«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»
«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»
« پارت : دوم »
یونگی : جیمین تو باید اینجا کار کنی ، اگه کُند عمل کنی باید تنبیه بشی فهمیدی ؟ ( سرد ، جدی )
جیمین : ب..بله چشم ( ترس )
یونگی : برو به آشپز خونه یه اجوما هست که میتونه راهنماییت کنه .
جیمین : چشم
جیمین به سمت اشپز خونه رفت یه اجوما رو دید که مشغول به تمیزکاری بود .
جیمین : س..سلام خانوم ( مظلوم )
اجوما : اوه تو تازه اومدی ؟ پسرم نیازی نیست بگی خانوم فقط بگو اجوما ( لبخند )
جیمین : آه اره من تازه اومد ، چشم ( لبخند )
اجوما به جیمین همه قوانین و کار ها رو گفت .
جیمین هم مشغول کار شد .
« پرش زمانی به شب »
شب بود و تنها کسی که داخل خونه بود جیمین بود .
اجوما و بقیه رفته بودن .
بعد از اینکه یونگی اون شب جیمین رو آورد داخل عمارت ، دوباره از عمارت بیرون رفت .
شب ساعت ۱۲ برگشت .
خدمتکار ها و اجوما رفته بودن .
فقط جیمین مونده بود .
وقتی یونگی وارد عمارت شد ، همینطور که میرفت ، جدی گفت :
« جیمین ۱۲ و نیم بیا اتاقم »
جیمین : چشم ( تعجب )
« ۱۲:30 »
دوازده نیم شده بود و کار های جیمین تقریبا تموم شده بود .
تصمیم گرفت بره اتاق یونگی .
به طبقه بالا رفت و به سمت اتاق یونگی ، آروم به در زد ولی صدایی نشنید دوباره در زد و باز هم کسی چیزی نگفت .
تصمیم گرفت بره داخل اتاق ، وقتی رفت داخل در رو روی هم گذاشت .
به سمت میز یونگی رفت و یکم به چیز های روی میزش نگاه کرد .
در همین حین نفس های گرمی رو روی گردنش حس کرد .
برگشت که با یونگی که با بالاتنه لخت و پایین تنه اش که حوله دورش بود ، روه رو شد .
یونگی : یک دیر اومدی دو بی اجازه وارد اتاق اربابت شدی ( نیشخند )
جیمین : ب..ببخشید ارباب ا..الان میرم ( ترس ، خجالت ، سرخ شدن )
یونگی دستش رو دور کمر جیمین چرخوند و دوباره برگردوندش سر جاش .
یونگی : دو کار اشتباه کردی پس باید تنبیه بشی کوچولو ( نیشخند )
جیمین : چ..چی ؟ ارباب خواهش میکنم بزارین برم ( ترس ، خجالت ، سرخ شدن )
یونگی قدمی جلو گذاشت که پای سمت چپش بین پاهای جیمین قرار گرفت .
دستش رو دور کمر جیمین حلقه کرد و به خودش چسبوندش ، لبش رو گذاشت روی لبای جیمین .
جیمین با تعجب نگاه میکرد و همراهی نمیکرد .
یونگی لب جیمین رو گاز که خون اومد ، جیمین مجبور به همراهی شد .
یونگی زبونش رو وارد دهن جیمین کرد .
آروم به سمت تخت هدایتش کرد .
جیمین پاهاش به تخت برخورد کرد و افتاد ، یونگی روش خیمه زد .
از لباش جدا شد و لباس های جیمین رو کامل در آورد . ....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
« برید کامنت ها 🔞 »
« شرط :
لایک ها : ۶۰ »
« پارت : دوم »
یونگی : جیمین تو باید اینجا کار کنی ، اگه کُند عمل کنی باید تنبیه بشی فهمیدی ؟ ( سرد ، جدی )
جیمین : ب..بله چشم ( ترس )
یونگی : برو به آشپز خونه یه اجوما هست که میتونه راهنماییت کنه .
جیمین : چشم
جیمین به سمت اشپز خونه رفت یه اجوما رو دید که مشغول به تمیزکاری بود .
جیمین : س..سلام خانوم ( مظلوم )
اجوما : اوه تو تازه اومدی ؟ پسرم نیازی نیست بگی خانوم فقط بگو اجوما ( لبخند )
جیمین : آه اره من تازه اومد ، چشم ( لبخند )
اجوما به جیمین همه قوانین و کار ها رو گفت .
جیمین هم مشغول کار شد .
« پرش زمانی به شب »
شب بود و تنها کسی که داخل خونه بود جیمین بود .
اجوما و بقیه رفته بودن .
بعد از اینکه یونگی اون شب جیمین رو آورد داخل عمارت ، دوباره از عمارت بیرون رفت .
شب ساعت ۱۲ برگشت .
خدمتکار ها و اجوما رفته بودن .
فقط جیمین مونده بود .
وقتی یونگی وارد عمارت شد ، همینطور که میرفت ، جدی گفت :
« جیمین ۱۲ و نیم بیا اتاقم »
جیمین : چشم ( تعجب )
« ۱۲:30 »
دوازده نیم شده بود و کار های جیمین تقریبا تموم شده بود .
تصمیم گرفت بره اتاق یونگی .
به طبقه بالا رفت و به سمت اتاق یونگی ، آروم به در زد ولی صدایی نشنید دوباره در زد و باز هم کسی چیزی نگفت .
تصمیم گرفت بره داخل اتاق ، وقتی رفت داخل در رو روی هم گذاشت .
به سمت میز یونگی رفت و یکم به چیز های روی میزش نگاه کرد .
در همین حین نفس های گرمی رو روی گردنش حس کرد .
برگشت که با یونگی که با بالاتنه لخت و پایین تنه اش که حوله دورش بود ، روه رو شد .
یونگی : یک دیر اومدی دو بی اجازه وارد اتاق اربابت شدی ( نیشخند )
جیمین : ب..ببخشید ارباب ا..الان میرم ( ترس ، خجالت ، سرخ شدن )
یونگی دستش رو دور کمر جیمین چرخوند و دوباره برگردوندش سر جاش .
یونگی : دو کار اشتباه کردی پس باید تنبیه بشی کوچولو ( نیشخند )
جیمین : چ..چی ؟ ارباب خواهش میکنم بزارین برم ( ترس ، خجالت ، سرخ شدن )
یونگی قدمی جلو گذاشت که پای سمت چپش بین پاهای جیمین قرار گرفت .
دستش رو دور کمر جیمین حلقه کرد و به خودش چسبوندش ، لبش رو گذاشت روی لبای جیمین .
جیمین با تعجب نگاه میکرد و همراهی نمیکرد .
یونگی لب جیمین رو گاز که خون اومد ، جیمین مجبور به همراهی شد .
یونگی زبونش رو وارد دهن جیمین کرد .
آروم به سمت تخت هدایتش کرد .
جیمین پاهاش به تخت برخورد کرد و افتاد ، یونگی روش خیمه زد .
از لباش جدا شد و لباس های جیمین رو کامل در آورد . ....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
« برید کامنت ها 🔞 »
« شرط :
لایک ها : ۶۰ »
- ۲۸۶
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط