جونگ کوک مرد من تعجب
𝐦𝐢𝐧𝐞
#𝐦𝐢𝐧𝐞
𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁴¹
جونگ کوک : مرد من ؟ ( تعجب )
خودمم یه لحظه از حرفم تعجب کردم ولی زیاد به روم نیاوردم
خیلی خونسرد گفتم
کاترینا : درسته !
این بود که نیشخندش شدت گرفت
منم سریع به اتاق پرو رفتم و خودمو کتک زدم
دختر تو دیوونه شدی ؟؟
آخه مرد من چیه .....
این دیگه چی حرفاییه میزنی .. خاک تو سرت
گند زدم به همه چی .... اَهههههه
نه وایسا میتونی همه چیو درست کنی .... اما به وقتش
یادت نره از مردا متنفری و همیشه برای ثابت کردن اینکه « زنا برده نیستن » هر کاری میتونی بکنی .... اره
نفس عمیقی کشیدم و لباسو درآوردم
از پرو بیرون اومدم و لباس عروس رو کارکن دادم
جونگ کوک هنوز روی کاناپه لش نشسته بود
ای حرو.............مزاده
کارکن : آقای جونگ کوک پس لباس شما ... ؟
جونگ کوک : همون کت شلوار سفید خوب بود .... اونو برام آمادش کن
کارکن : چشم ( تعظیم کرد و رفت )
یه تک نگاهی به جونگ کوک کردم و روی کاناپه خالی نشستم
حس کردم لرزشی از کیفم اومد
در کیفم رو باز کردم
فکر کنم گوشیم بود
صفحه گوشیم رو باز کردم
یه پیام از به شماره ناشناس
« میبینم برای امروز آمادگی میکنی .... موفق باشی
فقط برو دعا کن امروز نکشمت »
دوباره ....
با خوندن پیاماش لرزی به تنم نشست...
ولی نباید کسی بفهمه
گوشی رو با خونسردی داخل کیفم گذاشتم و یکی از پاهامو روی اون یکی پام گذاشتم و به کاناپه تکیه دادم
الان وقتشه که همه چیو جمع کنم
بدون اینکه به جونگ کوک نگاه کنم گفتم
کاترینا : این روزا زنا از مردا هیز تر شدن
جونگ کوک : لازم نیست معمایی حرف بزنی .... رک بگو بفهمم چی میگی
کاترینا : متاسفانه از اون دسته آدما نیستم .... لطفاً یکم باهوش باش تا بفهمی چی میگم
پوزخندی صدادار زد
منم دیگه نتونستم بشینم بلند شدم و کیفمو برداشتمو از اتاق بیرون رفتم
به طرف پذیرش رفتم
کارکنا لباس هارو آماده میکردن
یه کارت از کیفم در آوردم و روی میز پذیرش گذاشتم
کارکن اول یه نگاه به من بعد به کارت کرد
بعدش با لکنت گفت
کارکن : خانم..... این چیه ؟!!
کاترینا : کوری ؟
کارکن : خانم آقای جونگ کوک این اجازه رو به من نمیدن
کاترینا : آقای جونگ کوک ؟؟! .... ببخشید نشناختمش
بعد با جدیت گفتم
کاترینا : سریع حساب کن .... امروز کار زیاد دارم
کارکن : آقای جونگ کوک میدونین ؟ ( آروم )
اخم صورتم شدت گرفت
این چرا اینجوری میکنه ؟
کاترینا : آنقدر آقای جونگ کوک آقای جونگ کوک نکن که حالم بهم میخوره
سرشو پایین آورد و آروم کارت رو برداشت
بلاخره...
حسابش کرد و لباس عروس رو که توی کاورش بود داد دستم
کارتو داد به من و با لحنی ترسیده گفت
کارکن : خانم ..... لطفا به آقای جونگ کوک نگین واگرنه میکشتم
هیچی نگفتم
لباس منو جونگ کوک رو بادیگارد برداشت و رفت
یه بادیگارد دیگه اومد گفت که باید باهاش برم و حاضرم کنن 😒
هه.... انگار واقعا قراره ازدواج کنم که آنقدر حساس نشون میدم
در هر صورت من این ازدواجو قبول نمیکنم و فردای عروسی فرار میکنم
صدای زنگ گوشیم اومد
اگه اون فرد ناشناس باشه جواب نمیدم
ولی نه ..... پدربزرگه
حتما در مورد عروسی میگه
جواب دادم و گذاشتم جلوی گوشم
کاترینا : بله پدربزرگ کاری داشتی ؟
پدربزرگ : این چه طرز برخودیه .... دختره بی ادب خجالت بکش
کاترینا : اونی که الان باید خجالت بکشه شمایین نه من
پدربزرگ : این چه حرفیه .... من پدربزرگتم
کاترینا : اگه همه پدربزرگا مثل تو باشن.... من پدربزرگ نمی خوام
چند ثانیه چیزی نگفت ولی منم گوشی رو قطع نکردم و هنوز جلوی گوشم بود
پدربزرگ : کاملا تورو میفهمم .......
پوزخندی صدادار زدم
کاترینا : تو .... تو منو میفهمی ؟
تو داری به اجبار منو شوهر میدی بعد میای میگی من تورو میفهمم
پدربزرگ : دختر همه خاندان مافیایی به اجبار ازدواج میکنن .... مادرت هم به اجبار با پدرت ازدواج کرد یا حتی من ..... منم به اجبار با مادربزرگت ازدواج کردم
کاترینا : اما این فرق میکنه
پدربزرگ : این اصلا فرق نمیکنه ..... تو یه نامزد داری و برای سالم موندن مجبوری با یکی دیگه هر چه زودتر ازدواج کنی تا نکشتت .... این کجاش فرق میکنه
کاترینا : .....
پدربزرگ : در ضمن این ازدواج به نفعته
کاترینا : فکر کنم برعکس گفتی .... هر جور که فکر میکنم باز هم به نفع شما هاست تا من..
پدربزرگ : تا کی میخوای لجبازی کنی؟
کاترینا : تا امشب
وقتی این حرفو زدم لحنش یکم عصبی شد
پدربزرگ : کاترینا اگه امروز کار بدی کنی بر عوض نامزدت خودم میکشمت
کاترینا : میبینم همتون دارین منو با کشتن تهدید میکنید.... ادامه بدین.. چون من از مردن نمیترسم
و گوشی رو قطع کردم
ادامه دارد...
شرط : ۸۰ لایک
۴۰ کامنت
۴۰ بازنشر
راستی ۵۰۰ تاییمون مبارک 🎉🎊🎉🎉🎊🎉🎊🎉🎉🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉
#مال_من
#𝐦𝐢𝐧𝐞
𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁴¹
جونگ کوک : مرد من ؟ ( تعجب )
خودمم یه لحظه از حرفم تعجب کردم ولی زیاد به روم نیاوردم
خیلی خونسرد گفتم
کاترینا : درسته !
این بود که نیشخندش شدت گرفت
منم سریع به اتاق پرو رفتم و خودمو کتک زدم
دختر تو دیوونه شدی ؟؟
آخه مرد من چیه .....
این دیگه چی حرفاییه میزنی .. خاک تو سرت
گند زدم به همه چی .... اَهههههه
نه وایسا میتونی همه چیو درست کنی .... اما به وقتش
یادت نره از مردا متنفری و همیشه برای ثابت کردن اینکه « زنا برده نیستن » هر کاری میتونی بکنی .... اره
نفس عمیقی کشیدم و لباسو درآوردم
از پرو بیرون اومدم و لباس عروس رو کارکن دادم
جونگ کوک هنوز روی کاناپه لش نشسته بود
ای حرو.............مزاده
کارکن : آقای جونگ کوک پس لباس شما ... ؟
جونگ کوک : همون کت شلوار سفید خوب بود .... اونو برام آمادش کن
کارکن : چشم ( تعظیم کرد و رفت )
یه تک نگاهی به جونگ کوک کردم و روی کاناپه خالی نشستم
حس کردم لرزشی از کیفم اومد
در کیفم رو باز کردم
فکر کنم گوشیم بود
صفحه گوشیم رو باز کردم
یه پیام از به شماره ناشناس
« میبینم برای امروز آمادگی میکنی .... موفق باشی
فقط برو دعا کن امروز نکشمت »
دوباره ....
با خوندن پیاماش لرزی به تنم نشست...
ولی نباید کسی بفهمه
گوشی رو با خونسردی داخل کیفم گذاشتم و یکی از پاهامو روی اون یکی پام گذاشتم و به کاناپه تکیه دادم
الان وقتشه که همه چیو جمع کنم
بدون اینکه به جونگ کوک نگاه کنم گفتم
کاترینا : این روزا زنا از مردا هیز تر شدن
جونگ کوک : لازم نیست معمایی حرف بزنی .... رک بگو بفهمم چی میگی
کاترینا : متاسفانه از اون دسته آدما نیستم .... لطفاً یکم باهوش باش تا بفهمی چی میگم
پوزخندی صدادار زد
منم دیگه نتونستم بشینم بلند شدم و کیفمو برداشتمو از اتاق بیرون رفتم
به طرف پذیرش رفتم
کارکنا لباس هارو آماده میکردن
یه کارت از کیفم در آوردم و روی میز پذیرش گذاشتم
کارکن اول یه نگاه به من بعد به کارت کرد
بعدش با لکنت گفت
کارکن : خانم..... این چیه ؟!!
کاترینا : کوری ؟
کارکن : خانم آقای جونگ کوک این اجازه رو به من نمیدن
کاترینا : آقای جونگ کوک ؟؟! .... ببخشید نشناختمش
بعد با جدیت گفتم
کاترینا : سریع حساب کن .... امروز کار زیاد دارم
کارکن : آقای جونگ کوک میدونین ؟ ( آروم )
اخم صورتم شدت گرفت
این چرا اینجوری میکنه ؟
کاترینا : آنقدر آقای جونگ کوک آقای جونگ کوک نکن که حالم بهم میخوره
سرشو پایین آورد و آروم کارت رو برداشت
بلاخره...
حسابش کرد و لباس عروس رو که توی کاورش بود داد دستم
کارتو داد به من و با لحنی ترسیده گفت
کارکن : خانم ..... لطفا به آقای جونگ کوک نگین واگرنه میکشتم
هیچی نگفتم
لباس منو جونگ کوک رو بادیگارد برداشت و رفت
یه بادیگارد دیگه اومد گفت که باید باهاش برم و حاضرم کنن 😒
هه.... انگار واقعا قراره ازدواج کنم که آنقدر حساس نشون میدم
در هر صورت من این ازدواجو قبول نمیکنم و فردای عروسی فرار میکنم
صدای زنگ گوشیم اومد
اگه اون فرد ناشناس باشه جواب نمیدم
ولی نه ..... پدربزرگه
حتما در مورد عروسی میگه
جواب دادم و گذاشتم جلوی گوشم
کاترینا : بله پدربزرگ کاری داشتی ؟
پدربزرگ : این چه طرز برخودیه .... دختره بی ادب خجالت بکش
کاترینا : اونی که الان باید خجالت بکشه شمایین نه من
پدربزرگ : این چه حرفیه .... من پدربزرگتم
کاترینا : اگه همه پدربزرگا مثل تو باشن.... من پدربزرگ نمی خوام
چند ثانیه چیزی نگفت ولی منم گوشی رو قطع نکردم و هنوز جلوی گوشم بود
پدربزرگ : کاملا تورو میفهمم .......
پوزخندی صدادار زدم
کاترینا : تو .... تو منو میفهمی ؟
تو داری به اجبار منو شوهر میدی بعد میای میگی من تورو میفهمم
پدربزرگ : دختر همه خاندان مافیایی به اجبار ازدواج میکنن .... مادرت هم به اجبار با پدرت ازدواج کرد یا حتی من ..... منم به اجبار با مادربزرگت ازدواج کردم
کاترینا : اما این فرق میکنه
پدربزرگ : این اصلا فرق نمیکنه ..... تو یه نامزد داری و برای سالم موندن مجبوری با یکی دیگه هر چه زودتر ازدواج کنی تا نکشتت .... این کجاش فرق میکنه
کاترینا : .....
پدربزرگ : در ضمن این ازدواج به نفعته
کاترینا : فکر کنم برعکس گفتی .... هر جور که فکر میکنم باز هم به نفع شما هاست تا من..
پدربزرگ : تا کی میخوای لجبازی کنی؟
کاترینا : تا امشب
وقتی این حرفو زدم لحنش یکم عصبی شد
پدربزرگ : کاترینا اگه امروز کار بدی کنی بر عوض نامزدت خودم میکشمت
کاترینا : میبینم همتون دارین منو با کشتن تهدید میکنید.... ادامه بدین.. چون من از مردن نمیترسم
و گوشی رو قطع کردم
ادامه دارد...
شرط : ۸۰ لایک
۴۰ کامنت
۴۰ بازنشر
راستی ۵۰۰ تاییمون مبارک 🎉🎊🎉🎉🎊🎉🎊🎉🎉🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉
#مال_من
- ۸.۴k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط