چشمت دنبال چیه
ات: جایی که آدمایی مثل تو نباشن
- ۲۰.۸k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط